کسی برایم نوشت
از عشق که می گویی در نظرم دنیای دیگری را تصور می کنم
دنیایی که شناختنش کار هر کسی نیست
برایت می نویسم
عشق تنها یک کلمه , یا یک نام نیست
همان دنیای دیگریست که اگر قوانینش را رعایت نکنی
اگر برای همان فردی که تو را دعوت کرده حریمی قائل نباشی
به خواست خدا از آن دنیای پر از عوامل ناشناخته بیرون می افتی
شاید در طول زندگی فقط یکبار بتوانی وارد آن دنیای اسرار آمیز شوی
به خاطر همین باید دست از هر آنچه تو را به دنیای خودت باز می گرداند برداری
اگر درون دنیای عشق
دروغ بگویی
اهل نیرنگ و دو رویی باشی
اهل خصلت های بد انسانی باشی
شاید برای همیشه از چنین دنیایی محروم شوی
برای شناختن عشق باید عارف باشی
پادشاه دنیای عشق خداست
و برای صاحب عشقت باید پاک و عاری از هر نوع بدی باشی
آدمها زیاد به وصال یکدیگر می رسند
همه ی این وصال ها از عشق نیست
عاشق واقعی در دریای بی کران دوست داشتن غرق نمی شود
بلکه ناجی کسی می شود که قرار است تا پایان نفس کشیدنش در قلبش ساکن شود
عشق معنای یک وصال ساده نیست
باید از علایقت به خاطر داشتن ِ محبوب تا حدی که زندگیت مختل نشود بگذری
و اگر آن علایق درست باشد محبوب واقعیت دوباره آنها را به تو باز می گرداند
عشق ستون خوشبختیست
اگر در میان راه فهمیدی خوشبخت نیستی
بدان راه تو راهِ عشق نبوده
بلکه فقط به خاطر سرگرمی یا ادامه زندگی به وصال فکر کرده ای
خلاصه اگر بخواهم برایت از دنیای عشق بنویسم
قلم قاصر و کلام فنا خواهد شد
فقط در یک پیام به تو می گویم
دنیای عشق انسان واقعی می خواهد پس ابتدا به انسانیتت بیاندیش

+ نوشته شده در بیست و نهم مهر ۱۴۰۲ساعت ۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
چند وقتی هست که بعضی روانشناسا توی فضای مجازی حرفایی می زنند
که یا منطقی نیست , یا عقلانی نیست
من کلا جلسات روانشناس های فضای مجازی رو خیلی دنبال می کنم
ولی به تازگی روانشناس های به قول معروف جعلی تعدادشون زیاد شده
خوب معلومِ کسی هم ازشون مدرک نمی خواد که مطمئن بشی
طرف واقعا متخصصِ یا نه
چند روز پیش یکیشون در اینستا پخش زنده داشت
کلیپ هاشو خیلی دیده بودم خواستم ببینم چقدر متخصصِ
یه دفعه یکی از مخاطبین سوالی ازش پرسید
گفت
دکتر همسر من مهریشو می خواد
خیلی هم با هم خوشبختیم منم وضع مالیم خیلی خوبه میتونم بهش مهریشو بدم به نظر شما چه کار کنم ؟
دکتر با گستاخی تمام گفت
مهریشو می خواد ؟ پرت کن جلوش بعدشم طلاقش بده تا بفهمه زندگی این مسخره بازیا نیست
خیلی با خودم فکر کردم
این پاسخ با این لحن از یک دکتر متخصص بعیده
دوباره یکی دیگه ازش پرسید
دکتر همسر من خیلی کار می کنه
من همیشه تنهام نمیذاره زندگیمون لنک بمونه از تنهایی خسته شدم به نظرتون چیکار کنم ؟
دوباره دکتر با همون لحن گفت
ازش بخواه بین کار و زندگیش یکی رو انتخاب کنه یا کارشو کم کنه به تو برسه یا بره دنبال کارش تو رو طلاق بده
دوباره متعجب شدم خواستم بگم
