برای آدمک های این قصه دلنوازی کن
آواز بخوان و روی یخ های خاطرات برقص
برای این آدمکها زمان بی معناست
فقط به سرزمین تو آمده اند تا سرگرم شوند
آدمکهای قصه
به تو لبخند می زنند
نه به خاطره دوست داشتنت
فقط برای اینکه بیشتر سرگرمشان کنی
آدمک های این قصه
احساس ندارند
برایشان مهم نیست
در وجودت خوشحالی یا ناراحت
نگرانی یا خسته
برایشان مهم نیست
بعد از رفتنشان
چه بر سرت می آید
آدمک های این قصه
انقدر, بی خیال وجودت می شوند
که حتی برای زمین خوردنت هم ساعت ها می خندند
آدمکان این قصه
به دنبال چیزی هستند که تو نیستی
و فقط
زمان کوتاهی می توانی شبیه علاقه مندیهایشان باشی
آدمکان این قصه
فقط تماشاچیند
و برای دلخوشی تو
تشویقت هم می کنند
آدمکان این قصه
وقتی در نگاهشان نباشی
اصلا تو را به یاد نمی آورند
آنها انقدر, عجیبند
که باور نمی کنی
آدمکان این قصه
حتی برای بودنت , داشتنت
هیچ تلاشی نمی کنند
چرا که رهگذران قصه های زیادی بوده اند
پس برای آدمکان قصه ی زندگیت
فقط دست تکان بده
و در وجودت فراموششان کن
چون آنها معنای دوست داشتن و انتظار را نمی فهمند
و حالا باور کن
که هیچ کدامشان
عاشق های واقعی دنیای تو نیستند

+ نوشته شده در بیست و نهم آبان ۱۴۰۲ساعت ۵ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
محبوبم
امروز یک بُعد دیگر از عاشقی را شناختم
یک بُعدی که شاید من به آن توجهی نکرده بودم
خیلی وقت پیش استادی داشتم در وادی هنر
به من گفت
آدمها گاهی بعد از غرق شدن در نقششان
در زندگی یک بُعد دیگر خود را نشان می دهند
که تو شاید سخت بتوانی پیدایش کنی
امروز بُعد جدیدی از آدمها را شناختم
من به آن می گویم تجربه
و برای به دست آوردنش
باید در نقشی فرو می رفتم که
بتوانم پیدایش کنم
و راز پنهان درون عشق این بود
دوستت دارم ولی هرگز نمی خواهمت
تا به حال در هیچ جای روزگارم
چنین چیزی را نه دیده و نه شنیده بودم
شاید در رمان ها یا فیلمها شبیهش بسیار باشد
اما باورش سخت است
که با تمام وجودت
فردی را دوست داشته باشی ولی نخواهیش
صبر کن
حالا می فهمم
میشه همون جمله ی همیشگیم
که اگر در عشقورزیدن کوتاهی کنی
عشق خودش در میانه ی راه اسیر دو راهیت می کند
و کم کم از سرزمین عشق بیرون می افتی
من در جایی از روزگارم چنین بُعدی را شناخته بودم
حالا یک رهگذر دیگر از کنارم رد شد و رفت
تا به صندوق فراموشی هایم بپیوندد
یادت هست در همان کودکی هایمان به من گفتی
برای زنجیر شدن دستهایمان
باید از خوبی ها و بدی های زیادی بگذریم ؟
رهگذر امروز ناجی من بود
برای همین از او دلگیر نیستم
یک ناجی از طرف خدا
تا نگذارد زمین بخورم
تا تکیه گاه شود
مبادا روزگار در شکستنم موفق شود
برایش دعا می کنم
روزی بی نهایت عاشق کسی شود
در حدی که نتواند لحظه ای بدون او بماند
شاید عشق توانست
حال دلش را خوب کند
به جبران حال خوبی که برای دیگری ساخت
+ نوشته شده در بیست و هشتم آبان ۱۴۰۲ساعت ۷ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
در مورد شخصیت بعضی آدمها باید تامل بیشتری کرد
بعضی آدمها
اطرافیانشان را اسیر قانون و قاعده هایی می کنند
که خودشان هیچ اعتقادی ندارند
اصلا رعایت نمی کنند
مثلا افراد متاهلی که
در حریم همسر بسیار متعهد و قانون شناسند
اما کمی آن طرف تر
نگاه و زبانشان و در فاجعه بار ترین حالت ممکن
در خصوصیات اخلاقیشان هیچ قانونی را نمی شناسند
بی خیال تعهدی می شوند که به فرد دیگری دارند
وقتی هم به دنبال دلیلی برای حریم شکنیشان می گردی
تنها دلیلشان کوتاهی کردنِ همسرشان است و دیگر هیچ
بعضی وقتها برای نسبت ها هم باید حد و مرز قائل باشیم
اگر برادری باید برادری خود را ثابت کنی
اگر خواهری باید خواهر بودن را بلد باشی
اگر همسری , باید همسر بودن را تا وقتی به کسی تعهد داری بلد باشی
