مهربانم چه خوب است رنگ عشق را بشناسيم
مهربانم هر چه فكر كردم چگونه روز هاي عشق را گرامي بدارم نتوانستم در مورد آدمهايي كه با مد و ورژن محبوبشان را انتخاب مي كنند مطلبي بنويسم سادگي ،تواضع و همه ي آنچه كه برازنده ي يك عشق پاك است ديگر فراموش شده ديگر هيچ ليلي و مجنوني نيست كه عشقشان را با وجودشان اثبات كنند اما صبر كن صبر كن مي خواهم به سبك هميشگي خودم هفته ي عشق را به مهربان متواضعم تبريك بگويم
مهربانم احساس پاكم درون هيچ جعبه اي جا نخواهد شد عشقي كه شاديش بي نظير است با شادي هيچ عروسكي نمايان نمي شود شيريني عشق من براي تو در هيچ شكلاتي در جهان پيدا نخواهد شد و حتي حتي زيبا ترين گلهاي هستي به زيبايي عشق من نخواهند رسيد اما اما
مهربانم جعبه اي ساخته ام از جنس قلبم عروسكي درونش گذاشته ام از جنس ايمانم ،نجابتم و شكلات هايي ساخته ام از تمام شيريني هاي شادي هاي لحظات عشقم و با تمام ارزش و احترامي كه براي احساست قائلم جعبه ي عشقم را تزيئن كرده ام و به پيشگاه عشق والايت تقديم خواهم كرد اگر همين برايت كافيست اگر مي تواني مرا با همين صداقتم هنوز هنوز دوست داشته باشي اگر
مي تواني بي خيال طعنه هاي حاسدان روزگارم شوي كه با نگاهشان به جعبه ي عشقم بارها ترديد را در دلت زنده نگهداشتند اگر مي تواني دستانت را بي منت حامي دستانم شانه هايت را بي ترديد تكيه گاه خستگي هايم و وجودت را پناه بي كسي هايم قرار دهي پس اي عزيز ترين دارايي زندگيم
روز عشقمان مبارك تا ابد
هفته ي گرامي داشت عشق به عاشق هاي پاك و واقعي مبارك عشقي ماندگار را براي تك تكتان آرزومندم
+ نوشته شده در بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۴ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
نميدانم كدام روي زندگي را باور كنم رويي كه تو هستي يا رويي كه تو نيستي
در هر طرف غمي هست شادي هست
نميدانم چرا اين عشق آدمها را نمي فهمم اين روز ها همه به دنبال احساس مستعمل مي روند اين روزها هر كسي زودتر احساسش را در بازار بردگي حراج كند زودتر مي خرندش يعني چه ؟
وقتي در مسير آدمها قدم مي زنم بين خودم و آنها فرق بسيار ميبينم ولي آنها عاشق هاي به هر قيمتي هستند آنها بند ها را پاره كرده اند و بي خيال حريم ها شده اند
مهربانويي مي پرسيد راستي اين روز ها قيمت احساس پاك چقدر است ؟ قيمت نجابت ؛حيا ؛شرافت ؟
گفتم باور كن هيچ هيچ هيچ
زماني كه مهربان ها دل پاك مي خريدند و آنها را با معيار نجابت ؛حيا و شرافت مي سنجيدند به پايان رسيده امروزه هر كسي بي پروا تر باشد جسور تر باشد بيشتر دوستش خواهند داشت و حتي براي به دست آوردنش هم مهربان ها خود را به هر دري مي كوبند
يادم هست مادربزرگ مي گفت معناي آفتاب مهتاب نديده را مي داني چيست ؟ گفتم نه
گفت يعني مهربانويي كه حريم ها را بيشتر از حرافي حاسدان روزگارش مي شناسد مهربانويي كه مي داند بايد زيبا باشد اما براي يك مهربان ؛مهربانويي كه بهتر از همه معناي بهترين بودن را مي فهمد اما براي
يك دل ، يك احساس مي خواهد بهترين باشد
چه بر سر روزگارمان آمده كه ديگر هيچ آفتاب و مهتاب نديده اي خريدار ندارد ؟
خلاصه نميدانم كدام روي زندگيم را باور كنم با عشق تو يا بي عشق تو