دکتر جون وقتی کسی وضع مالی خوبی داره و میتونه مشکلات مالی همسرشو از حق مادی خودش حل کنه
چرا این کارُ نکنه و وقتی اونا خوشبختند چرا پیشنهاد طلاق میدی ؟
در مورد دومی هم خواستم بگم
تلاش برای حفظ آرامش یک زندگی کار بسیار با ارزشی هست
وقتی کسی برای بودنت تلاش می کنه پس باید به این همه محبتش احترام بگذاری
وقتی مطمئنی همسرت اهل خیانت نیست , رفیق باز نیست
و داره برای حفظ زندگیش تلاش می کنه
پس با تنها بودنت کنار بیا و تو هم برای حفظ زندگیت تلاش کن
تازه دکتر جون طرف می خواد از تنهایی رها بشه بهش میگی طلاق بگیر ؟
خخخخ خوب تنها تر میشه
خلاصه به هر کس و هر حرفی در فضای مجازی اعتماد نکنید
آدما برای حفظ رابطه هاشون فقط نیاز به سه اصل مهم دارند
اعتماد , صداقت و متعهد بودن
وقتی این سه اصل در زندگیت باشه
برای زندگی بهتر , نیازی به امثال این افراد نداریم
پس باید بیشتر حواسمون به آدمای اطرافمون باشه
تا بعد حق نگهدارتون
+ نوشته شده در بیست و هشتم مهر ۱۴۰۲ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
گاهی وقتها صبر می کنم
تا بیایی و بگویی
چه خبر از دنیای با هم بودنمان ؟
در خودم فرو می روم و می گویم
از کجای این دنیای پر از هیاهو برایش بگویم
که غمگین و نگران نشود یا به خاطرم دست به دامان خدا نشود
دوباره در گوشم فریاد می زنی
با تو هستم حواست به من هست ؟
در چشمان پریشان تصویر رویاهایت , غرق می شوم و می گویم
هیچ ندانی بهتر است
دوباره زل می زنی به من و می گویی
کاش چشمانت زبان دلت نمی شد
کاش نگاهت مثل همان روز های با هم بودنمان پر از شور و نشاط عشق بود
چه بر سر دل بی گناهت آمده که دل و نگاهت یکی نیست ؟
پلک هایم از هجوم بلور اشکهایم سنگین می شوند
بغض راه گلویم را می بندد
حالا هم از باز شدن پلکهایم می ترسم , مبادا گونه هایم خیس باران شود
و هم از لبهای به هم فشرده ام می ترسم مبادا بغض ترک خورده ام دریای خروشان قصه ی روزگارم شود
دستی بر شانه ام می زنی و می گویی
باور کن خدا حواسش به ما هست
و حالا می گویم
خدایا منُ ببین

+ نوشته شده در بیست و ششم مهر ۱۴۰۲ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
این بی تفاوتی کار دل منِ
این اجرا رو میتونید
با وارد شدن در لینک زیر بشنوید

+ نوشته شده در بیست و چهارم مهر ۱۴۰۲ساعت ۷ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
این روزا انقدر خبرای بد پشت سر هم صف کشیدند
که انگار دنیا هم با آدماش سر جنگ داره
خبر جنگ و خونریزی در عصر تکنولوژی
بی معنا ترین خبر دنیاست
انسانیت به هر دلیلی اسیر مظلومیت هایی شده
که قطعا آن را به نابودی خواهد کشاند
هنوز از غم درگذشت هنرمند برجسته کشورمون آتیلا پسیانی فارق نشده بودیم
که داریوش مهرجویی هم اضافه شد
به نظرم تلخ ترین خبر های هنری از دنیا رفتن این دو استاد بی نظیر بود
ما هنرمندان زیادی را در این سالها از دست دادیم
که هرگز هنر ایران جایگزینی برای بسیاری از این افراد پیدا نخواهد کرد
نمیدونم بعد از رفتن چنین هنرمندانی چه بر سر آیندگان هنر خواهد آمد
