علامت سوال
محبوبم
سالهاست یک علامت سوال بزرگ در ذهنم جا مانده
سالهاست از توی رویاهایم می پرسم
و سکوت پشت سکوت
سالهاست از تُوی قلبم می پرسم
و باز هم سکوت پشت سکوت
من نمی دانستم
چرا خداوند وقتی عشق را به من یاد داد
که معنایش را نمی فهمیدم ؟
حتی چنین کلمه ای را نمی شناختم
از خدا پرسیدم , از روزگار پرسیدم
از تمام باور هایم پرسیدم
و درست وقتی پاسخش را فهمیدم
که آدم های مجنون نما آمدند و به خاطر بی نگاهیم رفتند
آنها عشق را در وجودشان هوس می دانستند
و من هر بار شکستم ؛ خورد شدم
آدمهایی که من به خاطر یک حس پنهان انکارشان می کردم
بی غیرتیشان را در گوشم فریاد می زدند و به مضحکه می کشیدند
من هر بار در خود شکستم و بیمار شدم
تو چه می دانی از سالهای نبودنت ؟
تو چه می دانی از هذیان های ناشی از تب های شدیدم ؟
وقتی تک تک آن شیطان صفتان کابوس خواب هایم بودند
هر شب از خواب می پریدم و به حال این فراق لعنتی ناله هایم را در اشک باران وجودم پنهان می کردم
تو چه می دانی چه ها کشیدم ؟
آنها بی نگاهیم را بهانه می کردند و می رفتند
اما داستان این نخواستن ها روایت دیگری داشت
من قرار است روزی اگر دلم خواست
در داستان زندگیم از تک تک این نخواستن ها راز بگشایم
ولی هنوز یک علامت سوال در ذهنم هست که باید تو پاسخ بدهی
حقیقتش را بگو
دلیل فراقمان چه بود ؟