وگرنه نسبت های عادی و کاغذی که زیاد دیده ایم
پدر یا مادر بودن فقط فرزند داشتن نیست
گاهی وقتها خیلی ها فقط در نام , پدر یا مادرند
باید از آنها پرسید
چقدر پدر یا مادر بوده ای ؟
من نسبت ها را وظیفه نمیدونم
فقط تموم حرفم اینه که
اگر با کسی نسبتی داری
لااقل حرمت همان نسبت را حفظ کن
و به آدمهای شبیه نسبت خودت خیانت نکن
مگر خیانت فقط شکستن حجب و حیاست ؟
نه جانم معنایش را اشتباه فهمیده ای
خیانت یعنی
خارج از حریم نسبتی که داری
از تمام قید و بند ها رها شوی
حتی اگر با کسی یک دوستی ساده داری
تو با روح و احساس یک فرد دیگر , ارتباط برقرار کرده ای
پس نسبت به او تعهدی داری که باید
طبق قانون اخلاق برای حریمش ارزش قائل باشی
انسانیت قوانینی دارد
که اگر در حد توان به این قوانین احترام گذاشتی
حتما دنیا برای همه
بهترین جای جهان خواهد شد
+ نوشته شده در بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
دلم گرفته تر از روز های سخت شماست
به قول خودم
دلم گرفته تر از گلهای قالی شماست
نه به خاطر اینکه زیر پای رهگذران افتاده
به خاطر اینکه
نقطه ی مشترک بین
نگاه آدمهای غمگین , خسته , شرمنده و خجالت زده شده
آدمها وقتی از همه جا خسته اند
وقتی اندوه خانه نشین قلبشان شده
وقتی در برابر رفتار یا کلام اشتباهشان شرمنده می شوند
وقتی حجب و حیای وجودشان رخ نمایی می کند
به گلهای قالی زل می زنند
خیلی وقت است که
گلهای قالی رویاهایمان دیگر یک نقطه ی مشترک ندارند
من اسیر یک دو گانگی عجیب شده ام
یکی رفتن تو قبل از حادثه
و دیگر بازگشتن تو پایان حادثه
اگر تو جای من بودی
چه می کردی ؟
به خاطر رفتنش از او متنفر می شدی ؟
یا به خاطر بازگشتش شاکر خداوند می شدی
امروز دوباره بر سر مزار محبوب جان و دلم اشک ریختم
امروز دوباره به یاد آوردم همه ی نبودنها را
به یاد آوردم همه ی نشدن ها را
از محبوب جان و دلم خواستم
خودش واسطه شود بین خواستن یا گذشتن از یار
دیگر از همه ی آدمها دلگیرم
به من نگو دوران سوگ همین است
به من نگو بی نهایت دوستت دارم
در حالیکه در سخت ترین لحظه های زندگیم تنها بودم
به من نگو
جبران می کنم
چون تو معنای بی تکیه گاهی را نمی فهمی
به من نگو
تو خسته و شکسته بودی حرفی برای تسکین روحت نداشتم
گاهی آدمها در اوج شکستن
به دنبال روزنه های امید می گردند
و من در اوج شکستن
لحظه لحظه در وجود خودم بیشتر خورد شدم
از عشق فنا شده ی قدیم برای من نگو
وقتی می دانی خیلی وقت است که
جایگاهت را به دیگری سپرده ام

+ نوشته شده در بیست و ششم آبان ۱۴۰۲ساعت ۸ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
محبوبم
از کجای این قصه برایت بگویم؟
که باور کنی از چه راههای صعب العبوری در روزگار گذشته ام
من لحظه های نفس گیری پشت سر گذاشته ام
که تحملش را در کمتر کسی دیدم
من
راستی از این همه من گفتن هایم هراس نداشته باش
این من از سر غرورم نیست
من برای من شدن
تلاش را هجی که نه
بر روی سلول به سلول زندگیم حک کرده ام
راستی
تو میدانی عاشق شدن یک
سختی روزگار چشیده یعنی چه ؟
تو می دانی
اشک شوق در نگاه
یک فاتح از جنگ سخت برگشته یعنی چه ؟
باور نمی کنم
اگر بگویی می دانی
چون برای درک هر شرایطی
باید در آن موقعیت قرار بگیری تا بفهمی
امروز من
در سکوتی فرو رفته ام
که روزی فریاد های تک تک ناگفته هایم بود
باور نمی کنی
اگر بگویم
ساده نیست فهمیدن من
ساده نیست چون
برای هر آدمی ارزش قائل شدم
روزی به برتر از من فکر کرد و رفت
و همان رفتنها برایم شد تجربه
برایم شد عبرت
برایم شد عشق ممنوع
حالا دیگر از هیچ رفتنی نمی ترسم
مبادا فکر کنی برایم فرقی ندارد
نه
عقیده دارم
آدم رفتنی بالاخره می رود
چه من بخواهم , چه نخواهم
ولی از اینها همه گذشته
آسمون این عاشقی از نگاه تو دیدن داره