فیلم های جناب مهرجویی آثار ماندگار این سرزمین بودند
آثاری که از جنس جامعه درد کشیده بود
ساختگی و از سر سرگرمی و اعتبار نبودند
ما با تک تک نقش های آثار مهرجویی زندگی کردیم
و انقدر در ذهن ها حک شدند که هرگز فراموش نخواهند شد
امیدوارم هنرمندان سرزمینم در سلامتی کامل باشند
تا وقتی هنوز تعداد انگشت شمار هنرمند برجسته داریم
باید تلاش کنیم تا آینده ی هنر ایران زمین را دوباره بسازیم
+ نوشته شده در بیست و چهارم مهر ۱۴۰۲ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
دوستی بهم گفت
چیکار کنم حالت خوب بشه ؟
گفتم
عزیز ترین زندگیمُ بهم برگردون
گفت
میدونی که نمیتونم یه کاری بگو که از دستم بر بیاد
گفتم
دعا کن خدا دلمُ آروم کنه
گفت
اینکه ذکر هر لحظمه
گفتم
یه روز یکی از دوستان عزیزی را از دست داده بود
بهش گفتم واقعا نمیدونم چی بهت بگم که ذره ای باعث تسکین دلت بشه
حرف قشنگی زد
گفت
دعا کن خدا دستمُ بگیره و از زمین بلندم کنه
دعا کن بتونم سرمُ بذارم روی شونه های خدا و درِ گوشش بگم
خودت میدونی جز تو هیچکسی رو ندارم پس مراقبم باش
+ نوشته شده در بیست و یکم مهر ۱۴۰۲ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
از عشق که حرف می زنم
دنیای غریبی را تصور می کنم که از وارد شدن به آن می ترسم
آدم های دنیای عشق در ابتدا سرمست دوست داشتنند
در میان راه مرددند
و در پایان اکثرا رفیق نیمه راه بوده اند و رفته اند
از عشق که حرف می زنم
باور می کنم
احساس خیلی ها دروغ نیست
احساس خیلی ها هم بیهوده بوده
انگار آدم های رابطه های امروز خسته ی رابطه ی دیگری هستند
من بلد نیستم برای خسته های شکست خورده آرامِ دل باشم
من یاد نگرفته ام
برای مأیوس شدگان عشق پناه باشم
من بلد نیستم تجربه عاشقانه ی ایدعالی , پس از شکست باشم
اما آدم های این روز های زندگیم نمی فهمند
فکر می کنند
وقتی عشق بازیشان با بهترین انتخاب زندگی به شکست رسیده
می توانند به آدم های به خیال خودشان از مرز آرزو ها گذشته تکیه کنند
ولی این چنین نیست
گاهی آدمها از همین تقدیرشان راضیند و هیچ اعتراضی ندارند
به نظر من عشق و آرزو حد و مرز ندارد
بعضی ها هنوز با افکار عصر جاهلیت زندگی می کنند
و می گویند
عشق و آرزو تا یک سنی معنا دارد بعد از آن کاری بیهوده است
آدمی تا وقتی حق زندگی کردن دارد
می تواند عاشق شود یا برای رسیدن به آرزو هایش تلاش کند
حالا با این کلمات خواستم به شما بگویم
تا وقتی هستید
عاشق شوید و برای بهترین بودن تلاش کنید
+ نوشته شده در هفدهم مهر ۱۴۰۲ساعت ۹ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
گاهی کابوس ها بعد از بیداری هم در ذهن تکرار می شوند
خواب دیده ام
آدم های سیاه نا محسوس به زمین حمله کرده اند
روح آدم های زمینی را یک به یک با خود می بردند به سیاره ای دیگر
جسم ها در زمین می ماند و تبدیل به خاک میشد
روح آدمها در سیاره ای دیگر به زندگی خود ادامه می دادند
آدمهای سیاه از بس سیاهند قابل تشخیص نیستند
