عشق ماندگار  

آثارم را در این دفتر آذین بسته ام تقدیم به نگاههای بی منت و گرانبها ی شما

ندای عشق


محبوبم
تو نیمه ی پنهان ماه زندگیم بودی
از همان پنهانی ها که هر کسی نمی تواند واردش شود
از خودم پرسیدم
تا کی؟
تا کجا اسیر احساس مخفی ترین قسمت قلبت می مانی ؟
این راه نرفته را باید بالاخره یک روزی طی کنی
به خودم پاسخ دادم
اگر آنی نباشد که تصورم بود چه کنم ؟
اگر همه ی این سالها

در یک سراب عشق گونه فرو رفته باشم چه کنم ؟
به خودم می گویم
اگر سراب باشد تمام می شود
و این همه رنج فراق به پایان می رسد
ولی من در برابر همه ی احساس های فنا شده ام مسئولم
اگر سراب بوده مهم نیست
من طاقت تحمل پشیمانی برای یک عمر را ندارم
در همین فکر ها بودم
داشتم تصمیم می گرفتم برای همیشه فراموشت کنم
اما یکدفعه ندای عشق را شنیدم
گفت صبر کن
فرصت اثبات عشق را به او بده
نمی دانم
در یک لحظه کدام آرزوی قلبت بر آورده شد
که خواستم باشی
فقط باور کردم
که خداوند دوباره نگاهم کرد
باز هم به عشق ماندگارم آفرین گفت

+ نوشته شده در  پنجم آذر ۱۴۰۲ساعت ۴ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   |