+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان ۱۴۰۲ساعت ۸ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
محبوبم
حالا در این نقطه از جهانی ایستاده ام
که تو را در کنار بدترین لحظه های زندگیم حس می کنم
تو تنها کسی بودی که
با عشق ناشناست منُ به زندگی بر گردوندی
نمیدونم چرا جانم گفتن تو برایم هیچوقت غریبه نبود
از تموم آدمای دیگه به هنگام جانم گفتنشون دلگیر میشدم
اما تو آشنای قلبم بودی
هر بار با هر جانم گفتنت وجودم از تنفر خالی میشد
انگار زندگی مرا به آغوشش دعوت می کرد
فقط جانم گفتن و عزیز خواندن های تو آرامم می کرد
در این لحظه های سخت و طاقت فرسا
به گفته های تو که فکر می کنم
نگران نمیشم , وجودم پر از اضطراب همیشگیم نمیشه
نمیدونم چی توی این جانم گفتن های تو پنهان شده
که هر بار بی خیال دغدغه های ذهنم میشم
نمیدونم
چه رازی درون هر عزیز خواندنم از کلام تو پنهان شده
که دست از اشک ریختنم بر می دارم
تو آشنای من نیستی
ولی قلبم تو را شناخت
قلبم با تو رفیق دیرینه بود
من از آدم های ناشناس فاصله می گیرم
به خاطره اینکه دلم در برابر برخورد خیلیا به هم میریزه
ولی تو از وقتی اومدی
دلم بی قرار نشد
دلم دست از مهربونیش بر نداشت
نوید بد نداد
تو در کجای روزگارم با قلبم آشنا شدی
که فراموش کردم ؟
چرا تو را یادم نیست ؟
ولی قلبم تو را خوب شناخت
وقتی گفتی عزیزترینِ جان و دلم
نهیب زدم به قلبم
چرا سکوت کرده ای ؟
در برابرش بایست
و از همان محرم و نا محرم های همیشگیت بگو
قلبم تو را شناخته
حالا می فهمم
آدم ها دو دسته اند
یکی آنهایی که با استفاده از ذهن می شناسی
و دسته ی دیگر آشنایان قلبند
حالا هر لحظه از قلبم می پرسم
کی عاشقش شدی ؟

+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان ۱۴۰۲ساعت ۳ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
امروز در شهر قدم زدم
و دیدم زندگی در میان آدم های شهر من جریان دارد
آدمها همه شاد بودند
و در کنار خاطره سازی هایشان می خندیدند
نوازنده های شهر پا به پای نواختنشان آواز می خواندند
ولی غم عجیبی در ته صدایشان ساکن بود
امروز در شهر من زندگی جریان داشت
اما در وجود من
زندگی ماههاست که دست از جریان همیشگیش برداشته
امروز در شهر قدم زدم
انگار کسی مثل من غمگین نبود
انگار کسی عزیزترین زندگیش را از دست نداده بود
شاید آنها هم مثل من غم داشتند
اما بلد بودند غمشان را پنهان کنند
حتی بلد نیستم در نگاه کسی تظاهر به شادی کنم
امروز در شهر من آدمها رهگذرانی بودند
که شاد بودن را خوب میشناختند
امروز در میان همهمه ی آدمها به دنبال صدای تو میگشتم
به دنبال همان نگاهی می گشتم که مراقبم بود
مبادا ذره ای نگران شوم
امروز در میان آدم های شهرم
تکیه گاهی تو را کم داشتم
مهرویان دلربایی می کردند
و مهربانان فرصت می خواستند برای دوست داشتن
امروز تمام تو را کم داشتم
در گوشه ای از شهر
آدمها با نوازنده ای هم خوانی می کردند
ولی من در میان همان صدا ها به دنبال آغوش تو می گشتم
چقدر بیگانه بودم با احساس این آدمها
در میان آدمهای غرق در زندگی
از خدای خودم برای هزارمین بار پرسیدم
خدایا
در میان این همه آدم
فقط محبوب جان و دل من جایی برای ماندن نداشت ؟
و هر بار زمزمه های خدا را می شنوم
که در گوشم می گوید
صبر کن , ماجرای این قصه اینگونه نیست که تو فکر می کنی
اگر به من اعتقاد داری , پس به من اعتماد کن
+ نوشته شده در بیست و سوم آبان ۱۴۰۲ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
در مورد عجیب ترین های زندگیم دوست دارم براتون بنویسم
چون در تماس عجیب قبلی
کسی برام نوشت فرهنگ سازی خوبی میشه
امروز دوست چندین سالم باهام تماس گرفت
گفت شنیدم خودت بعد از مادرت توی خونه همه کاری می کنی
گفتم از کیی شنیدی ؟
فلانی گفت اومده خونتون ...
