یلدا برای من طولانی ترین شب سال نیست
برای من همون انتظاری هست که یک عمر طولانی به خاطره
گفتن یک دوستت دارم ساده وفادار موندم
یلدات مبارک
تنها عشق زندگیم
چند اجرای زیبا تقدیم به احساس نابتون
نویسنده , شاعر و تنظیم : فهیمه رجبی
یلداتون پر از لحظه های تکرار نشدنی
یلداتون مبارک
برای شنیدن این اجراها
وارد لینک های زیر شوید




+ نوشته شده در بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ساعت ۱۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
گاهی وقتها
به کسی که دوستش داری نمیتونی بگی
تو عزیزترین محبوب قلبمی
چون فکر می کنی جایگاهش خیلی بالاتر از توست
صبر می کنی
تا وقتی که به جایگاه اجتماعی و فرهنگیش در جامعه برسی چشماتو می بندی
و با تمام توان پله های سرنوشت را بالا میری
زیاد زمین می خوری , خیلی زخمی میشی
خیلی خسته میشی
گاهی در میان راه نا امید میشی
ولی تنها روزنه ی امیدت
در گوشه ای از قلبت دوباره مجبورت می کنه ادامه بدی
وقتی به جایی که فکر می کنی رسیدی
چشماتو باز می کنی
و می بینی
در جایگاهی که فکر می کردی نیست
تو خیلی وقته که ازش رد شدی و بالاتر رفتی
بر می گردی پشت سرتو نگاه می کنی
تازه می فهمی
اونی که حاضر بودی دنیاتو به پاش بریزی
خیلی از تو پایینتره
میگی بی خیال برام مهم نیست
مهم اینه که دوستش دارم
بهش لبخند می زنی و براش دست تکون میدی
بهش می گی
من عاشقتم , دوستت دارم , تو تنها دلگرمی زندگیمی
وقتی می خوای دستشو بگیری بیاریش بالا تا با تو برابر بشه
دستتو پس می زنه
دلیلشو می پرسی
میگه
من دنبال کسی هستم که خیلی از خودم پایینتر باشه
نه راه برگشت داری , نه توان ادامه دادن
حالا آدمای زیادی هستند که
به خاطرت حاضرند هر کاری بکنند
ولی تو دلتو همون پایینتر ها جا گذاشتی
تنها مزیتش اینه که
خیالت راحته که اسیر دوراهی نیستی
یک راه داری , یک انتخاب
و متاسفانه توسط
کسی که با جایگاهت برابره , بدون دل انتخاب میشی
فقط برای اینکه عاشق کسی شدی
که هیچوقت تو را ارزشمند نمی خواست
عاشق کسی شدی که
برای هیچ , بودنت دوستت داشت
و تو انقدر ارزشمند دیده بودیش
که باور نمی کنی تا این حد حقیر باشه
به نظرم
ارزش آدمها به انسان واقعی بودنشونه
وگرنه هیچکس با مدرک و ثروت ارزشمند واقعی نیست
هر وقت خواستید بفهمید
فردی را که به خاطرش دارید از خوبی های زندگیتون می گذرید ارزش داره یا نه
ابتدا مطمئن بشید
چقدر به ارزش های انسانی احترام می گذاره
کسی که برای خوب بودن شما هیچ تلاشی نمی کنه
ارزش دوست داشتن نداره
+ نوشته شده در بیست و هشتم آذر ۱۴۰۲ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
بعضی وقتها خیلی از نشدن های زندگی بی دلیل نیست
حالا می فهمم
که هیچ کار خدا بی دلیل نیست
حالا بعد از گذراندن این روزهای سخت می فهمم
همه ی نشدن های زندگی دلیل داشته
و من بیخود به دنیا و خدای مهربونم اعتراض کردم
حالا برای آدم های نیامده ای که
هر لحظه خدا را به حق عزیزاش قسم می دادم پریشان نیستم
حالا برای اتفاقات گذشته های دورم پریشان نیستم