سري به دلت بزن اگر هنوز عروسكان رنگي در دلت بهترينند بي عشق تو دنيايم قشنگتر است اما اگر نيست بدان مي شود زندگي را با عشق تو باور كرد
گاهي وقتها معناي عاشقي از يادم مي رود
وقتي در پيام هايت نام او را مي بينم با اينكه عاشقت نيستم حسودي مي كنم وقتي با او قرار مي گذاري با اينكه عاشقت نيستم حسودي مي كنم وقتي او تو را با نام مي خواند با اينكه عاشقت نيستم حسودي مي كنم راستي اگر عاشقت نيستم چرا حسودي مي كنم ؟
+ نوشته شده در بیست و یکم بهمن ۱۳۹۴ساعت ۱۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
امشب انقدر مينويسم تا تو دست از خواندن برداري چقدر بنويسم و تو بخواني يكبار شده تو بنويسي و من بخوانم ؟ كم كم دارم فكر مي كنم اين عشق يكطرفه شده نكند به بن بست عشق تو رسيده باشم ؟ بيا دست از خواندن بردار عشق تو تنها روزنه ي اميدم شده نگرانم نكند لحظه هايم را بيهوده به عشق تو تلف كرده باشم نگرانم نكند تو هنوز عاشق اويي هستي كه روزي برايم دم زدي تو با آن اعتراف عشقت را در دلم شكدار كردي حالا رقيبم هست و تو نيستي نكند رقيبم را دلگرم كرده اي كه دست از ماندن بر نمي دارد عشق من لحظه اي برايم بنويس كه بين من و او كدام را برگزيده اي به خدا قسم خورده ام حتي اگر بگويي او برايت آرزوي خوشبختي خواهم كرد ولي نه خوشبختي از جنس رويا هايم از جنس روياهايش شايد خدا بهتر مي دانسته لايق هر كداممان چيست
+ نوشته شده در بیستم بهمن ۱۳۹۴ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم در هر كجاي اين جهان كه هستي خود را به من برسان
مهربانم روزگار من خدا را شكر بد نيست اما گلبرگ هاي اطرافم هر كدام درگيري خاص خود را دارند
مهربانم گلبرگ كوچك اسير احساساتش شده به سراغ يادگار كودكيش رفته او نميداند چه مي كند او نمي فهمد چه بر سر روزگارش مي آورد
مهربانم فقط تو مي داني يادگار كودكيش چه گلبرگي بوده يادت هست آن روز ها هنوز زمان نگذشته گلبرگ كوچك گلبرگي از جنس تو را در كنارش انتخاب كرد ؟
آري حالا همان كودكي هايشان درد سر ساز شده
مهربانم تو را به خدايمان به يادگار كودكيش بفهمان او در احساساتش غرق شده و گويي با توهماتش رويايش را به تصوير مي كشد به او بفهمان دنياي من و تو را نمي توانند تقليد كنند ما عشقمان بي نظير بود ما عشقمان خدادادي بود آنها دارند اشتباه مي كنند تا اين آفتشان دامان عشقمان را نگرفته او را از ميان توهمات گلبرگ كوچك بيرون بكش
مهربانم در هر كجاي اين جهان كه هستي بايد به ياريم بشتابي اگر هيچ كاري نكني اين آفت گلبرگ كوچكمان را نابود خواهد كرد حالا گلبرگ شما كه شنيده ام زياد خود را به دست توهمات گلبرگ كوچك نداده اما تو را به خدا نگذار آفتي كه گلبرگهايمان را اسير كرده به عشقمان آسيبي برساند تو تنها يادگار كودكي هايم هستي پس اي يادگار روزهاي خوش زندگيم وقت آن رسيده كه از جاي بلند شوي و آنچنان سيلي محكمي بر بي شرميشان بكوبي كه يادشان نرود عشق بازي بچگانه اي نيست كه آنها فكر مي كنند
خلاصه اي عشق من اي تنها آدم زندگيم اگر تمام آدمهاي عالم در برابرم صف بكشند اگر من تنها حواي تو باشم تو هم تنها آدم زندگيم هستي و خواهي بود
مهربانم بايد آنها بفهمند عشقي كه من و تو از آن دم مي زنيم ريشه اش پاكي و نجابت بوده و هست و هيچكس نمي تواند جانشين اين احساس بي نظير باشد