گفتم خوب که چی ؟
گفت
واقعا میتونی ؟ من که باورم نمیشه
یه لحظه توی خودم فرو رفتم
به یاد خواستگار بیست سال پیش افتادم
که با هزار مصیبت داشت خانوادشو راضی می کرد که بی نگاهی من را قبول کنند
اصلا نمیدونست جواب من چی هست
یه دفعه یه روز اومد گفت
هر چی فکرشو کردم نمیشه
گفتم اولا من که هنوز جوابی ندادم
دوما واقعا دلیلش چیه میخوام بدونم
گفت داشتم خانوادمو راضی می کردم دوستم اومد بهشون گفت
حالا بی نگاهیش هیچی
اگه اینا بچه دار بشن کسی هم خونه نباشه یه بلایی سر بچه بیاد این می خواد چیکار کنه ؟
بعد از حرفش مادرم چه کار کرد که نمیذارم فرداتو قربونی احساست کنی
اون رفت و با یه خانم بدون معلولیت ازدواج کرد
بعد از چند وقت یکی از دوستان گفت همسرش حواسش نبوده
بچه یک سالش افتاده توی حوض پر از آب و ...
من همش به این فکر می کردم که اتفاق وقتی می افته که
یه سهل انگاری در میون باشه
حالا می خواد طرف معلولیت داشته باشه یا نه
اگر کسی برای مسئولیت هاش ارزش قائل نباشه
هر اتفاقی ممکنه رخ بده
امروز به دوست صمیمیم گفتم
تنها کسی که با تموم وجودش قبولم داشت مادرم بود
گفت
ببین ولی من نمی خواستم ناراحت بشی
فقط چطوری یه بی نگاه میتونه کاراشو انجام بده
گفتم
یه حرفی را هرگز فراموش نکن
از قول خودمِ
برای باور کردن آدما فقط کافیِ همونطوری که هستند قبولشون داشته باشی
اگر اینطوری نبود باور کن خودتو قبول نداشتی
+ نوشته شده در بیستم آبان ۱۴۰۲ساعت ۹ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
تا حالا در مورد اینکه
چرا میگن
مادر رفیق بی منت , مادر رفیق بی کلک
فکر کردید ؟
تا وقتی مادر دارید معنیشو نمیفهمید
وقتی مادر نیست
تازه میفهمید چقدر معنا داشته
بعد از مادر هیچکس بی منت بهت لطف نمیکنه
هیچکس نیست بدون در نظر گرفتن منافع خودش برای شما کاری انجام بده
مادر با تموم توانش بهت محبت میکنه و در قبالش هیچی نمی خواد
دلم می خواست برای هر قدمش دنیا رو به پاش می ریختم
ولی توانشو نداشتم
یعنی هر قدر هم بهش محبت می کردم
مثل محبتای خودش دلنشین و آرامبخش نبود
تازه می رسیم به همون طعنه ی معروف افراد بیمار که میگن
مادر نیستی که بفهمی
خلاصه
قدر مادراتونُ تا هستند داشته باشید
هر قدر میتونید عاشقشون باشید
به پاشون بیافتید و ازشون بخواین دعاتون کنند
یک دعای مادر زندگیتونُ به اوج میرسونه
مادر تا هست نمیفهمید چه نعمت بزرگی شامل حالتون شده
وقتی نیست
باید برای ثانیه ؛ ثانیه نبودنش حسرت بخورید
مادرم رفیق بی منتم بود , رفیق بیکلکم بود
کجایی رفیقم ؟

+ نوشته شده در هفدهم آبان ۱۴۰۲ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
تا وقتی به دریای عشق برسیم
نمیدونم چقدر تا کی باید باز هم سختی هامُ تحمل کنم
ولی میدونی .دلم چی می خواد ؟

+ نوشته شده در شانزدهم آبان ۱۴۰۲ساعت ۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مولای من
از وقتي شما را شناختم دلتنگم
دلتنگ تر از حد تصور ، دلتنگ تر از همه ي باور هايم
اي كاش زمانه دست از جفايش بر من بردارد
اي كاش اولين نگاهم در نگاه شما به دنيا مي آمد
من عشق را با شما تجربه كردم
من اميدواري را از شما آموختم
يك عمر انتظار يك عمر دلواپسي
اي كاش به لحظه هاي بي قراري هايم سر بزنيد
اي كاش زمزمه هايم را بشنويد
من يك عمر دل و نگاه به جاده ي آمدنتان سپرده ام
من يك عمر منتظر عشق شما هستم
تمام عالم به سجده افتاده اند
تا خداوند اجازه آمدنتان را به قلبم بدهد
اي تمام انتظارم ، اي تمام باورم
تنها دلگرمي من شمایید
در تمام اين رنجها ، در تمام اين طعنه هاي روزگار
دلم خوش بوده كه هستيد
دلم خوش بوده كه همين نزديكي ها هستيد
هنوز جمعه ها دلتنگي هايم چندين برابر مي شود
اي كاش فرصت همقدم شدن با شما را پيدا كنم
اي كاش نجوا هاي فرج خواندنم را بشنويد
اي كاش بدانيد هنوز هم تنها ؛ تنها مبناي آرامش دلم هستيد
اي صاحب قلبم ، اي صاحب عشق ماندگارم
ماه دلم ، قرارِ موعودم
+ نوشته شده در پانزدهم آبان ۱۴۰۲ساعت ۶ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
آهای
صدای مرا بشنو
