تماس عجیب 2
در مورد عجیب ترین های زندگیم دوست دارم براتون بنویسم
چون در تماس عجیب قبلی
کسی برام نوشت فرهنگ سازی خوبی میشه
امروز دوست چندین سالم باهام تماس گرفت
گفت شنیدم خودت بعد از مادرت توی خونه همه کاری می کنی
گفتم از کیی شنیدی ؟
فلانی گفت اومده خونتون ...
گفتم خوب که چی ؟
گفت
واقعا میتونی ؟ من که باورم نمیشه
یه لحظه توی خودم فرو رفتم
به یاد خواستگار بیست سال پیش افتادم
که با هزار مصیبت داشت خانوادشو راضی می کرد که بی نگاهی من را قبول کنند
اصلا نمیدونست جواب من چی هست
یه دفعه یه روز اومد گفت
هر چی فکرشو کردم نمیشه
گفتم اولا من که هنوز جوابی ندادم
دوما واقعا دلیلش چیه میخوام بدونم
گفت داشتم خانوادمو راضی می کردم دوستم اومد بهشون گفت
حالا بی نگاهیش هیچی
اگه اینا بچه دار بشن کسی هم خونه نباشه یه بلایی سر بچه بیاد این می خواد چیکار کنه ؟
بعد از حرفش مادرم چه کار کرد که نمیذارم فرداتو قربونی احساست کنی
اون رفت و با یه خانم بدون معلولیت ازدواج کرد
بعد از چند وقت یکی از دوستان گفت همسرش حواسش نبوده
بچه یک سالش افتاده توی حوض پر از آب و ...
من همش به این فکر می کردم که اتفاق وقتی می افته که
یه سهل انگاری در میون باشه
حالا می خواد طرف معلولیت داشته باشه یا نه
اگر کسی برای مسئولیت هاش ارزش قائل نباشه
هر اتفاقی ممکنه رخ بده
امروز به دوست صمیمیم گفتم
تنها کسی که با تموم وجودش قبولم داشت مادرم بود
گفت
ببین ولی من نمی خواستم ناراحت بشی
فقط چطوری یه بی نگاه میتونه کاراشو انجام بده
گفتم
یه حرفی را هرگز فراموش نکن
از قول خودمِ
برای باور کردن آدما فقط کافیِ همونطوری که هستند قبولشون داشته باشی
اگر اینطوری نبود باور کن خودتو قبول نداشتی