درود بر شما
امسال نمیدونستم برای تولدم چی بنویسم و اینجا بگذارم
روز تولدم فقط 500 پیام تبریک جواب دادم
پیام های پر مهر دوستان و آشنایان به قدری زیاد بود که بدون وقفه پاسخ می دادم
خلاصه بعد از این همه سختی در سال گذشته
کسانی بهترین و زیباترین روز تولد را برای من ساختند که باورم نمیشد
و اما
مامان خوبم
همه بودند و همه خندیدند و همه شاد بودند
اما جای خالی تبریک تو گوشه ی قلبم رخ نمایی می کرد
با هر تبریکی خندیدم و با هر نبودنت اشک ریختم
دنیای بدون تو در حد تصور من نبود
تولد بدون تو تحملش در حد توان من نبود
جایی خواندم
درستِ که قدیمیا میگن
دنیا بسیار حسوده
وقتی کسی دلیل آرامش وجودتون میشه همون آدمُ ازتون می گیره
راستی مامان خوبم
دنیا به محبوبم هم حسادت کرد
یادم هست یک روز گفتی
اگه کسی واقعا عاشقت باشه در برابر هر سختی می ایسته
او آدم ایستادن و ماندگار شدن نبود
جایی دیگر خواندم
سخت ترین کار دنیا دوست داشتن کسیِ که دلش نمی خواهد دوستش داشته باشید
من از این همه سختی گذشتم
تا در مقابلش بایستم و بگویم
دیدی آدم رابطه سالم نبودی ؟
و او حالا در یک گوشه از جهان من در دورترین نقطه در آغوش دیگری دلش برای من می سوزد
همیشه از ترحم های بیمارگونه متنفر بودم
راستی مامان همین روز ها خبر های دیگری را برایت خواهم نوشت
خبر هایی که دلسوزیش را به دیوانگی خواهد کشاند
و آن روز به ماندگاری عشق پاکم افتخار خواهم کرد
قرار نیست
فقط من در این طرف قصه نابود شوم
استاد هنرمندی روز تولدم برایم نوشت
ازت خیلی خوشم میاد چون انقدر تلاش کردی تا ثابت کنی آدمای دارای افکار پوسیده بیمارند
و هیچ راهی برای درمانشون نیست
امیدوارم یک روزی فرهنگ سرزمینم انقدر به روز باشه که جهانی بهش حسادت کنه
تقدیم به هیچکس زندگیم
+ نوشته شده در سی ام مرداد ۱۴۰۳ساعت ۱۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مادر امروز فراق بینمان یک ساله شد
یک ساله که نیستی کنارم
یک ساله که حرفام بغض شده توی سینم
یادته همیشه می گفتی
هر وقت از دست دنیا و آدماش خسته شدی , حرفاتُ توی دلت نگه ندار
غما وقتی روی هم جمع بشند میشه بیماری لاعلاج
حالا می فهمم
چقدر حرفاتو توی دلت نگه داشتی
که شد یه بیماری لاعلاج
یادته می گفتی
با همه مهربون باش حتی دشمنت
شاید بگه چقدر نفهمه
ولی یه جایی یه روزی خدا توی سخت ترین لحظه زندگیت طوری هواتو داره
که همینطور از خودت می پرسی
من چه کارِ خوبی کردم که از این سختی بزرگ به سلامت گذشتم ؟
حالا که نیستی معنی حرفتو می فهمم
همه ی آدمایی که با حرفها و رفتاراشون آزارت دادند شرمنده دنیا و آخرت شدند
یادته می گفتی
هر وقت به مانعی رسیدی که درمونده شدی نمیدونستی چیکار کنی
نشین یه گوشه آه و ناله کن که من بدبختم من بیچارم و فلان
به خدا بگو
خدایا تو میدونی که طاقت این امتحان سختُ ندارم
پس خدایی کن درست بشه
توی هر کاری فقط برو سراغ خودش ؛ فقط خدا
مامان یه ساله دارم به خدا میگم
بزرگترین معلم زندگیم حالا کنار توست
خودت میدونی طاقت من چقدرِ
پس خدایی کن این لحظه های سخت بی پناهی درست بشه
یادته وقتی از دست آدمی دلخور میشدم
خودت میشکستی ولی به من می گفتی
قوی باش من دختر ضعیف نمی خوام
اون موقع ها می گفتم
چرا به جای حمایت از من میگه خودت باید قوی باشی ؟
حالا می فهمم
چه فرشته ای بودی
غم شکستن منو به جون خودت می سپردی
تا من قوی باشم , به فکر روزهای نبودنت بودی
چقدر درس زندگی به من یاد دادی
حالا افتخار می کنم
که قوی ترین و فهمیده ترین مادر دنیا را داشتم
ولی افسوس یک ساله ندارمت
مادرم رفت که من , رنج دو دنیا بکشم غم دنیا ز برم هیچ , آه فراوان بکشم

+ نوشته شده در دهم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۷ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
آشنایی بعد از احوالپرسی غمآلودش و طلب آمرزش های تکراری های پشت سر هم برای مادرم گفت
ببخشید می خواستم بپرسم مادرتون که نیست
این آشپزتون که هر روز میاد براتون غذا می پزه
میشه ازش بپرسید یه جای دیگه خواست بره برای آشپزی چقدر هزینه می گیره ؟
با تعجب گفتم
ما , آشپز نداریم
خوب شما هر چی بهش میگین همون که میاد غذا می پزه کل کوچه رو بوی غذاش می بره همون
با مکس گفتم
گفتم که کسی نمیاد
با خنده گفت
آهان روت نمیشه بگی یکی میاد کاراتونو می کنه
آخه ی می خوای بگی مثلا خودم انجام میدم
غصه نخوری عزیزما ان شا الله بی نگاهیت درمان میشه تو هم یاد می گیری
دستمو گذاشتم به دیوار که از حال بدم زمین نخورم
با ناراحتی گفتم
به بی نگاهی ربطی نداره ما کدبانوی بی نگاه فراوون داریم
دوباره خندید و گفت
آره می خوای بگی خودم خودم بیخود حرف نزن
با عصبانیت نگاش کردم
دلم به حال این حجم از فقر فرهنگی سوختن که هیچ نابود شد
فهمید از حرفش خوشم نیومد
گفت
ناراحت نشو امیدوارم یه روزی تو هم بتونی , به هر حال ازش بپرس بهم بگو خدافظ
دوباره در خودم فرو ریختم شکستم
کاش یه روزی
انگشتانش ناگهان صفحه ی گوشی دنیا را لمس کند
درست روی شماره تماس زندگی من بکوبد
ارتباط برقرار شود و من بگویم
الو بفرمایید
بگوید : سلام
و من از آرامش صدایش حریر احساسم جان تازه ای بگیرد و بگویم
سلام شما ؟
با لبخند همیشگیش بگوید
خدا
آنوقت سرم را می گذاشتم روی شانه های پر مهرش
فقط فقط اشک می ریختم
و از دست آدمهای بیمار دنیایش شاکی می شدم
شاید کمی قلب متلاشیم , دل ویران شده ام به آرامش برسد
کاش از اینجا می رفتم
درست جایی که هیچکس مرا نشناسد
من باشم و تو
و هیچکس دیگر می فهمی ؟ هیچکس

+ نوشته شده در ششم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|