میدونم به خاطره هر کدومشون کلی رنج کشیدم , عذاب کشیدم
اما حالا آدمهای نیامده ای را شناختم
که خدا را شکر می کنم که پایشان به زندگیم باز نشد
حالا برای اتفاقات بد زندگیم به اندازه ی همان قدیمها ناراحت نیستم
چون بعد از همه ی آن اتفاق ها سرنوشت طور دیگری برایم رقم خورد
به نظرم
برای هیچ نشدنی , هیچ نیامدنی پریشان نشوید
از قدیمها می گفتند
اگر خدا نخواد یک برگ هم از درخت روی زمین نمی افته
آن آدمهای گذشته , که برای داشتنشان
نذر و نیاز می کردم
حالا فهمیده ام اصلا همجنس دنیای من نبوده اند
و من اشتباه خدا را قسم می دادم
وقتی خدا بخواد از بنده ای مراقبت کنه
کاری به خواسته ی دلش نداره
اگر به صلاحش نباشه
یک دلیل برای نشدن آن خواسته , طوری فراهم می کنه
که هیچ راه عبوری نداشته باشه
حالا می فهمم
مشکلات مشکل نیستند
همان مراقبت خدا از بنده هاشه
پس از همین حالا ؛ از همین لحظه
به حکمت و صلاح خدا اعتقاد داشته باشید
خدایا
ممنون که توی لحظه لحظه ی زندگیم حواست بهم بود
و منو ببخش
اگر برای هر نشدنی با عذاب دادن خودم رنجوندمت
خدایا ممنون که هستی
لطفا همیشه مراقبم باش
+ نوشته شده در بیست و یکم آذر ۱۴۰۲ساعت ۹ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
وقتی فکر می کنی قلبتو با یه نفر شریک شدی
برای لحظه لحظه کنارش بودن رویا های زیادی می سازی
باید یاد بگیریم وقتی با قلب کسی شریک شدیم
به همسفر بودنش احترام بگذاریم
این اجرا را می توانید
با وارد شدن در
لینک زیر بشنوید

+ نوشته شده در بیستم آذر ۱۴۰۲ساعت ۸ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
محبوبم
نیازی نیست برای من حرف بزنی
این احساس شکست خورده از نگاه پریشان تو پیداست
اما نمیدونم چرا
تو سالهاست که رفته ای , سالهاست که نیستی
ولی حضور تو را در قلبم حس می کنم
به دنبال یک بهونه می گردم برای دلکندن از تو
اگر اشتباه فهمیده ام
پس یه کاری کن دلت با من حرف بزنه
اگه عشقت واقعیِ بهم نگاه کن و بگو
دوست دارم تا دلم گرم بشه به بودنت
وقتی نمیگی
فکر می کنم اسیره جاده ی یک طرفه شدم
که هیچ مقصدی ندارم
من عشقُ اینطوری نشناختم
که باشی اما در سکوت دوستم داشته باشی
من نمیدونم
چطوری می خوای دلتُ راضی کنی
که با احساس من از عشق واقعی بگه
ولی محبوب جان و دلم
عزیزترینم
تا کی می خوای نقش یه بی خیالُ بازی کنی؟

+ نوشته شده در بیستم آذر ۱۴۰۲ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
دوستی می گفت
عاشق کسی باش که دوستت داره, نه کسی که دوستش داری
این روز ها کلافه تر از تمام همیشه ام
این روزها خسته تر از تمام نمی دانم های ذهنم شده ام
پریشان می شوم
وقتی آدمها منظورم را نمی فهمند
پریشان می شوم
وقتی
آدمها از هر کلامم دوست داشتن خودشان را تعبیر می کنند
این روز ها کلافه که نه , پریشان که نه
شاید بگویم فنا شده بهتر باشد
این روز ها حتی من آدم های روزگارم را نمی فهمم
وقتی ارتباطم را نشانه ی عشق می دانند
این روز ها با صداقت می گویم
عاشق هیچکس نیستم
حتی تو که از پاسخ دادن به من فرار می کنی
من عشق را فقط در متنهایم جاری کرده ام