مهربانم لحظه اي درنگ نكن آنها هر لحظه بيشتر به اين بي شرمي مي افزايند هر طوري هست خود را به عشق بازي بچگانه و پنهانيشان برسان تو تنها كسي هستي كه كلامم را مي فهمي
بدان تو تنها عشقي هستي كه لحظه لحظه به داشتنش افتخار مي كنم اي تمام لحظه هاي شادي نابم به جملاتم دقيقتر توجه كن چرا كه اگر معناي كلامم را نفهمي ديگر فرصت جبران نخواهيم يافت به اميدي كه بتواني به ياريم بشتابي
+ نوشته شده در بیستم بهمن ۱۳۹۴ساعت ۴ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم گفته بودي هر جا كه باشي هر قدر هم تنها باشي به من مي گويي روزگارت چگونه هست و آنوقت با شادماني تمام با خودم مي گفتم چه خوب است كه او هست
گفته بودي از بين تمام سختي ها بيرون خواهي آمد و با آنها مقابله مي كني تا به من ثابت كني عشق را با تمام وجودت انتخاب كردي با خودم مي گفتم چقدر خوب است كه او هست
گفته بودي حتي اگر همه ي مانع هاي دنيا در برابرت بايستند از آنها رد خواهي شد تا به احساسم احترام بگذاري مي گفتم چقدر خوب است كه او هست
گفته بودي روي هيچ تكيه گاهي به جز تو حساب نكنم مي گفتم چقدر خوب است كه او هست
گفتي گفتم
و حالا كه ديگر نيستي بگويي مي گويم چقدر بد كه او نيست چقدر بد كه روزنه ي اميدم در برابر سختي ها كم آورد چقدر بد كه نتوانست در برابر سختي هاي روزگار بايستد چقدر بد كه مانع هاي دنيا قوي تر از اراده اش بودند
و چقدر خوب كه لااقل هر جا هستي خبر خوشبختيت را به من ميرساني و امروز باور كردم كه هر قدر هم بگويي خوشبختي تا از تو مايوس شوم فقط اين آواز دهل صدايش از دور خوش است
مهربانم از همان دور ها به اوي زندگيت بگو در جايي از اين دنيا مهربانويي بود كه به خاطر اعتماد به من دروازه هاي قلبش را به روي هر مهرباني بست به خاطر احترام به احساس من احساسش را درون سينه اش مبحوس كرد به خاطر ايمان به اراده ام از طعنه ي حاسدان روزگارش نترسيد و طاقت آورد اما من درست وقتي ناگهان زمين خورد فرار كردم چون نتوانستم در برابر نگاه حاسدان روزگارش طاقت بياورم
به اوي زندگيت بگو اين دستها بايد در دستان كسي قرار مي گرفت كه لحظه لحظه خوشبختي هايش را با من تصور كرده بود اين نگاهها بايد با نگاه كسي سيراب مي شد كه هيچ نگاهي را لايق چشمانش جز من نميدانست به او بگو تا بداند بايد مواظب باشد هرگز زمين نخورد كه حتما مهربانوي ديگري جايش را پر خواهد كرد و اين رسم عاشقي را تو به يادم دادي كه اي كاش اي كاش از تويي كه مي دانستي نمي تواني آني باشي كه من
مي خواستم نمي آموختم نفرين بر احساسي كه هرگز دست از وفاداريش به خاطر يك احساس بيمار
بر نداشت نفرين بر نگاهي كه بعد از نگاه تو ديگر هيچ نگاهي را نديد نفرين بر عشقي كه ريشه اش تويي
+ نوشته شده در شانزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت ۸ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مي خواهم تكه اي ابر بردارم و صفحه ي آسمان دلم را پاك پاك كنم از تمام تيرگي ها از تمام ستاره هاي فريبنده از تمام غبار هاي نفرت و كينه پاك مي كنم هر آنچه خوبي هاي تو را از من گرفت پاك مي كنم آسمان را از هر چه كه نگذاشت عشق و صداقتم را ببيني
