پازل احساس من
گاهی مواقع , تموم آدمای اطرافت هم که حالشون خوب باشه
و همه ی دنیا بر وفق مرادت باشه ,
انگار حالت خوب نیست .
محبوب جانم,
خسته تر از آنم , که در کلام بگنجد .
این روز ها , زندگی همانی شده که سالها آرزویش را داشتم .
هر آدمی باید در چنین شرایطی ، بهترین حال ممکن را داشته باشد .
ولی من انگار , یک چیزی را گم کرده ام .
انگار ناخواسته , دارم با دست خداوند به سمتی کشیده می شوم , که مجبورم می کند حالم خوب شود .
ولی باز هم , من انگار یک چیزی را در پازل زندگیم کم دارم .
حالا که به عشق ماندگارم پایان دادم .
در یک نیمه از وجودم ، خیالم آسوده شده .
ولی در نیمه ی دیگر ، حس می کنم تکه ای از پازل وجودم نیست .
می دانم کجاست ,
اما قدرت برداشتن ، و تکمیل این حال خوب ، را ندارم .
قسم خوردم ؛ که بعد از اثبات عشق ماندگار به تمام احساس های رو به تو ، پایان دهم ،
و دیگر همه ی رویا های ، رو به تو را ، فراموش کنم .
اما انگار ، خدا هم انگشتش را گذاشته روی همان تکه ی پازل زندگیم .
و می گوید :
تو بدون این تکه , ناقص ترین آفریده ی دنیایی .
این روز ها دارم با دل و احساسم می جنگم .
خدا کند , فقط کم نیاورم .
تصمیم گرفته ام ,
بعد از کتاب عشق ماندگار ,
تو را ؛ به افسانه های عشاق جهان بسپارم .
راستی
دیگر به دنیای احساس من باز نگرد .
برای اینکه , بعد از رفتن بی نگاهی ،
آدم دیگری خواهم شد , که تو درون دنیایش , هیچ جایی نخواهی داشت .
فقط از قدرت عشق ماندگاری می ترسم ,
که تو را , به هر بهانه ای به قلب شکسته ام باز گرداند .
