در هر جای این شهر با تو خاطره ساختم
گاهی باید خاطره را ساخت چون فقط در رویا واقعیت دارد
گاهی باید برای رسیدن به یک آرزو از موانع آدمهایی به سختی بگذری که شاید انسانیتت را از تو بگیرند
آدمهای زیادی در برابرم ایستادند و از عشق گفتند
آدمهای زیادی عشقشان بوی متعفنِ دروغ می داد
همه را شنیدم و گذشتم
باور کن هیچکدامشان شبیه تو محبوبم نبود
من از ابتدا مقصدم را می شناختم
ولی این شناخت نیاز به ثابت شدن داشت
وقتی نبودی چگونه داشتنت را ثابت می کردم ؟
این آدمها به جرم دوست داشتنت و نخواستنشان چه تهمت ها که بر روحم نکوبیدند
تو از هیچ جای زندگی من خبر نداری
مردان بی نگاه به خاطر نخواستنشان تا پای بردن آبرو پیش رفتند
ولی من به تکیه گاهی عشق تو ایمان داشتم
حالا دیگر بودن یا نبودنت مهم نیست
نه به خاطر اینکه بی نگاهی شاید قصد رفتن داشته باشد
به خاطر اینکه حرفهای آدمهایی را باور کردی که از وجود منحوسشان بی خبر بودی
تو وجودت را از من گرفتی
بدون اینکه بفهمی در پشت دنیای پر از خشم بی نگاهها قصه ی دیگریست
و تا در شرایطشان نباشی درک نمی کنی
باز هم می گویم
بودن یا نبودنت دیگر برایم فرقی ندارد
بعد از بی نگاهی از سرزمین تو خواهم رفت
به جایی که مجنون هایش به خاطر حرف های ابلهان روزگار جا نزنند
به جایی که
عشق ارزش داشته باشد
و حرمت یکدیگر را به جرم گناه ناکرده نشکنند
اگر خدا خواست بعد از بی نگاهی
آدم دیگری خواهم شد
آدمی که تمام خاطره هایش را بعد از کتاب هایش به فراموشی می سپارد
فقط امیدوارم محبوبی نسیبت شود شبیه خودت
+ نوشته شده در سی ام شهریور ۱۴۰۳ساعت ۹ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
محبوبم
گاهی وقتها از تحقیر کردن آدمهایی کلافه می شوم
که خودشان حقیر ترینند
تازه وقتی کلافه تر می شوم
که از عشق تو می گویم
و آنوقت حقارتشان را فریاد می زنند
آخر مگر آدمها حق دارند در حریم احساس دیگران وارد شوند
و همانگونه که دلشان می خواهد تصمیم بگیرند ؟
این روز ها که به سرزمین احساس من برگشته ای
حسادت خیلی ها را حس می کنم
تو حتی اگر از من دور باشی
به ابراز عشق من حسادت می کنند
من همیشه برای خوشبختیشان تلاش کرده ام
اما آنها خوشبختی و وصال یار را برای من توقع بیش از حد می دانند
همیشه گفته ای
بگذارم این حس ناب پنهانی بین خودمان بماند
اما یک وقتهایی
آدم دلش می خواهد حرف بزند و تمام افکار متلاشیش را به زبان بسپارد
کاش بودی تا به جان عشقمان غر می زدم
آنوقت دستهایم را می گرفتی و می گفتی
همین خوبه که هیچی نتونست عشق ما رو ازمون بگیره
اما حسادت این آدمها تمامی ندارد
مگر چه می شود
اگر من عاشق تو باشم و تو محبوب جان و دلم باشی ؟
محبوب جان و دل شدن کار هر کسی نیست
باید عمری مثل من ؛ مثل تو
خدای عشق را قسم بدهند
و عشق ماندگارشان را ثابت کنند
تا شاید , شاید خدا بپذیرد
خلاصه تر برایت بگویم
همین خوبه که تو هستی
وقتی هستی همه چیز خوبه
نگرانی هایم تمام می شوند و بدی های آدمها را زود فراموش می کنم
اما افسوس
این دو خط موازی عاشق , هرگز مقصدی ندارند
ولی همین خوبه

+ نوشته شده در بیست و دوم شهریور ۱۴۰۳ساعت ۹ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
امروز یه خبری خوندم عجیب
خیلیییی تعجب کردم از منعکس کنندگانش
در این روز ها که بحث درمان یک سری از بیماری های چشم داغِ داغِ
و نود درصد پزشکان چشم پزشک میگن
درمان ؟
نه چنین چیزی نیست بیخود دلخوش نباشید
یعنی به قدری از اطلاعات روز دنیا بی خبرند
که فکر می کنید
مثل قطعی برق کلافه کننده این روز ها
این پزشکان اصلا دسترسی به خبر گذاری ها ندارند
شاید زمانی که بیکارند مثل برق نتشون قطعِ
خخخخخخ
بالاخره از بس افراد بی نگاه ایرانی به مرکز درمان مربوطه در آن سوی آبها اعتراض کردند
دو پزشک ایرانی بعد از سفر به امریکا نماینده اخبار اون مرکز شدند
تا بتونن اخبار چشم پزشکی روز دنیا را به سمع افراد بی نگاه ایرانی برسونند
خلاصه خبر امروز چی بود ؟
خخخخخ
گفتند فلان پزشک درمان کننده بی نگاهی مسلماااااااااان شده
خخخخخخخخییییییییییی
کلی توی بوق و کرنا و هوار زدند که ایشون مسلمان شده
آخه ما چیکار به مذهبش داریم خبرای درمانشو برامون بیارین
هیچ خبری هم از دارو درمان این پزشک در اخبار اعلام نمیشه
واقعا
اگر افراد بی نگاه به زبان انگلیسی مسلط نبودند
و یا از نظر علمی در بالاترین سطح تحصیلی نبودند
شاید تا 50 سال دیگه هم خبر درمان این بیماری چشمی در ایران منتشر نمیشد
من پایان چنین متنهایی می نویسم
کمی تامل
مخاطبی برام نوشت
شاید تامل کنند ولی عمل هرگز
به هر حال
لطفا کمی تامل
+ نوشته شده در نهم شهریور ۱۴۰۳ساعت ۱۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|