بازی روزگار
محبوبم
این روز ها خوب که به مسیر گذشته ها فکر می کنم
همه ی خاطرات گذشته را که از ذهن می گذرانم
تازه می فهمم
ما در دو خط موازی پر از سختی حرکت می کردیم
حالا در نقطه ای از زمان با هم روبرو شده ایم
که نه میشه گذشته ها را تغییر داد
نه اینکه آینده ی رویاهایمان را بسازیم
چقدر در این قسمتِ تقدیرم
دلم می خواهد سر بر روی زانو هایم بگذارم
و تا جایی که می توانم بر سر همه ی باور هایم فریاد بکشم
چه دیر روزگار در برابر عشق کم آورد
و چه دیر تر خط های موازی فراق به پایان رسید
دیگر از هر آدمی به جز تو که از عشق برایم می گوید
حالم به هم می خورد
از آدمهایی که درگیر فراقند به خاطره شاید بشود هایشان متنفرم
آن همه سختی را تحمل کنی
تا شاید در میان سالی نشد در سالمندی
به ذره ای از وصالش برسی ؟
شاید در این موقع حالِ دلم خوب نیست
که اینگونه برایت می نویسم
شاید فردا که از این بغض ها خالی شدم
آدم دیگری شوم که هنوز یک عاشق صبور است
من به بازی روزگار با دلم عادت دارم
چند صباحی عشق تو را در خیال به من می سپارد
و گاهی آنقدر از من دورت می کند که باورم نمی شود
اگر می خواهم از تو بگذرم
به من حق بده
کم نیاورده ام
اما به زندگی با رویاهایم در تنهایی عادت کرده ام
باز هم محبوب من باش
اما در خانه ی قلب دیگری سکونت کن
چرا که من یک عمر حسرت هایم را به جان دلم خریده ام
با آدم های بد تینت روزگارم به تنهایی جنگیده ام
پس بگذار در همین فراق عاشقانه ام بمانم
اگر دلت با من نیست
