وقتهای من
یه وقتایی دلت می خواد
بی خیال همه ی آدمها بشی و فقط خودتو بغل کنی
در جاده ای پر از مه قدم بزنی
حتی دلت می خواد در مه یه جوری گم بشی
که هیچکس تو رو نبینه
خودت باشی و خودت
رها ی رها
انگار در گوی بلورین احساس می غلتی و شبنم های غبار گرفته گونه هایت را نوازش می کنند
یه وقتایی فقط دلت می خواد به افق خیره بشی
و هرگز به پشت سرت نگاه نکنی
در آینده ای غوطه ور بشی
که هیچ ربطی به گذشته های خوب یا بدت نداره
یه وقتایی
دلت می خواد
آدمهای روزگارتُ درست همونجایی که دورت حلقه زدند
بذاری و بری وسط آدمایی بایستی
که از تو هیچی نمیدونن
یه وقتایی خسته ای
از رفتار ها و کلام های تکراری
حتی از شنیدن
دوستت دارم ساده از زبان عزیزترین های زندگیت هم رنج می کشی
یه وقتایی دلت می خواد بری به یه جایی
که کسی اتفاقات گذشتتو یادت نیاره
یه وقتایی
از دوست داشتن آدمایی خسته میشی
که به خاطرشون
در سخت ترین شرایط روی پاهای خستت ایستادی
و حالا
من اسیر همون
وقتایی شدم
که تو یه عمره بی خیالشون شدی