تو همانی که
بگویم یا نه ؟
تو آری تو همانی که
در گفتنش هنوز قاصرم
نمی دانم تا کجا تا کی
نمی دانم تا چقدر ؟
نمی دانم تو همانی که
وقتی دنیا به کامت بود
بی خیال همه ی دیگرانت شدی
حالا آمدی که چه ؟
مگر فراموش کردی که
یک قدم تا دریا مونده بود ساحلُ وارونه کردند ؟
من همه ی پل های رو به تو را نابود کردم
تا هرگز نتوانی راهی به من بیابی
حالا تو هنوز آن سوی گذشته ای
دیگر هیچ راهی در روزگارم پایانش قلب تو نیست
تو هر قدر پلهای آینده را
نابود کنی باز هم به خواست خدا می سازم
بدان و فراموش نکن که
من تنهایی بدون تو را آموخته ام
پس مرا از هیچ راه نرفته باکی نیست
تا وقتی هنوز به آدمهای آینده ایمان دارم
پس آدم های گذشته را مثل آن روز های خودت فراموش خواهم کرد
تو به جرم بی نگاهی من
من به جرم بی مروتی تو

+ نوشته شده در پانزدهم آبان ۱۴۰۲ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
برای رسیدن به عشق
از جاده های پر از تلاطم زندگی گذشتم
تا به کوچه عشق تو رسیدم

+ نوشته شده در چهاردهم آبان ۱۴۰۲ساعت ۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
برای زندونی هرگز از آزادی نگو
یه زندونی تموم امیدش , تموم رویاش یه دیواره
که میدونه پشت این دیوار زندگی جریان خودشو داره
برای زندونی از دل خوش نگو
خوشترین لحظه های یه زندونی خاطراتشه
خاطره هایی که پشت همین دیوار با عزیز ترین های روزگارش داشته
برای یه زندونی از عشق نگو
تموم عشق یه زندونی همون کسیِ که به خاطر بی گناهیش ترکش کرد
برای یه زندونی از روزای تکرار نشدنی نگو
چون یه زندونی حتما به امید همون روزای خوش تکرار نشدنیش زنده مونده
زندونی فقط اون کسی نیست که بین چند تا دیوار و یه در تنها مونده
زندونی همون آدمیِ که تا وقتی یار دیگران بود , تا وقتی مرحم زخم خیلیا بود
تا وقتی خوش ترین لحظه ها رو برای آدمای غنگین روزگارش خلق می کرد
نگین انگشتر خلایق بود
اما وقتی خودش زمین خورد
وقتی خودش دلش خوش نبود
وقتی به یه مرحم برای التیام زخمای روحش نیاز داشت
هیچکس نبود , هیچکس نیست
پس به دوره خودش دیوار کشید
تا از اتفاقات روزگار هیچکس با خبر نشه
میون این دیوارا یه دری هست
که قفل و زنجیرش کرده
تا فقط به دست عزیزترین عشق زندگیش باز بشه
زندونی همون پرنده افسرده میون قفسه
که امیدواره یه روزی یه دستی
بهش آزادی رو هدیه کنه
به فکر آدمای زندونی روزگارتون باشید
فقط اگه هنوز با مرامید

+ نوشته شده در دوازدهم آبان ۱۴۰۲ساعت ۹ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
محبوبم
اگر از سالهای دور بخواهم برایت بنویسم
سالهای آغازین نامه هایم
باید بگویم
تا به حال دیده ای کسی چندین دهه برای محبوبش نامه بنویسد
و با اینکه هرگز پاسخی دریافت نکرده باز هم ادامه دهد ؟
تا به حال در جهان عجیب این روز ها شنیده ای
در انتظار پاسخی باشی که می دانی هرگز نمی رسد ؟
من سالهای بی قراریم را به یک انتظار تباه کردم
تمام احساسم را پای کسی قربانی کردم
که از رنجم لذت می برد
و من هنوز همان عاشق دیروزم
عاشقتر نه ولی مبهوت تر شاید سردر گمتر
حالا در این سوی جاده ی نا باوری هایم ایستاده ام
به خاطر آن نامه ها پشیمان نیستم
چرا که جراتم را در ابراز عشق تحسین می کنم
تک تک آن نامه ها را نخوانده ای می دانم
اما با هر کدام خندیدم و گریستم
من با نامه های احساسم زندگی کردم
قدم به قدم , پا به پای احساسم آمدم
تا مبادا روزی بگویم
چرا هیچ کاری نکردم ؟
و حالا بعد از تو نامه هایم را به دلهای عاشقی می سپارم
که محبوبشان , غیرت عاشقی دارد
همه خوب می دانند
در دنیای پر از هوس نامروتان این روزها
وفاداری سخت ترین کار دنیاست
نامه هایم را به دست عاشقانی خواهم سپرد
که محبوبشان تعهد , نجابت و حریم عاشقی را خوب آموخته باشند
حالا نامه هایم را به دست نسیم سرنوشت خواهم سپرد
چرا که می دانم حتی نسیم خوش سرنوشت
برای وفاداریم ارزش قائل است
نامه هایم را به دریای مواج خواهم سپرد
چرا که می دانم امواج دریا
نامه هایم را به ماندگارترین عشق های دنیا خواهد رساند
وباز هم میگویم
نامه رسان ....