وگرنه عاشق هیچکس نبوده ام و نیستم
فکر می کنم
عشق آدم خودش را می خواهد
تحمل خودش, لیاقت خودش
که من لیاقت را نمی دانم اما تحمل سختی هایش را ندارم
این روز ها به قدری از جهانم خسته ام
که باور نمی کنم
چگونه می توانی فکر کنی که همان محبوب من باشی
این روز ها به آدم های گذشته سر زده ام
نه برای اینکه عاشقشان هستم
فقط برای اینکه بگویم
حال دلم پریشان تر از همه ی گذشته هایمان شده
مرحمی برای زخم های روحم داری ؟
و افسوس که تو هنوز نفهمیده ای
من پریشان جاده ی تنهایی خودمم
تنهایی که تو درونش هیچ جایی نداری
فقط در همان سلام پس از یک عمر خواستم بگویم
تنها مالک خاطرات خوشم
فرصت وصال احساسمان سالهاست که به پایان رسیده
تو امروز فقط یک دوست خاطرات گذشته ای و دیگر هیچ
+ نوشته شده در نوزدهم آذر ۱۴۰۲ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
دوستی برام ماجرایی را تعریف کرد
یکی از آشنایان با من تماس گرفت و گفت
لطفا حلالم کن
گفتم برای چی ؟
گفت من یه کاری با تو کردم که حالا دارم بد تاوانشو پس میدم
با تعجب گفتم
چیکار کردی ؟
گفت فلانی که چند ماه برات پیامای احساسی می فرستاد از طرف من بود
اصلا نمیدونستم چی بگم
گفتم خوب برای چی؟
گفت
می خواستیم یه کم بخندیم
حالا فکر می کنم یا نفرینم کردی یا آه تو دامنمو گرفته
بعد از کمی سکوت گفتم
من نفرینت نکردم آهم نکشیدم
فقط گفتم خدایا هر کسی باعث شده این اتفاق بیفته را مجازات نکن
فقط کاری کن همین اتفاق برای عزیزاش بیفته
ولی بعدش پشیمون شدم و گفتم
اگه مثل من صبور نباشه چی ؟
اگه طاقت نیاره چی ؟
خدایا بی خیال
گفت
مردی با یک مشخصات افتزاح چند هفته ای می شد که از عشق و دوست داشتن برای دخترم می گفت
سه روز پیش پیام داده خندیده گفته بی خیال شوخی کردم
حالا دخترم داره روانی میشه
به دخترم گفتم مثل فلانی باش
که بی خیال اون همه احساس بود
ولی حال دخترم اصلا خوب نیست
بهش گفتم
به نظرم لحظه های خوشی که رضایت خدا را در بر نداشته باشه
حتما به واسطه ی شیطان به وجود اومده
شما هم میدونستی کارت اشتباهه ولی انجامش دادی
اگر برای من اتفاقی می افتاد
اگر بلایی سر من میومد
حتما خدا تو رو نمی بخشید
کاری هم به حلال کردن یا نکردن من نداشت
حالا برای دخترت دعا می کنم که خدا از سر گناه مادرش بگذره
شاید از این غم رها بشه
+ نوشته شده در نوزدهم آذر ۱۴۰۲ساعت ۷ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
همیشه فکر می کردم دارمت
اما حالا که ندارمت
دنیا طور دیگری برایم رقم خواهد خورد
این اجرا را می توانید
با وارد شدن در لینک زیر بشنوید

+ نوشته شده در شانزدهم آذر ۱۴۰۲ساعت ۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
برام نوشت
چه کار کنم دوباره حال دلت خوب بشه؟
چه کار کنم که مرحم زخمای قلبت بشم؟
چه کار کنم که دوباره بخندی؟
چه کار کنم که دیگه اشکاتو نبینم؟
تو رو خدا بگو چه کار کنم که همون آدم قبلی بشی؟
برای تو می نویسم
آدما مثل یه درخت میمونند
تا وقتی زندگی عادیشون را دارند
تا وقتی آفتی دچارشون نشده
همه چیز خوب و عالیِ.
