آدمهای شهر من
امروز در شهر قدم زدم
و دیدم زندگی در میان آدم های شهر من جریان دارد
آدمها همه شاد بودند
و در کنار خاطره سازی هایشان می خندیدند
نوازنده های شهر پا به پای نواختنشان آواز می خواندند
ولی غم عجیبی در ته صدایشان ساکن بود
امروز در شهر من زندگی جریان داشت
اما در وجود من
زندگی ماههاست که دست از جریان همیشگیش برداشته
امروز در شهر قدم زدم
انگار کسی مثل من غمگین نبود
انگار کسی عزیزترین زندگیش را از دست نداده بود
شاید آنها هم مثل من غم داشتند
اما بلد بودند غمشان را پنهان کنند
حتی بلد نیستم در نگاه کسی تظاهر به شادی کنم
امروز در شهر من آدمها رهگذرانی بودند
که شاد بودن را خوب میشناختند
امروز در میان همهمه ی آدمها به دنبال صدای تو میگشتم
به دنبال همان نگاهی می گشتم که مراقبم بود
مبادا ذره ای نگران شوم
امروز در میان آدم های شهرم
تکیه گاهی تو را کم داشتم
مهرویان دلربایی می کردند
و مهربانان فرصت می خواستند برای دوست داشتن
امروز تمام تو را کم داشتم
در گوشه ای از شهر
آدمها با نوازنده ای هم خوانی می کردند
ولی من در میان همان صدا ها به دنبال آغوش تو می گشتم
چقدر بیگانه بودم با احساس این آدمها
در میان آدمهای غرق در زندگی
از خدای خودم برای هزارمین بار پرسیدم
خدایا
در میان این همه آدم
فقط محبوب جان و دل من جایی برای ماندن نداشت ؟
و هر بار زمزمه های خدا را می شنوم
که در گوشم می گوید
صبر کن , ماجرای این قصه اینگونه نیست که تو فکر می کنی
اگر به من اعتقاد داری , پس به من اعتماد کن