آدمها در چشم به هم زدنی خاطره میشوند
گاهی وقتها خاطره ها انقدر رنج آور می شوند که از آنها فرار می کنی
چون تاب و تحمل خوشی های آن لحظه ها را هم نداری
آدمها در خاطره ها گاهی زیبا تر از حد تصورند
انقدر که با هر مرور خاطره یک عمر اشک میریزی
آنوقت کاش ها به ذهنت حمله می کنند
چقدر ای کاش در ذهنت صف می کشند
که تا چند وقت پیش جایشان را با
حتما کار درستی بوده پر می کردیم
ولی وقتی کار از کار میگذره
بی خیال شرایط آن خاطرات می گویی
ای کاش چنین می کردم ای کاش چنان می کردم
تا وقتی ای کاش ها در ذهنتان جانشین زمزمه های خاطراتتان نشده
درست ترین تصمیم را بگیرید
آدمها بر اساس شرایط و زمان تصمیم می گیرند
و حالا می دانم
پریشانی ها و پشیمانی هایم در مرور خاطراتم اصلا کار درستی نیست
واژه ها در ذهنم مرا به سمت شاید ها و اگر ها می کشانند
ولی همین کلمات در شرایط و زمان خودش بی معنا می شوند
خلاصه خواستم بگویم
هرگز از تصمیم های درست یا غلط گذشته پشیمان نباشید
شاید بعضی ها بدون در نظر گرفتن شرایط تصمیم گرفته اند که نادرست بوده
اما کسی که بر اساس شرایط موجود تصمیم گرفته
پشیمانی بی معنا ترین کار دنیاست
+ نوشته شده در بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
وقتی عزیز ترین آدم زندگی از دنیات میره
تازه می فهمی
چقدر همه چیز پوچ و بی منطق بوده
اونوقت آدمایی که یه روزی بهش عشق می ورزیدند
حالا دنبال ذره ذره
نتیجه زحمات یک عمرشند
یک عمر تلاش کنی برای ساختن زندگیت
زمانی که درست وقت استفاده از دسترنجاتی
سوت پایان زندگی زده میشه
به نظرم هر کسی باید در لحظه از هر چه که داره استفاده کنه
به نظرم آینده نگری تا جایی خوبه که در حد یک زندگی عادی داشته باشی
آدمای امروز دقیقا یک ثانیه بعد از رفتن دیگه آدمای قبلی نیستند
فقط باید زندگی کرد و از زندگی لذت برد
به نظرم بیشتر از حد نباید زندگی را فدای دیگران کرد
دیگرانی که ممکنِ اونی نباشند که فکرشو می کردی
تا حالا از عشق زیاد نوشتم
فکر می کردم
اونی که یک عمر عاشقشی
توی لحظه های سخت قوی ترین تکیه گاهت میشه
ولی حالا میگم
کسی که یک عمر تکیه گاهت نبوده
توی لحظه های سخت هم نیست
بعد از این اتفاق
تصوراتم به هم ریخت
تصوراتی که بهشون اعتقاد داشتم
آدما نسبت به شرایط تغییر می کنند
پس فقط به خودت تکیه کن , فقط از خودت انتظار داشته باش , فقط عاشق خودت باش
+ نوشته شده در بیست و ششم مرداد ۱۴۰۲ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مادر در چنین روزی من را به دنیای عاشقانه هایت سپردی
اولین روز میلادم که نیستی انگار نیمه وجودم را ربوده اند
دلم برای شانه هایت تنگ شده وقتی که می گفتی
مبارکت باشد دنیای با هم بودنمان
کاش بودی
کاش بودی تا امروز هم در تقویم سرنوشتم به شادی رقم می خورد
کاش بودی تا تبریک های عزیزانم دلگرمم می کرد
امروز متولد شدم
اما نه شبیه سالهای خوش قدیم
امروز بدون تو دوباره متولد شدم
حالا با دنیای بی تو چه کنم ؟
تو که بودی دنیا بهترین جای جهانم بود
حالا بهترین آدم دنیایم را گم کرده ام
با این سردر گمی چه کنم ؟
مادر با لبخند های تو میلادم مبارک میشد
برایم دعا کن
حالا که کنار خدایی
از خدا بخواه بتوانم دوباره از زمین برخیزم
و در برابر مشکلات روزگار ایستادگی کنم
+ نوشته شده در بیست و سوم مرداد ۱۴۰۲ساعت ۷ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
در این اتفاق عظیم زندگیم
مسائل زیادی رو درک کردم
آدمای زیادی رو شناختم
دقیقا رسما تباه شدم
