آسمون عاشقی
محبوبم
از کجای این قصه برایت بگویم؟
که باور کنی از چه راههای صعب العبوری در روزگار گذشته ام
من لحظه های نفس گیری پشت سر گذاشته ام
که تحملش را در کمتر کسی دیدم
من
راستی از این همه من گفتن هایم هراس نداشته باش
این من از سر غرورم نیست
من برای من شدن
تلاش را هجی که نه
بر روی سلول به سلول زندگیم حک کرده ام
راستی
تو میدانی عاشق شدن یک
سختی روزگار چشیده یعنی چه ؟
تو می دانی
اشک شوق در نگاه
یک فاتح از جنگ سخت برگشته یعنی چه ؟
باور نمی کنم
اگر بگویی می دانی
چون برای درک هر شرایطی
باید در آن موقعیت قرار بگیری تا بفهمی
امروز من
در سکوتی فرو رفته ام
که روزی فریاد های تک تک ناگفته هایم بود
باور نمی کنی
اگر بگویم
ساده نیست فهمیدن من
ساده نیست چون
برای هر آدمی ارزش قائل شدم
روزی به برتر از من فکر کرد و رفت
و همان رفتنها برایم شد تجربه
برایم شد عبرت
برایم شد عشق ممنوع
حالا دیگر از هیچ رفتنی نمی ترسم
مبادا فکر کنی برایم فرقی ندارد
نه
عقیده دارم
آدم رفتنی بالاخره می رود
چه من بخواهم , چه نخواهم
ولی از اینها همه گذشته
آسمون این عاشقی از نگاه تو دیدن داره