+ نوشته شده در یازدهم آبان ۱۴۰۲ساعت ۸ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
یکی از این روز ها اتفاق جالبی افتاد
دوستی پس از هفده سال با من تماس گرفت
وقتی صداشو شنیدم اصلا باورم نمیشد که خودش باشه
بعد از سلام و احوالپرسی و چه می کنی و این حرفا
یکدفعه گفت
تماس گرفتم بهت بگم
شروع زندگی جدید مادرت مبارک
منو میگی فقط گفتم
چی؟
گفت هیچی زندگی جدید مادرت مبارک باشه
یه دفعه گفتم مبارک چیه ؟
دارم داغون میشم
خیلی خونسرد گفت
ناراحت نباش به این فکر کن که زندگی جدیدشو با آدمای جدید شروع کرده
با همه ی تعجبم طرز فکرشو دوست داشتم
ولی این نوع تبریک طوری آزارم داد
که انگار درد منو نمی فهمه
با خودم گفتم تو چی میدونی از من ؟
گفت
اصلا نگران هیچی نباش اون حالا یه نوزاده چند ماهست
توی آغوش مادرش خوشحالِ
نمی فهمم بعضیا چطوری با این طرز فکر انقدر آسون برخورد می کنند
شاید به دلیل اینکه
یک میلیونم مشکلات منو نداشت
بسیار خوشبخت و آروم در اوج موفقیت هاش زندگی می کرد
اون به تناسخ اعتقاد داشت
واسه همین معنای فراق و جدایی رو نمیفهمید
اون به تناسخ اعتقاد زیادی داشت در حالیکه دنیای من با دنیاش هزاران بار فاصله داشت
طرز فکر جالبی بود
در مورد تناسخ زیاد تحقیق کردم
فقط به خاطر اینکه کمی آروم بشم
اعتقادم نیست
ولی اتفاقاتی در کل جهان رخ داده که شک برانگیزه
منظورم از این متن تناسخ نیست
منظورم اینِ که
آدمای این روزا چقدر با هم فرق دارند
چقدر از هم دور شدیم
ازش دلخور نشدم
ولی انتظار من از اون بیشتر از چنین حرفهای بی احساسی بود
درستِ خیلی از اونایی که ازشون توقع داشتم حتی یک تسلیت ساده نگفتند
ولی به این اعتقاد دارم که
دنیا برای هیچکس ابدی نیست
+ نوشته شده در دهم آبان ۱۴۰۲ساعت ۷ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
سایه ها می فهمند درد درونم را
اما در پس این سیاهی ها هیچ دلی به آرامش دلم فکر نکرد
انگار دنیا هم روی دیگرش را نشانم داده
انگار بعد از سیاهترین اتفاق زندگیم
دیگر به هیچکس حسی ندارم
خوب یا بدِ هر چیزی برایم فرق ندارد
انگار عزیزترین زندگیم با رفتنش احساسم را با خود برده
انگار دیگر بودن یا نبودن تنها توی زندگیم هم برایم فرقی ندارد
دیشب وقتی نامش را دیدم به پهنای صفحه ی روزگارم اشک ریختم
و گفتم
چرا دیگر دلم برایت تنگ نیست ؟
چرا دیگر حسی به تو ندارم ؟
به جایی رسیده ام که
نه با آمدنت شاد می شوم , و نه با رفتنت غمگین
کسی میگفت
عوارض سوگ همین است
حتی از عزیزترین عشق روزگارت هم می گذری
حالا از تو گذشته ام
من دیگر نیازی به هیچ عشق ماندگاری ندارم
تنها عشق ماندگارم مادرم بود که روزگار بی مروت از من گرفت
حالا هر چه می خواهی برو از من دور شو
هر چه می خواهی دروغ بگو و با نام مستعار کنارم باش
هر چه می خواهی خاطراتت را از قلبم پاک کن
می ترسم روزی عوارض سوگ تمام شود و دوباره پریشان عشق ماندگارت شوم
پس خدا به همراهت
ای تنها توی زندگیم

+ نوشته شده در هشتم آبان ۱۴۰۲ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
امروز داشتم
خبر ها و کلیپ های فضای مجازی را بررسی می کردم
یه جایی یه نفر می گفت
شما میدونید مردم مظلوم غزه تا حالا اینترنتشون فیلتر نشده ؟
و کاملا از اینترنت آزاد استفاده می کنند ؟
خیلی برام جالب بود
جالب از این نظر که ما با این همه پیشرفت های علمی و تکنولوژی
اینترنتمون فیلتره
ولی اونا که توی جنگند و سرزمینشون اشغال شده
و این همه گرفتاری دارند
به راحتی از اینترنت آزاد استفاده می کنند
جالبتر از اون استفاده از اینترنت با سرعت بسیار بالاست
حالا ما یه بازی اینترنتی می خوایم برای سرگرمی
بعد از یک سالی سر زدم ببینم دوستان چه می کنند
ثانیه ای صد بار نت قطع شد , افتاد بیرون , ترکید
خخخخخ
انقدر افتزاح بود که دوستم از یه جای دور تماس گرفت گفت