اما اگر رهگذری
روی تنشون خاطره بنویسه
اگر رهگذری شاخه های آرزوهاشونو بشکنه
اگر رهگذری برای نشون دادن قدرتش
به تن خستشون لگد بزنه,
همه ی اینها رو بازم می تونند تحمل کنند
اما وای به وقتی که
تیشه ی دنیا ریششون را قطع کنه
دیگه هرگز مثل یک درخت واقعی
زیبا و قوی نیستند
هرگز نمیتونند,
مثل گذشته برای خسته های راه سایبون باشند
هرگز نمیتونن برای هیچ رهگذری دلیل آرامش باشند
منم از وقتی روزگار با تیشه ی دنیا ریشه ام را قطع کرد
دیگه نمیتونم آدم روزهای خوشم باشم
حتی اگه عزیز ترین محبوب روزگارم در برابرم بایسته
و بگه
به خاطره من به زندگی برگرد

+ نوشته شده در پانزدهم آذر ۱۴۰۲ساعت ۱۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
محبوبم
قصه ی دوست داشتنت را هرگز برای کسی تعریف نکرده ام
فکر می کنم
بعضی آدمها تو را بیشتر از من می شناسند
گاهی حسادت می کنم به شناخت بیشترشان
اصلا یه طور دیگر برایت بگویم
من به شنیدن نام تو هم از زبانشان حسادت می کنم
خوب که فکر می کنم
من در هیچ موردی به جز عشق تو حسادت را تجربه نکرده ام
یعنی هر کاری می کنم
تا دور شوم از همه ی آنچه درون قلبم ساختی
باز هم از یک گوشه ی دیگر زندگیم بیرون می آیی
و وارد قلبم می شوی
اعتراف به عشق تو برایم انقدر ها هم آسان نبود
تو کجا بودی
وقتی همه ی خواسته ها ی آدم های بی نگاه را رد کردم
هر کدامشان
بدون تهمت و حرف های غیر اخلاقی از دنیای من نرفتند
من آدم های بی نگاهی که
دلیل نخواستن ها را نمی فهمیدند
را نمی بخشم
خوب می دانم
باز هم درون وجودم خواهی گفت
اگر جای من بودی
می فهمیدی چه بر سرشان گذشته
و حرفی از نبخشیدن نمی زدی
چه خوب که جای تو نیستم
ولی آدم های بی نگاه
به خاطر وفاداریم به عشق تو عذابم دادند
برایم مهم نبود که چه می گویند
ولی حالا به همه ی آن آدمها بی اعتماد شده ام
شاید بگویی
جرم چند نفر را به پای همه ننویس
ولی باید نوشت
چون چند نفر گفتند
و ابلهان دیگر باور کردند
برایم مهم نیست که باور کردند
ولی اگر روزی بیایی
خواهی فهمید
که برای عشق تو با یک فوج آدم جنگیده ام
پس دلیل این همه پریشانیم را بفهم
و اعتراض نکن و نپرس
چرا پای عشقت جوانیم را قربانی کرده ام؟
+ نوشته شده در دوازدهم آذر ۱۴۰۲ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
یکی از سخت ترین کار ها
آشپزی کردن برای نسل قدیمه
یعنی اگر شما برای یک فرد بالای هفتاد سال
بهترین غذا ها را تهیه کنی
آخرش صد در صد, شما را تایید نمی کنه
توی متنی که چند وقت پیش در مورد آشپزی نوشته بودم
مخاطبی برام نوشت
لطفا چند تا طرز تهیه غذا با سبک ادبی هم بنویس
خخخخخ
چه شود
غذا با سبک ادبیات
توی اینستا
یه بار یه نفر را دیدم
که با اشعار شاعران مختلف آموزش آشپزی می داد
خیلی لذت بردم
همین خلاقیت باعث شده بود
تعداد دنبال کننده هاش خیلی بالا بره
خلاصه داشتم می گفتم
یکبار هم شده
آشپزی برای نسل قدیم را امتحان کنید
باید نهایت سعیتون را بکنید
تا بالاخره دست پخت شما را تایید کنند
به نظرم
شاید دلیلش این باشه که
نسل قدیم ما با صبر و حوصله ی زیاد
آشپزی می کردند
خبری هم از اینترنت و دستگاههای ارتباطی نبوده
با خیال راحت به کارشون می رسیدند
نسل جدید
از یه طرف
وسط آشپزی داره یه کلیپ می بینه
نت قطع میشه یا سرعتش کند میشه