فقط در زمین میگشتند تا بهانه ای برای ربودن روح آدمها پیدا کنند
سراغ آدمهای خسته , پریشان , غافل و فرسوده و بیمار می رفتند
حرف نمی زدند
ولی به وقت نا توانی روح آدم ها را از جسمشان جدا می کردند و با خود می بردند
گاهی کابوس ها پیامی در بر دارند
که شبیهشان را در فرضیه های دانشمندان جهان پیدا می کنی
نمیدونم باید بهش بگم کابوس
یا به تصویر کشیده شدن کشفیات جهان
حالا هر چه هست
من فراموش می کنم آنچه را که نمی دانم حقیقت است یا دروغ , واقعیت است یا رویا
+ نوشته شده در پانزدهم مهر ۱۴۰۲ساعت ۸ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
بعضی وقتها یا بهتر است بگویم
اکثرا آدمها را نمی شود شناخت
حالا می فهمم ظاهر آدمها فقط پنج درصد کل شخصیتشان را نشان می دهد
یعنی نود و پنج درصد آدمها را اگر هوش و ذکاوت بسیار بالایی هم داشته باشی
شاید بتوانی هفتاد درصدشان را بشناسی
در این روز ها با آدم های زیادی صمیمی تر شدم
یعنی کسانی که تازه فهمیده اند چقدر در مورد من اشتباه قضاوت می کردند
حالا صمیمی ترین آدمهای زندگیم شدند
عجیب تر از اینها همان قسمتیست که من نمیشناختم
حالا آدمهای صمیمی روزگارم قصه هایی را از خودشان برایم می گویند
که باورم نمی شود
بعضی ها را پاکترین می دانستم و حالا منفور ترینند
بعضی ها را سیاه دل می دانستم و حالا برای رفتار هایشان دلیل قانع کننده آورده اند
سر در گم شده ام در بین آدمهای دیروز و آدم های امروز
فقط خواستم در این متن به شما بگویم
لطفا از ظاهر و چند گفتگوی ساده کسی را قضاوت نکنید
وقتی وارد دنیای آدمها می شوید
تازه می فهمید چقدر ناشناخته بوده اند
یکی از راههای شناخت آدمها گذشتن از دیوار های رنگ و ریاست
گذشتن از زرق و برق دنیاست
برای انتخاب آدمها در هر زمینه ای
باید شناخت عمیقی داشته باشید
وگرنه راه خطا و قضاوت اشتباه جبران ناپذیر است
+ نوشته شده در پانزدهم مهر ۱۴۰۲ساعت ۷ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مادر لحظه های بی تو بودن را نمی توانم باور کنم
آدم های بعد از تو را نمی فهمم
کلامشان را درک نمی کنم
خسته می شوم از گفته هایی که زمان تو چیز دیگری بودند
حالا می فهمم
تو خیلی از این آدمها را خوب شناخته بودی
و من تو را به مثبت اندیشی می خواندم
حالا می فهمم بعضی از این آدمها
آتش زیر خاکستر بودند و تو مرا بیم داده بودی
حالا بعد از تو آن آتش های زیر خاکستر هو هو کشان بالا آمده اند و عقده هایشان را به آتش می کشند
یادم هست شب بیداری هایمان را
یادم هست هر شب تا صبح چگونه زیستن را به من می آموختی
و این سعادتی بود که نسیب هیچکس جز من نشد
مادر از من دلخور نشو ولی بی تو بودن را بلد نیستم
نه اینکه نتوانم حرف این نیست
با بودنت دلگرمی و آرامشم بودی
حالا در هر جمعی دلم گرم نیست و آرامش ندارم
هنوز از شادی عزیزانت اشک می ریزم
و به بی احساسی محکومشان می کنم
از کجای نبودن هایت برایت بنویسم
که دوباره شب به خوابم سر نزنی و نگویی
از تو انتظار دیگری داشتم