پاك مي كنم گوشه گوشه ي آسمان دلم را از همه ي نگاه هاي زيركانه از همه ي طعنه هاي جاهلان روزگارم از همه ي كساني كه دانسته روحم را زخمي كردند از همه ي كساني كه نردباني شدم براي به اوج رسيدنشان
مي گويند هر اتفاقي را مي شود پاكش كرد و دوباره از نو شروع كرد
اي پايان تو ابتداي من مي خواهم از تو بسازم عشقي با تمام وجودم از جنس پاكي و صداقت از جنس نجابتي كه امروزه كيمياست از جنس شرافتي كه خيليها نمي شناسندش آري دوباره مي خواهم به دنبال يك نگاه بي توقع بگردم به دنبال يك وجود پاك بگردم به دنبال يك احساس ناب بگردم و بر صفحه ي آسمان دلم بنويسم
اي عشق براي ماندگاريت دوباره تلاش خواهم كرد اگر خدا بخواهد
+ نوشته شده در پانزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت ۳ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم بايد براي تو بنويسم از كلامي كه نمي توانم به زبان بياورم
وقتي خيلي كوچيك بودم در حد سن خودم يه شعري گفتم من شاد شدم اطرافيا گفتند خب كه چي ؟
بزرگتر شدم توي گروه خودم رتبه ي برتر شدم اطرافيا گفتند خب كه چي ؟
بزرگتر شدم رتبه ي برتر استان شدم اطرافيا گفتند خب كه چي ؟
بزرگتر شدم رتبه ي برتر كشور شدم بازم خب كه چي ؟
بزرگتر شدم رتبه ي كشوري دوباره تكرار تكرار بازم خب كه چي ؟
هر بار شاديمو در خودم خاموش كردم و گذشتم
تكيه گاهم خدايي بود كه دوباره شادم مي كرد دوباره بهم مي گفت دستتو بده به من بلند شو اگر دوباره بايستي بهت يه پاداش جديد ميدم و داد باور كن داد
يه روز نگاهي به همين اطرافيا كردم ديدم پنهاني با افتخارات من به خواسته هاشون مي رسن گفتم خدايا گفت حيييييس صبور باش صبور شدم
واي كه چقدر دلم مي خواست فقط يه بار يه بار كسي كه عاشقش بودم بهم بگه اگه اونا از پله هاي افتخار تو بالا ميرن تا به خواسته هاي خودشون برسن من دستتو ميگيرم تا با هم بالا بريم
وقتي هر بار خواستم روي پام دوباره بايستم همون خب كه چي ها زير پامو خالي كردند و دفعه ي بعد محكمتر خوردم زمين
تنها خوبيش اين بود كه اونا از همين زمزمه هاي حاسدان مي ترسيدند و هر بار با طعنه دستم را مي گرفتند و بلندم مي كردند تا دفعه ي بعد كه يه خب كه چيه ديگه خوردم كنه
اينا را نمي نويسم كه دوباره با يه زمزمه دلم را خوش كني نه اصلا اينطوري فكر نكن نوشتم تا بفهمي من به اين شكستن ها عادت دارم هر بار مي شكنم اما قدرتمند تر از دفعه ي قبل بلند ميشم چون خدا را دارم اگر هيچكس را هم نداشته باشم قدرتمند ترين قدرت عالم تكيه گاهم هست خدايا ممنون خدايا شكر واسه همه ي اميدواريهات واسه همه ي آرامشهات
مهربانم اگر روزي تكيه گاهي خواستي روي من حساب كن چون ياد نگرفتم درست موقع بي كسي آدمها تنهاشون بذارم ، ياد نگرفتم وقتي خوشبختم آره منم روزاي خوشي و خوشبختي زياد داشتم روزايي كه فكر مي كردم خوشبخت تر شاد تر از من پيدا نميشه آره ياد نگرفتم خوشبختيمو به رخ كسي بكشم ولي تو خوب ياد گرفتي من نميتونم بي تفاوت باشم و بهت بگم خب كه چي ؟
من بهت مي گم خودتو يه عاشق واقعي نشون ميدي انگار هيچ اتفاقي نيفتاده انگار هيچ دلي نشكسته انگار هيچ اشكي جاري نشده انگار هيچكس توي تنهايي هاش خورد نشده انگار هيچ غروري نشكسته آره آره لعنتي بگو خب كه چي ؟
+ نوشته شده در ششم بهمن ۱۳۹۴ساعت ۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
