برای تو می نویسم
محبوب جان و دلم
خواستم قصه عشق تو را برای جهانی بنویسم
ولی افسوس نگذاشتند
عشق ما سالهاست که منتشر شده
کتاب عشق ما
در جهان قلبهایمان حک شده
و امروز دروازه های عشق ماندگارم را به روی آدمهای بیدل خواهم بست
چرا که صفحه به صفحه ، سطر به سطر
واژه به واژه اش را به عشق تو نگاشته ام
و این است همان
کتیبه ی عشق ماندگار من برای آیندگان

+ نوشته شده در بیست و یکم تیر ۱۴۰۳ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
این روز ها بحث انتخابات خیلی داغ بود
دلم خواست یه متنی بنویسم
به نظرم مسعود پزشکیان انتخاب برتر بود از همون اول
چون یه مطلبی را گفت
که دقیقا 44 ساله
عالم و آدم هر چی گفتند کسی نشنید
یا توجهی نکرد
گفت
با سهمیه های دانشگاه ها مخالفم
هر کسی باید با استفاده از استعدادش به جایی که لیاقتشو داره برسه
به خدا قسم درست میگه
جون آدما بازیچه نیست که سپردند دست یه سری سهمیه ای
آخرشم نمی فهمند چه بیماری داره نابودش می کنند
مادر من یکی از این موارد بود
یک سال به هر پزشک سهمیه ای مراجعه کردیم
گفتند هیچ مشکلی نداره همه چی عالیی
بعد از فوتش گفتند
ای وای فلان بیماری را داشته دیر فهمیدند
تقصیر ما نیست شماها حواستون بهش نبوده
یک سال تموم پزشکا رو هر کدوم سه چهار بار دور زدیم
آقای پزشکیان لطفا
به هر کسی که می پرستی قسمت میدم
جلوی این سهمیه بازی رو بگیر
تا میلیون ها آدم دیگه نابود نشدند
می خوای سهمیه بدی
بگو فلان درمان برای این قشر رایگان
فلان خدمات اجتماعی برای این قشر رایگان
ولی لطفا سهمیه هایی که پایانش شغلی هست
که با جون آدما در ارتباطه را جمع کن
شاید کشور ما هم یکی از برجسته های علمی در جهان شد
و دیگه اینکه
خدا همسرتو بیامرزه
که گفتی
تمام قد برای گرفتن حق معلولین می ایستم
امیدوارم بتونید بعد از سالها
حقی که
برای معلولین آرزو شده
را بهشون برگردونید
الهی در پناه حق باشید
+ نوشته شده در هجدهم تیر ۱۴۰۳ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
یکی از خبر های جالب این روز ها
کنسرت گذاشتن یک فرد ناشنوا در افریقا بود
جالبتر اینِ که
در هر شهری که کنسرت برگزار می کنه
شهروند ها به خاطر خرید بلیط با هم درگیر میشن
واقعا برای یک کشوری مثل افریقا باور کردنی نیست
که تا این حد فرهنگ حمایت از معلولینشون بالا باشه
در ایران خواننده های دارای معلولیت زیادی داریم
که ملت عاشقانه ازشون حمایت می کنند
ولی کنسرت گذاشتن یک فرد ناشنوا هم عجیبِ و هم باور نکردنی
حتی با فروش آلبوم هاش داره به یکی از ثروتمند ترین هنرمندان جهان تبدیل میشه
معلولین افراد بسیار با استعدادی هستند
اگر توسط مسئولین حمایت شوند
به اوج موفقیت می رسند
+ نوشته شده در چهاردهم تیر ۱۴۰۳ساعت ۶ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
محبوبم
این نامه ی چندم است ؟ , نمی دانم
ولی خودت بگو
از کجای قصه برایت بگویم
که باور کنی
دنیای رویا های ما خیلی وقت است که از هم جدا شده
چگونه برایت بگویم
که بفهمی ؛ که بدانی
روزی برای بودنت دعا می کردم
حالا برای نبودنت دست به دامان خدایی شده ام که
حتی به اشک های گونه هایم از سر مهربانی لبخند می زند
و به کلام از سر اجبارم گوش می دهد
از کجای این قصه برایت بگویم
که از من دلگیر نشوی , من را صاحب دلایل واهی ندانی
گاهی تردید های رفتن بی نگاهی را دوست دارم
چون فکر می کنم
دنیا برای بر آورده کردن هر آرزویی ,دارایی ارزشمندی را از آدمها می گیرد
من دوست ندارم بی نگاهی را به شرط رها کردن تو به دست بیاورم
حتما می گویی
خواسته ی کودکانه ایست
شاید با دنیا کودکانه معامله کرده ام
چون کودکیم بهترین دوران زندگیم بود
حالا دنیا برای رفتن بی نگاهی
دست گذاشته روی محبوبترین عشق زندگیم
در این معامله ناتوانم
یک سو تویی که شاید بیایی شاید نه
یک سوی دیگر بی نگاهیست که عمری برای رفتنش خدا را به زمین و زمان قسم داده ام
حالا درست در نقطه ای از زمان ایستاده ام
که حق انتخاب ندارم
اصلا بگذار یک طور دیگر برایت بگویم
در این نقطه از زمان ایستاده ام
خودم را می سپارم به خواست الهی
تو بیایی و نیایی , بی نگاهی برود یا نرود
حتما معامله ی عشق ماندگار است با خدا
و من مطمئنم هر چه شود خوب است
چون خدای مهربانی ها , هرگز برای آفریده هایش بدی نمی خواهد
+ نوشته شده در دوازدهم تیر ۱۴۰۳ساعت ۸ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
محبوبم
در بین واژه ها به دنبال مقصر اصلی اتفاقات گذشته ام می گردم
انقدر واژه ها را زیر و رو کرده ام و هیچ نیافته ام
انگار هر صبح از ابتدای میلادم تصاویر در ذهنم صف می کشند
و تا پایان هر شب تکرار می شوند
فقط تنها نقطه ی مشترک تصویر های ذهنم تویی
و نمی دانم این توهم لعنتی عاشقی
کی دست از سر رویا های من بر می دارد
هر بار تصمیم می گیرم که در مسیری دیگر
خودم را به هر طریقی شده بیاندازم
شاید این توهم دوست داشتنت فراموشم شود
اما مسیر های رو به تو کم نیستند و انتهای هر کدامشان خاطره ای از تو هست
دوباره تصمیم دیگری گرفته ام
این بار حتما تو از زندگیم بیرون می افتی
باید محکمتر از همه ی گذشته ها در برابر رویا های تو بایستم
و دستهایم را بالا بگیرم و بگویم
تمام

