تیشه ی دنیا
برام نوشت
چه کار کنم دوباره حال دلت خوب بشه؟
چه کار کنم که مرحم زخمای قلبت بشم؟
چه کار کنم که دوباره بخندی؟
چه کار کنم که دیگه اشکاتو نبینم؟
تو رو خدا بگو چه کار کنم که همون آدم قبلی بشی؟
برای تو می نویسم
آدما مثل یه درخت میمونند
تا وقتی زندگی عادیشون را دارند
تا وقتی آفتی دچارشون نشده
همه چیز خوب و عالیِ.
اما اگر رهگذری
روی تنشون خاطره بنویسه
اگر رهگذری شاخه های آرزوهاشونو بشکنه
اگر رهگذری برای نشون دادن قدرتش
به تن خستشون لگد بزنه,
همه ی اینها رو بازم می تونند تحمل کنند
اما وای به وقتی که
تیشه ی دنیا ریششون را قطع کنه
دیگه هرگز مثل یک درخت واقعی
زیبا و قوی نیستند
هرگز نمیتونند,
مثل گذشته برای خسته های راه سایبون باشند
هرگز نمیتونن برای هیچ رهگذری دلیل آرامش باشند
منم از وقتی روزگار با تیشه ی دنیا ریشه ام را قطع کرد
دیگه نمیتونم آدم روزهای خوشم باشم
حتی اگه عزیز ترین محبوب روزگارم در برابرم بایسته
و بگه
به خاطره من به زندگی برگرد