از دل فقط براي تو مي نويسم نميدانم كجايي چه مي كني اما در خواب دلم كبوتر مي شود و آه هايم را مثل نامه برايت مي آورد اما افسوس سالهاست به اين خوابها عادت كرده ام
كبوتر نامه بر دلم سالهاست يك مسير نا معلوم را مي رود و پريشان باز مي گردد نميدانم وقتي به تو مي رسد چه مي بيند چه مي شنود كه پريشان تر از قبل باز مي گردد مبهوت مي شود و هر قدر دليلش را مي پرسم فقط نگاهم مي كند نگاه هايي كه پر از درد هاييست كه به خاطرم در خود پنهان كرد و دم بر نياورد
كبوتر نامه بر دلم اگر دوباره به نزدش رفتي به او بگو احساست را به هر كه خواستي هديه كن اما هرگز احساس نا پاكت را به روي من نياور چون نمي خواهم ذره اي از عشقم نسبت به او كم شود
راستي فهميده اي كه تعداد نامه هاي تلنبار شده ام زياد شده اند و تو هنوز نخواندي مي دانم حتي اگر در آينده خودم به اين نامه ها نگاه كنم به احساس هاي پاكم لبخند مي زنم مي داني چرا ؟
چون برايش ارزش قايل بودم من مطمينم لحظه ها به تو ثابت خواهند كرد كه چقدر بي منت دوستت داشتم اما تو در مسير آمدنت از نگاه هاي او هاي زندگيم پرهيز نكردي
به اميدي كه روزي بفهمي گلبرگ هاي عشقمان به خاطر احساس پاك من هنوز با تراوت مانده اند
من به داشتنت هنوز افتخار مي كنم حتي اگر فرياد بزني از من متنفري نمي پذيرم چون عاشقها به خاطر سختي نكشيدن يارشان يكديگر را از خود دور مي كنند
بيا با نداي عشقمان بنويسيم
دوستت دارم تنها واژه ايست كه ريسمان بين قلبهايمان شده
+ نوشته شده در پنجم بهمن ۱۳۹۴ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
خبر دادم به قاصدكها بهار نيامده پيغامم را به تو برسانند روزگارم خوب نيست اگر صبورم اگر در سكوتم غرق شده ام به عشق تو اميدوارم اي كاش قاصدكها تا قبل از بهار به تو برسند اي كاش بداني چقدر به بودنت نياز دارم اي كاش بفهمي چقدر به داشتنت نياز دارم روزگارم تا وقتي نيايي خوب نيست دلم تنگ براي يك لحظه داشتنت اي كاش بفهمي دل بردن و بي خبر گذاشتن چقدر نا جوانمردانه است در مرام شما به اين عذابها مي گويند عشق ؟ چقدر مرام شما بد مراميست در سرزمين شما عاشقها نسبت به رقيبانشان انقدر بي تفاوتند ؟ چه بد سرزمينيست سرزمينتان امشب وقتي آن خورد عقل بزرگ پيكر با تمام كودكيش برايم دلبري مي كرد تمام نفرت هاي دنيا را زير لب به سويت خواندم من نه از رفتن تو نفرت را ياد گرفتم و نه از خيانت تو دروغ را نميدانم با من چه كردي كه در بين نقش هاي قصه ها به دنبال رد پاي عشقم مي گردم تا مبادا منصرف شوم با من چه كردي كه بخشيدن سخت ترين كار روزگارم شده بفهم مرا همه مرا محبوب تو مي دانند اما از دل خون شده ام بي خبرند نميدانند مهربانم روزي به خاطر حسادت مردم از كنارم رد شد و مرا نشناخت نمي دانند مهربانم تا با نگاه نشوم دوستم نخواهد داشت نمي دانند مهربانم چند تا چند تا مهربانو عوض مي كند و به عشق صادقانه ام مي خندد خدايا اين عشق يك اشتباه بود و تو بايد مرا به خاطر اين اشتباه ببخشي نه بنده هايت اي كاش حاسدان بد زبان روزگارم مرا به بد بودن متهم نكنند آنها مي انديشند بدي از من بود كه مهربانم چنين شد خدايا نبخش حاسدان بد زبان روزگارم را
+ نوشته شده در دوم بهمن ۱۳۹۴ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|