از کجای جهان بی تو بنویسم
که در رویا نیایی و نگویی
پریشانم کردی
حالا دیگر جملاتم بی تو نقطه ی پایان ندارد
حالا خسته تر از خسته ترین ای کاش های جهانم
دلم می خواست
از خواب بیدار شوم و تو روبرویم نشسته باشی و بگویی
دوباره کابوس دیدی ؟
نگران نباش کابوس ها حقیقت ندارند
دوباره بخندی و بگویی
شوخی کردم من هیچ جایی نرفته ام
افسوس هایم در برابرم دیوار شده اند
دیواری از حماقت بعضی ها
که رفتنت را مجازات می دانند برای من
و من برایشان دعا می کنم
خداوند ابلهیشان را نادیده بگیرد
چون اگر چنین نباشد
روزگارشان دیگر روزگار خوبی نخواهد شد
مادر برایم دعا کن
دلم آرام شود با نبودنت
برایم دعا کن
قرار دل بی قرارم شوی
+ نوشته شده در دوازدهم مهر ۱۴۰۲ساعت ۳ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
بعضی مواقع یک سری مواردی هستند
که خواه یا ناخواه دلت می خواد بهش توجه کنی
یعنی این مدت اتفاقاتی افتاد که واقعا من نمیدونستم
جدیدا به اعتقادات اضافه شده بود
من خبر نداشتم
خخخخ
مثلا وقتی یک زن فوت می کنه
باید عکسش با حجاب کامل یعنی کاملاااااا
روی سنگ قبرش چاپ بشه
به قول قدیمیا حک یا منقوش بشه
خلاصه
حرفم اینِ
به حجاب فرد فوت شده هم گیر میدن
خخخخخخ
فقط یه جایی مثل همین ارشاد زنده ها درست کردند
که چند نفر باید در مورد عکس فرد فوت شده نظر بدن
و تا تایید نشه کار انجام نمیشه
حالا فکر کنید
خانواده فرد فوت شده از نظر روحی داااااغون
باهاش تماس می گیرند
میگن
با عرض سلام و تسلیت فراوان عکس شما تایید نشد
وای من که وسط حال بدم کم مونده بود بخندم
گفتند چرا تایید نشد ؟
به دلیل اینکه با دقت های فراوان یک تار مو از روسریش بیرون بوده
حالا بگرد دنبال اون تار مویی که مسئولین دیدند بقیه ندیدند
صد بار از فیلتر ویرایش باید رد بشه تا بالاخره
یک عکسی که معلوم نیست خودشِ یا شبیهشه از وسط اینا در بیاد
خیلی برام جالب بود
پنج روز زمان لازم بود تا عکس فرد متوفا تایید بشه
خودش راضی , خانوادش راضی
ولی مرکز ارشاد متوفا راضی نمیشد که نمیشد
خخخخ
خیلی از هزینه ها برای موارد بیهوده تباه شد
یعنی اگر بخوان مثلا از یک میلیون افراد استخدامی اضافی ها رو جدا کنند
تقریبا نهصد و نود هزار نفر برای سرگرمی استخدام شدند
اینکه استخدام شدند هزینه یک خانواده رو میدن خوبه
ارباب رجوع را با این پیچیدگی ها بیچااااره کردند
یک کاری که میتونی در نیم ساعت انجام بدی
انقدر باید به خاطرش بدوی تا شاید به نتیجه برسی
ده پانزده روزت هم تباه شده
خلاصه
امیدوارم , امیدوارم
هیچکس سر و کارش به سیستم اداری نیفته
که بعدش هزینه درمان روحیتونم بهش اضافه میشه
تا دنیای خنده وانه های الکی بعدی
مواظب آرامش دلهاتون باشید
+ نوشته شده در هشتم مهر ۱۴۰۲ساعت ۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
در این روزا و لحظه های سخت
یه موضوعی خیلی نظرم را جلب کرد
خواستم براتون بنویسم
بعد از مدتی تصمیم گرفتم با یک مشاور در مورد اوضاع و احوالم حرف بزنم