و دیگه فکر نمی کنم بتونم به زندگی عادیم برگردم
ولی چند نکته را خواستم براتون بنویسم
اتفاقی که برای مادرم افتاد
به خاطر ضعف پزشکی بود
که در بیمارستان های دولتی اکثرا به خاطر این ضعف نابود میشن
ما از ابتدای علائم بیماری پیگیر بودیم
ولی متاسفانه از طریق بیمارستان دولتی 8 ماه هیچ پزشکی بیماری سرطان را تشخیص نداد
پس از اینکه اعضا یکی یکی دیگه فعالیت نکردند
تازه فهمیدند بیماری سرطان بوده و کسی تشخیص نداده
بهتون توصیه می کنم
برای تشخیص بیماری فقط به مراکز خصوصی مراجعه کنید
حتی اگر به خاطر هزینه های بالای درمان
از مراجعه به مراکز خصوصی ناتوانید
هر کاری میتونید بکنید
ولی تشخیص و درمان را به مراکز دولتی کم هزینه نسپارید
تشخیص اشتباه مادرمُ ازم گرفت
امیدوارم یه روزی توی این مملکت
انقدر عدالت برقرار بشه
که هیچ فرقی بین دولتی و خصوصی نباشه
تشخیص اشتباه چند پزشک مرکز درمانی دولتی
یک خانواده رو نابود کرد
حتی اگه یکی از این پزشکان چنین بیماری رو با تردید هم تشخیص می داد
حالا مادرم بود دلمون هم آروم بود
خلاصه زندگیتونو دست هر کسی نسپارید
تا بعد
+ نوشته شده در هفدهم مرداد ۱۴۰۲ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مادر که نباشه دنیا بی معنا ترین جای جهانِ
تا وقتی مادر داری
هیچ چیزی برات بد نیست
دنیا زیبا و همه چیز بوی عشق میده
اما وقتی مادر از دنیا میره
انگار تازه اون روی دنیا رو میبینی
مادرم تموم زندگیم بود
مادرم عشقم نفسم تک تک رویاهام بود
حالا که از پیشم رفته
حالا که روی دیگر دنیا رو دیدم
تازه می فهمم
دنیا تا وقتی مادرم بود زشتی های خودشو به من نشون نداده بود
آخه دنیا برای مادر خیلی حرمت قائله
مادر چهار روزه رفتی
ولی انگار یک عمره ازم دور شدی
امیدوارم خدا جایگاه آرامی رو برات در نظر گرفته باشه
تو جدایی از مادر بودن رفیقم بودی
رفیق نیمه راهم از خدا بخواه قلبمُ آروم کنه
وگرنه فنای ابدی خواهم شد

+ نوشته شده در چهاردهم مرداد ۱۴۰۲ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
درود بر شما مخاطبین عزیزم
پیام های زیادی دریافت کردم که پر از محبت های شما عزیزانم بود
نوشته بودید از حال خودم براتون بنویسم
پیام هاتون از بس توی شبکه های مختلف اجتماعی و اینجا زیاد بود
تصمیم گرفتم متنی در این باره بنویسم
حقیقتش دارم سخت ترین لحظه های زندگیمو پشت سر میگذارم
حال دلم که داغون تر از این نمیشه
به اطرافم که توی این مدت خوب دقت کردم
فهمیدم
یه سری آدمایی که فکر می کردی شریک لحظه های سختت نیستند
مثل کوه کنارت می ایستند
و اونایی که فکر می کردی
تا آخرین لحظه پا به پات میان اصلا نیستند
از کسی توقعی ندارم و نداشتم
ولی رفیق لحظه های سخت این روزا یا غیر ممکنِ یا اگر هست نعمت الهیِ
خلاصه برام خیلی دعا کنید
از یکطرف مادرم سخت ترین روزای بیماریشو میگذرونه
از طرف دیگه خودم داغونتر از همیشه شدم
من مطمئنم روزای سخت عمرشون کوتاهه
به همین زودیا دوباره غم و سختی از روزگار منو خونوادم رخت بر میبنده و میره که دیگه بر نگرده
من مطمئنم لحظه های شاد پشت درِ همه ی صبوریامون ایستادند
تا دوباره وارد روزگارمون بشن
از احوالپرسی های این مدت تک تکتون متشکرم
فقط تا وقتی دوباره به زندگی عادی برگردم کنارم بمونید
تا دوباره براتون بنویسم و شما با نظرات زیباتون به زندگی دلگرمم کنید
توی این شبا من و مادرمُ از دعاتون بی نسیب نگذارید
مواظب آرامش دلهاتون باشید
تا بعد
+ نوشته شده در نهم مرداد ۱۴۰۲ساعت ۱۰ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|