لعنت به نت سرزمینتون
خخخخخ
بهش گفتم دعا کن
نت سرزمین ما هم آزاد بشه
دوستی می گفت
یه تحقیق مهم را باید برای استادم می فرستادم
هر کاری کردم سرعت نت صد درجه زیر صفر بود
بالاخره مجبور شدم آخر شب خودم برم به اون شهر صبح رسیدم تحقیقمُ به استادم رسوندم
گفتم انگار میگن برای محققین و اهل علم فیلتر نیست
گفت
ما که چیزی ندیدیم شاید منظورشون نسل بعدی بوده
خخخخ
خلاصه
مسئول کندی نت لطفی بکن
فضای مجازی رو با همون سرعت بالا بهمون پس بده
متشکریم
+ نوشته شده در هفتم آبان ۱۴۰۲ساعت ۸ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
یکی از مخاطبین در مورد متن آدم موقتی برام نوشت
یه سوال
اگه عاشق همون آدم موقتی زندگیمون بشیم باید چیکار کنیم ؟
دوست عزیز
آدم موقتی اسمش مشخص
یعنی آدمی که میاد تا بره نه اینکه بمونه
عشق موقتی هم پایان خوشی قطعا نداره
این روزا اطرافمون پر از عشق های موقتی شده
آدمایی که چند روزی شدیدا عاشق هم میشند
و بعد از اون به راحتی فراموش می کنند
و من هرگز این قسمت ماجرا رو درک نکردم
مگه میشه
عاشق یه نفر بشی بعد از مدتی
خداحافظ و تمام ؟
به قول یه شاعری که خودم باشم
عشق سرمایه ی قلب بی ریاست گر پاک نباشد , هوسی پر از ریاست
مخاطب دیگری برام نوشت
اگه میدونستیم طرف به قصد رفتن اومده حتما حواسمونو جمع می کردیم
دوست عزیز
اگر کمی توجه کنید
چنین افرادی به راحتی شناخته میشند
بازم به قول خودم
آدمی که در مسیرش صبر و ایثار نیست آدم دنیای تو نه , آدم پیکار نیست
اگر مایلید در نظر ها پاسخ بدم
پیام را خصوصی ارسال نکنید
ممنون از حمایت بی نظیرتون
ممنون که هستید بمونید برام همیشه
+ نوشته شده در چهارم آبان ۱۴۰۲ساعت ۷ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
آدم های موقتی چه کسانی هستند ؟
این دسته از افراد کسانی هستند
که با نام مستعار یا نام اصلی ولی بدون خصوصیات وارد زندگیتون میشن
کسی که از خودش و زندگیش هیچی نمیگه
کسی که تا مدتها با یک نام مستعار وارد زندگیتون میشه
موندنی نیست
اومده یا برای خوب شدن حالتون ؛ یا برای بد شدن حالتون
در هر مورد مسئله اینِ که به خاطر هدفی وارد زندگیتون شده
هممون آدم های موقتی رو دیدیم
آدمی که تعهدی به رابطه نداره
آدمی که محض سرگرمی اومده
آدمی که به خاطر مشکلاتش میدونه نمیتونه کنارت بمونه
را بهش اهمیت ندین
براش هیچ ارزشی قائل نباشید
بهش وابسته نشید
از حستون براش نگید
به خاطرش خودتونو به آب و آتش نزنید
آدمای موقتی رهگذرایی هستند
که به محض اینکه کارشون تموم بشه از زندگیتون میرن بیرون
پس به خاطر اومدنشون خوشحال و به خاطر رفتنشون ناراحت نشید
فقط دوست من آدمای موقتی زندگیتُ بشناس
مبادا زندگیتُ خوب یا بد متحول کنند
حواست به خودت , احساست و زندگیت باشه
هیچ چیزی ارزشمند تر از وجوده خودت نیست
حرفای منُ فراموش نکن
یه روزی , یه جایی برات مفیده
همونجا حتما برام دعا کن
بتونم کنار آدمایی خوشبخت باشم که موقتی نیستند
+ نوشته شده در چهارم آبان ۱۴۰۲ساعت ۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
امروز خبری را خوندم که بسیار نگران کننده بود
خبر ممنوع الکار شدن ده نفر از بهترین بازیگران خانم
وقتی لیست افراد را خوندم
واقعا به حال هنر این سرزمین غبطه که هیچ باید فریاد زد
بعد از این بازیگران هنر هفتم نابود میشه
هنوز نتونستید بازیگری شبیه هنرمندانی که مهاجرت کردند پیدا کنید
هرگز نمیتونید
بازیگری شبیه باران کوثری , شقایق دهقان یا پانتهآ بهرام پیدا کنید
هنوز فیلم های افسانه بایگان و پگاه آهنگرانی یکی از محبوب ترین فیلم های تاریخ هنر ایرانِ
من کاری به فعالیت های سیاسیشون ندارم
و در مورد چنین مسائلی باید اهل فن نظر بدهند
از نظر هنر بازیگری و نقش آفرینی تک تک این خانمها باید بگم
بعد از کنار گذاشتن چنین بازیگرانی