کلی بد و بیراه به مسئولین مربوطه می گه
حواسش پرت میشه خوب
تازه بر می گرده سر غذا
حالا یادش نیست نمک زده نزده؟
خخخخخ
ولی از اون جنبه ی اولی
اگر فکر می کنی
آشپز خوبی هستی
یکبار هم شده
برای نسل قدیم غذایی را تهیه کن
اگر تایید شدی
حتما به مهارت خودت افتخار کن
من نمیدونم
چطوری میشه که
مردای قدیم اصلا اهل کمک کردن به همسر نبودند
ولی هر غذایی رو ازشون بپرسی دقیقا طرز تهیه را برای شما توضیح میدن
دیدم که می گم
خخخخ
من توی آموزش های آشپزی
که در فضای مجازی منتشر میشه
آموزش های جناب نواب را خیلی دوست دارم
چون به نظرم بی ریا ترین و با احساس ترین آشپز دنیاست
فقط در این کار مهارت مهم نیست
وقتی می خوای آموزشی را تهیه کنی
باید انقدر آموزشت دلنشین باشه
که از ذهن مخاطبت حذف نشه
اگر آموزشی فراموش شد
مطمئن باش
آموزش دهندت خوب نبوده
تا دنیای خنده وانه های الکی بعدی
مواظب آرامش دلهاتون باشید
+ نوشته شده در دوازدهم آذر ۱۴۰۲ساعت ۵ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
گاهی مواقع تجربه ها و تخصص ها اوضاع را بدتر می کنند
به مشاوری گفتم
حال دلم خوب نیست
هر روز بدتر از قبل میشم
گفت بین آدمای زندگیت
فکر کن صدای چه کسی رو بشنوی ممکنه کمی حال دلتو بهتر کنه
گفتم
یکی بود حالا نمیدونم هست یا نه
ولی دلم گرمه که هست
گفت
ممکنه حالا هم باشه؟
گفتم
نمیدونم
ولی عمریه گوشه ی قلبم دارمش
گفت
به نظرم باهاش حرف بزن
شاید حال دلت بهتر شد
رفتم پیداش کردم و باهاش حرف زدم
دوباره به مشاور گفتم
این چه پیشنهادی بود ؟
گفت چرا؟
گفتم
حال دلم که بدتر شد
گفت چرا ؟
گفتم تا قبل از پیدا کردنش یه روزنه ی امید توی قلبم بود
حالا همونم از دست دادم
گفت
مگه چی شد ؟
گفتم
خاطراتش توی ذهنم مرور شد
گفت خاطرات بد ؟
گفتم
مشکل همین جاست
که اون صاحبه بهترین و زیبا ترین خاطرات زندگیمه
گفت خوبه که
گفتم
حالا فهمیدم
یه عمر فقط خاطراتش برام مونده بود
وگرنه خودش آدم دنیای دیگری بوده
گفت عجب
گفتم
بعضی وقتها آدمهای خاطرات خوب باید توی همون خاطرات بمونن
تا بتونی هر وقت حال دلت بد شد به یادشون بی افتی
با برگردوندن اون آدما فقط حال دلتو بدتر کردی
چون اون آدمای خاطرات خوب اگه می خواستند توی قلب و ذهنت بمونن هیچوقت نمی رفتند
حالا به قول خودم
دلم گرفته تر از گلهای قالی شماست
+ نوشته شده در دهم آذر ۱۴۰۲ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
گاهی با خودم می گویم
امان از حرفهای نگفته , ای داد از حرفهای نزده
گاهی وقتها فرصت ها انقدر کوتاهند
که نمی توانی حرفهای یک عمر را درونش جای بدهی
گاهی وقتها
کلافه می شوی
از دست سرعت بالای گذشتن زمان
و دلت می خواهد بر سر تک تک ثانیه ها فریاد بکشی
تو را به خدا صبر کنید
هنوز حرف دلم را نگفته ام
وقتی بی نگاه شدم
بی خیال تمام قصه های احساسم شدم
برایم دیگر دنیا و اتفاقاتش فرقی نداشت
از عشق می نوشتم
اما درونم پر بود از حرف های نگفته
و دریغ از یک گوش شنوای دلنشین برای قلبم
بی نگاه که شدم
یکباره دنیا را به حال خودش رها کردم
هر چه دلش خواست
دلم را شکست و زمینم زد
هر چه دلش خواست
عشق درونم را سرکوب کرد
اما نمی دانم چرا
عشق به این آسانی ها دست از سر دلم بر نداشت
وقتی دنیا از دست بی خیالی هایم بی نهایت عصبانی شد
عزیزترین دارایی زندگیم را از من گرفت
