عشق ماندگار  

آثارم را در این دفتر آذین بسته ام تقدیم به نگاههای بی منت و گرانبها ی شما

فرضیه جهان


محبوب جانم
من با عشق تو بزرگترین فرضیه جهان را به هم ریخته ام .
خط های موازی هم , اگر عشق ماندگار باشد , یک جای در جهان به هم می رسند .
امروز نامربوط ترین حس های دنیا ] در برابر هم قرار گرفته اند .
منظورم این است که ,
ما در دو دنیای متفاوت بودیم .
اما حال دلمان , فقط با خاطراتمان خوش بود .
نمیدونم خداوند
در بازی شطرنج زندگی ما , چطوری مهره های دور شده از دو نقطه ی دنیای متفاوت ها را در برابر هم قرار داد .
آدمهای رهگذر اطرافم را یکی یکی از ذهن شلوغم گذراندم .
رفتم تا شبیه تو را پیدا کنم .
رفتم تا درون دنیای بی نگاهی آدمی را پیدا کنم ,
که ذره ای هم شده شبیه تو , خنده هایش به دلم بنشیند , و کلامش عاری از منت و آخرت پرستی باشد .
ولی هیچکس نبود .
وقتی می گویم هیچکس , یعنی هیچکس
همه آدمهایی که می خواستند در سرنوشتم شریک شوند ,
آدم عشق ماندگار من نبودند .
وقتی فهمیدم ,
تو تنها محبوب عشق ماندگار منی که ,
به دوستی با پریشانی گفتم :
فکر می کنم ما میتونیم شریک سرنوشت هم باشیم .
خندید و گفت :
انتقام کییُ داری از من میگیری ؟
با خودم فکر کردم ,
انتقام ؟
واقعا انتقام چه کسی را داشتم از این آدمها می گرفتم ؟
مادرم زل زد توی چشمام و گفت :
وفادار کسی باش که پای خوب و بدت ایستاده .
باز هم فکر کردم ,
خوب و بدم ؟
در ذهنم از هر راهی رفتم , پایانش تو بودی , با همان خنده های دلبرانه ات .
خواستم نباشی ,
چون میدونستم تو تحمل اتفاقات بی نگاهی را نداری .
از خودم پرسیدم:
چرا پریشانیش برایم مهم است ؟
فکر کردم و پاسخ خودم را دادم .
چون تو هیچوقت نگفتی :
مگر بی نگاهها هم عاشق می شوند ؟
ولی تصمیم خودم را گرفته ام .
بعد از بی نگاهی از سرزمین تو می روم , تا ثابت کنم عشق قویتر است یا اراده ؟

دانلود فایل با لینک مستقیم

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان ۱۴۰۳ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

فرضیه جهان


محبوب جانم
من با عشق تو بزرگترین فرضیه جهان را به هم ریخته ام .
خط های موازی هم , اگر عشق ماندگار باشد , یک جای در جهان به هم می رسند .
امروز نامربوط ترین حس های دنیا ] در برابر هم قرار گرفته اند .
منظورم این است که ,
ما در دو دنیای متفاوت بودیم .
اما حال دلمان , فقط با خاطراتمان خوش بود .
نمیدونم خداوند
در بازی شطرنج زندگی ما , چطوری مهره های دور شده از دو نقطه ی دنیای متفاوت ها را در برابر هم قرار داد .
آدمهای رهگذر اطرافم را یکی یکی از ذهن شلوغم گذراندم .
رفتم تا شبیه تو را پیدا کنم .
رفتم تا درون دنیای بی نگاهی آدمی را پیدا کنم ,
که ذره ای هم شده شبیه تو , خنده هایش به دلم بنشیند , و کلامش عاری از منت و آخرت پرستی باشد .
ولی هیچکس نبود .
وقتی می گویم هیچکس , یعنی هیچکس
همه آدمهایی که می خواستند در سرنوشتم شریک شوند ,
آدم عشق ماندگار من نبودند .
وقتی فهمیدم ,
تو تنها محبوب عشق ماندگار منی که ,
به دوستی با پریشانی گفتم :
فکر می کنم ما میتونیم شریک سرنوشت هم باشیم .
خندید و گفت :
انتقام کییُ داری از من میگیری ؟
با خودم فکر کردم ,
انتقام ؟
واقعا انتقام چه کسی را داشتم از این آدمها می گرفتم ؟
مادرم زل زد توی چشمام و گفت :
وفادار کسی باش که پای خوب و بدت ایستاده .
باز هم فکر کردم ,
خوب و بدم ؟
در ذهنم از هر راهی رفتم , پایانش تو بودی , با همان خنده های دلبرانه ات .
خواستم نباشی ,
چون میدونستم تو تحمل اتفاقات بی نگاهی را نداری .
از خودم پرسیدم:
چرا پریشانیش برایم مهم است ؟
فکر کردم و پاسخ خودم را دادم .
چون تو هیچوقت نگفتی :
مگر بی نگاهها هم عاشق می شوند ؟
ولی تصمیم خودم را گرفته ام .
بعد از بی نگاهی از سرزمین تو می روم , تا ثابت کنم عشق قویتر است یا اراده ؟

دانلود فایل با لینک مستقیم

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان ۱۴۰۳ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

