رسم عاشقي
مهربانم گفته بودي هر جا كه باشي هر قدر هم تنها باشي به من مي گويي روزگارت چگونه هست و آنوقت با شادماني تمام با خودم مي گفتم چه خوب است كه او هست
گفته بودي از بين تمام سختي ها بيرون خواهي آمد و با آنها مقابله مي كني تا به من ثابت كني عشق را با تمام وجودت انتخاب كردي با خودم مي گفتم چقدر خوب است كه او هست
گفته بودي حتي اگر همه ي مانع هاي دنيا در برابرت بايستند از آنها رد خواهي شد تا به احساسم احترام بگذاري مي گفتم چقدر خوب است كه او هست
گفته بودي روي هيچ تكيه گاهي به جز تو حساب نكنم مي گفتم چقدر خوب است كه او هست
گفتي گفتم
و حالا كه ديگر نيستي بگويي مي گويم چقدر بد كه او نيست چقدر بد كه روزنه ي اميدم در برابر سختي ها كم آورد چقدر بد كه نتوانست در برابر سختي هاي روزگار بايستد چقدر بد كه مانع هاي دنيا قوي تر از اراده اش بودند
و چقدر خوب كه لااقل هر جا هستي خبر خوشبختيت را به من ميرساني و امروز باور كردم كه هر قدر هم بگويي خوشبختي تا از تو مايوس شوم فقط اين آواز دهل صدايش از دور خوش است
مهربانم از همان دور ها به اوي زندگيت بگو در جايي از اين دنيا مهربانويي بود كه به خاطر اعتماد به من دروازه هاي قلبش را به روي هر مهرباني بست به خاطر احترام به احساس من احساسش را درون سينه اش مبحوس كرد به خاطر ايمان به اراده ام از طعنه ي حاسدان روزگارش نترسيد و طاقت آورد اما من درست وقتي ناگهان زمين خورد فرار كردم چون نتوانستم در برابر نگاه حاسدان روزگارش طاقت بياورم
به اوي زندگيت بگو اين دستها بايد در دستان كسي قرار مي گرفت كه لحظه لحظه خوشبختي هايش را با من تصور كرده بود اين نگاهها بايد با نگاه كسي سيراب مي شد كه هيچ نگاهي را لايق چشمانش جز من نميدانست به او بگو تا بداند بايد مواظب باشد هرگز زمين نخورد كه حتما مهربانوي ديگري جايش را پر خواهد كرد و اين رسم عاشقي را تو به يادم دادي كه اي كاش اي كاش از تويي كه مي دانستي نمي تواني آني باشي كه من
مي خواستم نمي آموختم نفرين بر احساسي كه هرگز دست از وفاداريش به خاطر يك احساس بيمار
بر نداشت نفرين بر نگاهي كه بعد از نگاه تو ديگر هيچ نگاهي را نديد نفرين بر عشقي كه ريشه اش تويي