دوباره طوری زمین خوردم که تا مدتها نمی دانستم در کجای زمان قرار دارم
ولی دوباره دستم را به دیوار عشق تو گرفتم و بلند شدم
حالا ایستاده ام
در حالیکه بیشتر از همه ی گذشته ها
قلبم پر از حرفهای ناگفته شده
حالا ظاهرا ایستاده ام
اما دیگر به من بودن خودم اعتقاد ندارم
و دوباره بعد از همه ی همان چند ثانیه بودنت
از پیروزی دنیا و زمین خوردن دوباره ام می ترسم
چرا که این بار
نه عزیزترینی دارم که به او تکیه کنم
نه عشقی که دیوار شود برای ایستادنم
فقط خدایی دارم
که همان دیشب تا صبح برایش اشک ریختم
شنید و به من لبخند زد
خدایا یکبار هم شده برایم خدایی کن

+ نوشته شده در هفتم آذر ۱۴۰۲ساعت ۹ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
بعضی وقتها
گفتن یک دوستت دارم ساده سخت ترین کار دنیاست
تا قبل از اولین ارتباط
دلت می خواهد
پشت سر هم به جانش غر بزنی و
به خاطر نبودنهایش گله کنی
دلت می خواهد بگویی
عزیزترینم در سخت ترین لحظه های زندگیم کجا بودی؟
به خاطره ضربه های تیشه ی روزگار,
چرا مرحم زخم های دلم نبودی ؟
انقدر سوال در ذهنت صف می کشد
که باور می کنی
به اندازه ی همه ی این نبودن ها حرف برایش داری
اما افسوس
پس از اولین ارتباط
فقط با یک سلام گفتنش
حتی فراموش می کنی
در چه زمان و مکانی قرار داری
انگار دلت از همه ی آن گله ها خالی می شود
در سکوتی غرق می شوی
که اصلا پیش بینی نکرده بودی
حالا نمی دانی گریه کنی برای درد هایت
یا بخندی برای آمدنش
تازه اگر بفهمی
دنیایتان چقدر با هم فرق داشته
کلافه می شوی
از آن همه دوست داشتنش
از آن همه عشق ورزیدن ها
تازه می فهمی
این فاصله ها دلیل داشته
و تو تمام این سالها با یک دلیل حل نشدنی مبارزه می کردی
در حالیکه تنها توی روزگارت
در جهان خودش , برای خودش زندگی می کرده
بعد از آمدنش و فهمیدن این تفاوت ها
تصمیم می گیری که دست از عشق او برداری
و دل به دیگری بسپاری
حالا دیگر هیچ دوست داشتنی به اندازه ی او برایت
زیبا نیست , دلنشین نیست
به قول خودم
هر انسانی فقط یکبار عاشق می شود
وای از آنوقتی که بفهمی
تنها توی زندگیت , تنها محبوب جان و دلت
حتی یکبار هم نامه هایت را نخوانده
آنوقت کاخ آرزوهایت در هم می شکند
و این است پایان
سپردن خود به دست مسیر زندگی
و با خودت می گویی
دیگه هر چی شد, شد

+ نوشته شده در ششم آذر ۱۴۰۲ساعت ۹ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
محبوبم
تو نیمه ی پنهان ماه زندگیم بودی
از همان پنهانی ها که هر کسی نمی تواند واردش شود
از خودم پرسیدم
تا کی؟
تا کجا اسیر احساس مخفی ترین قسمت قلبت می مانی ؟
این راه نرفته را باید بالاخره یک روزی طی کنی
به خودم پاسخ دادم
اگر آنی نباشد که تصورم بود چه کنم ؟
اگر همه ی این سالها
در یک سراب عشق گونه فرو رفته باشم چه کنم ؟
به خودم می گویم
اگر سراب باشد تمام می شود
و این همه رنج فراق به پایان می رسد
ولی من در برابر همه ی احساس های فنا شده ام مسئولم
اگر سراب بوده مهم نیست
من طاقت تحمل پشیمانی برای یک عمر را ندارم
در همین فکر ها بودم
داشتم تصمیم می گرفتم برای همیشه فراموشت کنم
اما یکدفعه ندای عشق را شنیدم
گفت صبر کن
فرصت اثبات عشق را به او بده
نمی دانم
در یک لحظه کدام آرزوی قلبت بر آورده شد
که خواستم باشی
فقط باور کردم