اولین تابو


کاش میشد با لحظه های خوبِ بی تکرار عکس گرفت
کاش میشد حال خوب دل را با موسیقی زیبای عشق به دنیای عشاق هدیه کرد
کاش میتونستم برای تو تویی که نگاهت سهم نامه هایم شده
از دنیای بی نگاهیم نگویم
کاش می دونستی
برای شکستن اولین تابو ی زندگیم چقدر رنج کشیدم
کاش میدونستی
بی نگاهی نیومد تا تو رو از من بگیره
اومد تا بهم ثابت کنه
مهمترین آدم زندگیمی
حتما که نباید مهم ترین های زندگی به وصال برسند

تا ثابت کنند تکیه گاه خوبی هستند
هر روز برایت آرزوی خوشبختی می کنم
باور کن سخت ترین دعای زندگیم سهم توست
حالا بعد از عشق ماندگارم فراموش خواهی شد
و به خاطره ها می پیوندی
چون تو عشق را به من آموختی
تو خواستی که در هر جای زندگیم زمین خوردم دوباره از زمین بلند بشم و ادامه بدهم
تنها دلگرمی زندگیمی
چون منُ بدون بی نگاهی باور کردی
تو تنها کسی بودی که به انسانیت من احترام گذاشتی
و هرگز نگفتی
مگر بی نگاهها هم عاشق می شوند ؟
هرگز نپرسیدی
دنیای بی نگاهی سخت نیست ؟
هر وقت اومدم سراغت
فهمیدم بی ربط ترین کلام دنیا برای تو همین بی نگاهیست
لطفا دلگرمیم بمون تا ابد
چون هیچکس به اندازه تو منُ بلد نیست
امروز وقتی سه بار چاییم سرد شد
غذام شور شد
آخرشم از حرارت آب جوش دستم سوخت
فریاد زدم سر خودم
چته توووووووو؟
تموم شد دیگه بی خیال
آره تموم شد
از حالا به هیچکس و هیچ چیز فکر نخواهم کرد
راستی
ممنون که تنها راز قشنگ زندگیم شدی
با خاطراتمون خوب زندگی کن
چرا که عشق تنها دلیل ایستادگی , در برابر مشکلات زندگیست .

دانلود فایل با لینک مستقیم

+ نوشته شده در  دوازدهم آبان ۱۴۰۳ساعت ۴ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

طلوع دیگر


گاهی وقتها به جان خودم و دنیا غر می زدم
که چرا خدا فلان خواسته مرا نمی پذیرد ؟
حالا می فهمم
که صلاح خدا درست تر و دقیقتر از خواسته من بوده
امشب تمام باور های احساسیم را به فراموشی سپردم
تا برای یک شروع جدید آماده شوم
این آغاز قطعا با احساس های زود گذر گذشته همراه نخواهد بود
امشب برای یکبار دیگر پایان عشق ماندگارم را امضا کردم
همه ی آن رویا هایی را که با تک تکشان گونه هایم خیس شد یا خندیدم را بستم
از امشب آری از همین امشب آدم دیگری خواهم شد
آدمی که در اوج کوه پر غرور آرزو هایش ایستاده
از این به بعد قدمهایم را محکمتر بر خواهم داشت
چرا که بعد از رفتن بی نگاهی
دوباره متولد خواهم شد
از همان ابتدا عاشق آدم دیگری خواهم شد
دوباره از سخت ترین لحظه های آدم هایی خواهم نوشت
که هیچ ربطی به دنیای من ندارند
آدمهای گذشته ام را چه خوب چه بد با پایان کتاب عشق ماندگار به فراموشی سپردم
امشب به آخرین آدم جا مانده از عشق دیروز گفتم
آرزو می کنم به خوشبختی و موفقیت فراوانی برسی
از امشب مسیر زندگیم را از آدمیان دیروز جدا خواهم کرد
فردا خورشید دیگری طلوع خواهد کرد
من باز هم قرار است روزی با نگاه خودم به افق های آینده ای خیره شوم که هیچ آدمی از گذشته درونش نیست
امشب عشق ماندگارم را به افسانه های عشاق زمان سپردم
گاهی وقتها تصورات اشتباه انگیزه ی یک عمر می شوند
با محبوب عشق ماندگارم
زندگی ساختم ؛ رویا بافتم ؛ گاهی به خاطر اینکه درون نگاهش غرق شوم با او بحث کردم , گاهی دعوا کردم
, قهر کردم و با یک لبخند آشتی کردم
هر چه بود تنها روزنه ی امید لحظه های سختم بود
حالا قرار است این تومار پر فراز و نشیب عاشقی به پایان برسد
محبوب جان و دلم
تو را به گذر زمانی می سپارم
که صلاح خدا تنها هدایتگرش باشد
دوستی برایم نوشت

رفتم مسجد ایاصوفیه کنار ستون آرزو

همونجایی که میگن هر آرزویی بدون پلک زدنی برآورده میشه برات آرزو کردم و گفتم
امیدوارم کشتی عشق ماندگارت به ساحل امن وصال برسه
و دیگر تمام شد آن همه اضطراب دوست داشتنی
دیگر تمام شد آن همه انتظار و انتظار
صبر کن

حالا وقت آن رسیده که باید بگویم
از وقتی تو هستی زندگی چه زیباست

دانلود فایل با لینک مستقیم

+ نوشته شده در  چهارم آبان ۱۴۰۳ساعت ۱۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   |