یک مشاور خوب بهم معرفی کردند
و گفتند
کارش عالی , مشاوره هاش فلان و بهمان
اولش قبول نمی کردم تا اینکه
گفتم حالا یکبارش ضرر نداره
وقتی همه مواردی که می خواستمُ براش گفتم
و چندین بار تکرار کردم که از بی نگاهان هستم
گفت
ببین عزیزم سوگواری حق شماست تا میتونی سوگواری کن
هر روز عکس مادرتُ بذار روبروت بهش زل بزن خوب نگاش کن , براش حرف بزن و تا میتونی گریه کن
وقتی گفت عکسشو بردار بهش نگاه کن
کم مونده بود قهقهه بزنم
بگم والله صد بار گفتم بی نگاهم
می خواستم بهش بگم شما مطمئنی مدرک چنین شغلی را داری ؟
از اون بدتر میگفت
آلبوم عکسای مادرتو بردار و با تک تک عکساش حرف بزن
اونوقت بود که می خواستم بگم
فقط خاک بر سر اون فردی که به تو مدرک داده
خلاصه این موارد تنها قسمتی از بند پ در این فرد را نشون می داد
فردی که از معلولیت تا این حد بی خبر باشه
به خدا قسم بیسواد ترین فرد جامعه هست
از همه اینا بدتر اون قسمتی بود که گفت
تا میتونی گریه کن تا میتونی بهش فکر کن
آخرش خودش از ناراحتی نمیتونست حرف بزنِ
خخخخ
به یاد اون متن طنزی افتادم
نوشته بود
به یک نفر گفتم نامه ای از اوضاع و احوالم برای کسی از طرف من بنویس
وقتی نامه تموم شد یکبار نامه را برام خوند و من های های گریه کردم
با تعجب گفت خودت گفتی اینطوری بنویسم
گفتم فکر نمی کردم تا این حد اوضاعم افتزاحِ
خخخخ
ضمنا از انبوه پیام های دلگرم کنندتون متشکرم
ممنون که هستید
نظراتتون را می خونم و به تک تکتون افتخار می کنم
حق نگهدارتون
+ نوشته شده در ششم مهر ۱۴۰۲ساعت ۹ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
این روز ها خوب که فکر می کنم
درست گفتند
مادر یکی از اون نعمت هاییست که در هیچ جهانی نظیرش پیدا نمیشه
مادرم را هر لحظه عبادت می کردم
هر لحظه در آغوش می گرفتم و هزاران بار خدا را شاکر بودم برای داشتنش
مادرم قبله گاه من بود و من بعد از خدا به حد پرستش دوستش داشتم
باور نمی کنم آدمی در جهان من مادرانگی محبوبش را درک کرده باشد
حالا دلم در حد ناباوری بی قرار شده
حالا دلم مثل دیوانه ها سر به دیوار می کوبد و محبوبش را می خواهد
حالا که نیست
حالا که قرار است هیچوقت نباشد
معنای بودن و داشتن را به رنج آور ترین طریق ممکن می فهمم
گاهی دلم آروم میشه
به خاطر اینکه هرگز از من دلگیر نشد
ولی پس از آن دوباره بر سر و رو می کوبم و می گویم
خدایا من که مادرم دُر نایابم بود
من که مثل کعبه ی عشق طوافش می دادم
پس دلیل این هجرانی که نسیبم کردی چه بود ؟
خدایا مرا ببخش اگر به بدترین اتفاق روزگارم اعتراض دارم
آری اعتراض دارم
برای اینکه مادرم تمام زندگیم بود
حالا تو خواستی و من راضیم به رضای تو
اما امیدوارم حتی بدخواه ترین بد خواهانم هم چنین لحظه هایی را تجربه نکنند
ای بی تکرار ترین نعمت روزگارم
از خدا بخواه که دل بی قرارم را آرام کند
شاید پذیرفتم رسم دنیا همین است
+ نوشته شده در سوم مهر ۱۴۰۲ساعت ۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|