که خداوند دوباره نگاهم کرد
باز هم به عشق ماندگارم آفرین گفت
+ نوشته شده در پنجم آذر ۱۴۰۲ساعت ۴ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
تصورات اشتباه گاهی انقدر خنده دارند
که تا مدتها
هر وقت به یادش می افتی می خندی
تصورات اشتباه وقتی
آغاز می شوند که
نمی دانی در فکر فرد مقابلت چه می گذرد
گاهی فرد مقابلت را می شناسی
و او نمی داند چه سرابی را برای خود ساخته
تصورات اشتباه گاهی تو را تا مرز دروغترین پیروزی می کشاند
و تو فکر می کنی
نیرنگ هایت به ثمر رسیده
در خود احساس غرور می کنی
که فردی را با دروغ هایت به بازی گرفته ایی
در حالیکه آنسوی ماجرا اتفاقات دیگری رخ داده
که اصلا شبیه تصورات تو نیست
در واقع کسی که اسیر این بازی مسخره شده
خود تو هستی
اما وقتی فریب و دروغ برای تو عادت شود
در وجودت ذره ؛ ذره رشد می کند
تا تمام وجودت را درگیر کند
وقتی گفتی
از کلام من تصور وصال داری
فهمیدم
در چه بیماری اسیر شده ایی
فریب آدمها و دروغ گفتن
, شاید برای تو لحظه های خوشی باشد
اما باور کن ,آدمها نمی خواهند دلخوشیت را از تو بگیرند
من هرگز به وصال آدمهای بعد از او فکر نکردم و نمی کنم
باید از متنهایم فهمیده باشی
محبوب جان و دل من
هرگز شبیه رهگذران پر از فریب نیست
من عشق را با کسی شناختم
که
نجابت و حیای بی نظیرش را در هیچکس ندیدم
حالا فقط به دلربایی مجنون نما های روزگارم می خندم
چرا که
عشق را در والاترین نقطه ی عرفان می شناسم
از من نپرس چرا به وصالش نرسیده ام ؟
برای رسیدن به دنیای احساس
باید رنج عشق کشیده باشی
پس به خاطر بی نگاهی من
نقش یک مجنون تباه شده از عشق را بازی نکن
چرا که من به عهدی که بستم
وفادارم تا ابد
اگر خدا بخواهد
+ نوشته شده در سوم آذر ۱۴۰۲ساعت ۸ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مخاطبی برایم نوشت
وقتی نوشتی تجربه ها برای تو یعنی عشق ممنوع
وقتی در اکثر متن هات می نویسی
هر انسانی فقط یکبار عاشق میشه
فهمیدم
تو هرگز عاشق نمیشی
مخاطب عزیز
از این همه توجه شما متشکرم
ولی همیشه اعتقاد دارم و داشتم
عشق فقط یکبار
هر کسی را به سرزمین خودش دعوت می کنه
هر آدمی بعد از اون دعوت
فقط میاد تا زندگی ادامه پیدا کنه
عشق های بعد از
تنها تحول عظیم زندگی, بی معناست
شاید تظاهر ، شاید برای دور شدن از غمهای روزگار باشه
اگر کسی گفت برای چندمین بار عاشق شده
مطمئن باش
دلش داره انتقام احساس های تباه شده را می گیره
من باور دارم
تنها احساسی که اگر به وصال نرسه طغیانگر میشه
همون حس عاشقیِ
وگرنه کسی که عاشق نشده
تنهایی رو به هر حسی ترجیح میده
مخاطبی برام نوشت
اگر تناسخ واقعیت داشته باشه
هر انسانی شاید هزاران بار عاشق شده
با هر زندگی عشق را تجربه کرده
یه جایی مطلب جالبی خوندم
نوشته بود
اگر روح چندین هزار بار هم از جسمی به جسم دیگری بره
باز هم عاشق کسی میشه که در هزاران بار قبلی همین خصوصیات اخلاقی را داشته
پس اگر عاشق کسی شدید
باور کنید که این حس مشترک غریبه نیست
و او را با تمام وجودتون می شناختید
عشق یعنی
ارتباط بین دو روح
برای بهترین عشق ,زیباترین احساس
معنای عشق ماندگار را درک کنید
تا اسیر احساس های افسار گسیخته نشوید
+ نوشته شده در یکم آذر ۱۴۰۲ساعت ۴ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|