+ نوشته شده در دهم تیر ۱۴۰۳ساعت ۹ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
دوستی با من تماس گرفت گفت
خوبی : حال دلت چطوره ؟
گفتم خوب نیستم اصلا , اصلا
گفت میدونم , متن خواستگارتُ خوندم
تماس گرفتم بگم
این روزا همه میدونن حال دلت خوب نیست
همه میدونن افتزاح تر از حال دل تو وجود نداره
واسه همین دارند دنبال یه راهی می گردند
بلکه بتونن ذره ای حالتو خوب کنند
از آدمای اطرافت دلخور نشو
, همه ی آدمای اطرافت نگرانتند
ولی هیچکس نمیدونه
باید چه کاری انجام بده تا تو رو به زندگی برگردونه
برای همین بی خیال عواقب رفتار و کلامشون شدن
به هر راهی می زنند تا تو رو از این حال بد در بیارند
گونه هام خیس شد
گفتم اگه مامانم بود
گفت
ببین من پدر و مادرمو با هم از دست دادم نمیگم حالم عالیِ
ولی خدا خواسته که در این زمان کنارِ من نباشند
گفتم
هیچکس مثل من عاشق مادرش نیست
گفت
همه بچه ها عاشق پدر مادرشونن خوب یا بد
آخرش عشق اول و آخر زندگی والدینشونن
پس فکر نکن تو با بقیه فرق داری
رفیق جانم
حواست به خودت هست ؟
برای اشتباه یه نفر داری خودتو از همه دور می کنی
گفتم
کاش یه نفر می فهمید من چی میگم
خندید و گفت
همه می فهمند تو چی میگی کاری از دستشون بر نمیاد
این همهسال از عشق نوشتی , خیلیا رو عاشق کردی و به وصال رسوندی
حالا به خاطر یه اتفاق داری از آدمای جنس مخالفت متنفر میشی ؟
از تو بعیده
گفتم
میگی چیکار کنم ؟
گفت
هیچی , زندگی کن ,
بی خیال آدمای نفهم
مگه تو نگفتی دستم توی دستای خداست ؟ پس به خودش توکل کن
گفتم
رفیق خوبم الهی بمونی برام
خدایا لطفا هوای دل پریشونمُ داشته باش
+ نوشته شده در پنجم تیر ۱۴۰۳ساعت ۱۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
یه وقتایی دلت می خواد
بی خیال همه ی آدمها بشی و فقط خودتو بغل کنی
در جاده ای پر از مه قدم بزنی
حتی دلت می خواد در مه یه جوری گم بشی
که هیچکس تو رو نبینه
خودت باشی و خودت
رها ی رها
انگار در گوی بلورین احساس می غلتی و شبنم های غبار گرفته گونه هایت را نوازش می کنند
یه وقتایی فقط دلت می خواد به افق خیره بشی
و هرگز به پشت سرت نگاه نکنی
در آینده ای غوطه ور بشی
که هیچ ربطی به گذشته های خوب یا بدت نداره
یه وقتایی
دلت می خواد
آدمهای روزگارتُ درست همونجایی که دورت حلقه زدند
بذاری و بری وسط آدمایی بایستی
که از تو هیچی نمیدونن
یه وقتایی خسته ای
از رفتار ها و کلام های تکراری
حتی از شنیدن
دوستت دارم ساده از زبان عزیزترین های زندگیت هم رنج می کشی
یه وقتایی دلت می خواد بری به یه جایی
که کسی اتفاقات گذشتتو یادت نیاره
یه وقتایی
از دوست داشتن آدمایی خسته میشی
که به خاطرشون
در سخت ترین شرایط روی پاهای خستت ایستادی
و حالا
من اسیر همون
وقتایی شدم
که تو یه عمره بی خیالشون شدی
+ نوشته شده در پنجم تیر ۱۴۰۳ساعت ۱۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
محبوبم
برای داشتنت هر لحظه خدا را قسم دادم
ولی هنوز ؛ هنوز در حسرت آغوش تو عاشقانه ترین لحظه ها را زندگی می کنم

+ نوشته شده در دوم تیر ۱۴۰۳ساعت ۴ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|