تماس عجیب
یکی از این روز ها اتفاق جالبی افتاد
دوستی پس از هفده سال با من تماس گرفت
وقتی صداشو شنیدم اصلا باورم نمیشد که خودش باشه
بعد از سلام و احوالپرسی و چه می کنی و این حرفا
یکدفعه گفت
تماس گرفتم بهت بگم
شروع زندگی جدید مادرت مبارک
منو میگی فقط گفتم
چی؟
گفت هیچی زندگی جدید مادرت مبارک باشه
یه دفعه گفتم مبارک چیه ؟
دارم داغون میشم
خیلی خونسرد گفت
ناراحت نباش به این فکر کن که زندگی جدیدشو با آدمای جدید شروع کرده
با همه ی تعجبم طرز فکرشو دوست داشتم
ولی این نوع تبریک طوری آزارم داد
که انگار درد منو نمی فهمه
با خودم گفتم تو چی میدونی از من ؟
گفت
اصلا نگران هیچی نباش اون حالا یه نوزاده چند ماهست
توی آغوش مادرش خوشحالِ
نمی فهمم بعضیا چطوری با این طرز فکر انقدر آسون برخورد می کنند
شاید به دلیل اینکه
یک میلیونم مشکلات منو نداشت
بسیار خوشبخت و آروم در اوج موفقیت هاش زندگی می کرد
اون به تناسخ اعتقاد داشت
واسه همین معنای فراق و جدایی رو نمیفهمید
اون به تناسخ اعتقاد زیادی داشت در حالیکه دنیای من با دنیاش هزاران بار فاصله داشت
طرز فکر جالبی بود
در مورد تناسخ زیاد تحقیق کردم
فقط به خاطر اینکه کمی آروم بشم
اعتقادم نیست
ولی اتفاقاتی در کل جهان رخ داده که شک برانگیزه
منظورم از این متن تناسخ نیست
منظورم اینِ که
آدمای این روزا چقدر با هم فرق دارند
چقدر از هم دور شدیم
ازش دلخور نشدم
ولی انتظار من از اون بیشتر از چنین حرفهای بی احساسی بود
درستِ خیلی از اونایی که ازشون توقع داشتم حتی یک تسلیت ساده نگفتند
ولی به این اعتقاد دارم که
دنیا برای هیچکس ابدی نیست