هیچ فیلمی ارزش تماشا کردن نداره
هنر هفتم این سرزمین با مهارت بسیار بالای
همین بازیگران در چند دهه خوش درخشید
بعد از رفتن چنین ستارگانی باید با فیلم های جدید خداحافظی کرد
نقش آفرینی بی نظیر پانتهآ بهرام در سریال پوست شیر
نقش آفرینی ترانه علی دوستی در سریال شهرزاد و فیلم های بی نظیر سینمایی
یکی از هزاران دلیل برای نگهداشتن چنین بازیگرانی در هنر ایرانِ
هنر ایران بعد از چنین اتفاقی دیگر هرگز در صحنه بین المللی نخواهد درخشید
بازیگران جدید تا زمانی که بتوانند یک درصد به عنوان هنرمند واقعی فعالیت کنند
سالهای زیادی خواهد گذشت
امیدوارم خانه ی سینما راهی برای بازگرداندن ستاره های محبوب مردم پیدا کند
+ نوشته شده در سوم آبان ۱۴۰۲ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
لحظه ها را که از ذهن می گذرانم
گذشته ای هست که داستان قدیمتر ها را ساخته
حالا آدمهایی هستند که رهگذرند و از کنارم می گذرند
با آدم های گذشته های دور دیگر هیچ کاری ندارم
اما آدم های امروز چیز دیگری هستند
اینکه می گویند
الهی ورق زندگیت به سمت خوشبختی برگرده
کلام بیهوده ای نیست
گاهی مواقع باید برای رسیدن به خوشبختی تاوان سنگینی بپردازی
خوشبختی به همین آسانی ها به دست نمی آید
ولی برای بعضی ها آسان تر از یک پلک به هم زدن اتفاق می افتد
کسی را میشناسم
که برای مشکلات زندگی هیچ ارزشی قائل نبود
وقتی لحظه های سخت به سراغش می آمدند
میگفت
سخت شده که شده بی خیال
ولی من با هر سختی زمین خوردم و دوباره بلند شدم
اما او به من می خندید و می گفت
تو هم حوصله داری فکرشو نکن خودش خودشو حل می کنه و می گذره
برای او این چنین بود
واقعا یاد نگرفتم در کنار مشکلات و سختی ها بی خیال شوم
ولی او می گفت
دنیا ارزش این حرفا و عصبی شدن را نداره
حالا او در اوج خوشبختی هایش به جهان لبخند می زند
و من دوباره به سختی لحظه های پر از تنشم را پشت سر گذاشتم
به نظرم
بین بی خیالی و تحمل سختی
جهانیست که باور کردنش به این آسانی ها نیست
برای تک تکتون لحظه های خالی از هر سختی را آرزومندم
+ نوشته شده در سوم آبان ۱۴۰۲ساعت ۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
گاهی وقتها بعضی از حرف ها تاثیر زیادی میتونن در زندگیمون داشته باشند
امروز وقتی داشتم آشپزی می کردم به یاد حرف کسی افتادم
چند سال پیش وقتی مادرم بود , آرامش بود
همه ی لذت های خوب زندگیم بود , عشق بود , دوست داشتن تنها توی زندگیم هنوز برایم ارزش داشت
یکی از دوستان قدیممُ بعد از مدتی دیدم
بهش گفتم من به آشپزی کردن خیلی علاقه دارم
ولی همیشه از نتیجه ی کارم می ترسم
همینطور با خودم تکرار می کنم
اگه نشه , اگه ,اگه
خوب اون موقع سن کمی داشتم
بی نگاهی تازه اومده بود سراغم
و اونم ترسی به ترسای قبلیم اضافه کرده بود
چون دنیای بی نگاهی را اصلا نمیشناختم
هر قدم که بهش نزدیکتر می شدم
دلهره و اضطرابم چند برابر میشد
خلاصه اون دوستم با خنده گفت
مادرم خدا بیامرز همیشه یه حرفی بهم می زد
میگفت
توی آشپزی مهارت مهم , تجربه مهم
اما تا وقتی مادرت ازت راضی نباشه هیچوقت غذات خوشمزه و قابل قبول نمیشه که نمیشه
هر دفعه وقتی به نتیجه کارم توجه می کنم
به یاد حرفش می افتم
میگم
مامان مهربونم یعنی ازم راضی ؟
اون دوستم هر اعتقادی به این حرف مادرش داشت
از روی مزاح یا جدی می گفت نمیدونم
ولی تاثیر زیادی روی زندگی من گذاشت
حالا به این نتیجه رسیدم که
وقتی حال دل کسی که غذا را تهیه می کنه خوب نباشه غذاش خوب نمیشه
درستِ حال دلم اصلا خوب نیست
نابوده نابودم
ولی حس می کنم
لبخند مادرم را وقتی درون ذهنم مرا در آغوش می گیرد و می گوید
تو باید به خاطر آرامش من به زندگی برگردی
+ نوشته شده در دوم آبان ۱۴۰۲ساعت ۳ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|