در فرا روي زمان قدم مي زدم قدم زدم تا در كوچه پس كوچه هاي متروك كودكي گم شدم
انگار تمام زمان يك باور ناياب بود و بس
انگار دفتر خاطرات زمانه ام را دزديدند انگار نمي دانستم بايد به كدام سمت قدم بردارم
مي داني وقتي تمام آينده ات را تصور كرده اي و در دفتر زمان حك كرده اي به يكباره دفتر خاطرات زمانت را بدزدند انگار در يك توهم عميق فرو مي روي
كودك بودم سرمست از تمام شادي هاي كودكانه ام انگار تمام خوشبختي ها سهم من بود رويا هايم با تو آري با تو
اي يادگار كودكيم رنگ گرفته بودند وقتي در فرا سوي زمان گم شدم ديگر تو نبودي كسي نبود حتي عزيز ترين ها هم نبودند
نمي دانستم حالا در اين سرزمين تازه بايد چه كنم نمي دانستم حالا با اين آدمها چگونه بايد همنشين شوم
بي خيال از همه ي گذشته ي پر از شاديم بي خيال از همه ي رويا هاي آينده ام قدم بر داشتم در جاده ي زمان
از سخت ترين راهها گذشتم با يك توكل چون تو نبودي هيچكس نبود
آدمهاي غريبه ي اطرافم از مبهوتيم مي ترسيدند و گاهي براي اينكه به زمين نيفتم دستم را مي گرفتند و زير لب دعا مي خواندند و يا التماس مي كردند واسطه ي بخشش گناهانشان باشم
يادگار كودكيم من ؛من
با اين آدمها آشنا نبودم نمي فهميدم چه مي گويند چه مي خواهند انگار درون سياره اي جدا از سرزمين عشق فرود آمده بودم
اما روزي كه تو را پنهان شده در پشت يك ديوار ديدم كه نا اميد و پريشان سر به ديوار سپرده بودي و وقتي نگاهمان پس از سالها ي دور كودكي به يكديگر متصل شد فرار كردي تو هم از دنيا ي جديد من ترسيدي
انتظار داشتم همانجا بايستي در نگاهم مقتدرانه غرق شوي و بگويي آمدم تا بمانم مي فهمي بمانم
اما تو مثل آدم هاي وحشت زده فرار كردي حالا هنوز سايه ي تو هست مبهوتيت را خوب حس مي كنم سر گرداني تو را ملموس مي فهمم
يادگار كودكيم وقتي من هنوز زبان آدم هاي دنيا ي بي نگاهي را نمي فهمم پس هيچ انتظاري از تو هم ندارم تو آزادي تو رها شده اي
آمدم تا به تو بگويم چندين بار چندين بار
اما زبانم ياريم نكرد آخر چه بگويم انتظار داشتي بگويم
آي يادگار كودكيم مرا ببخش روزگار دفتر خاطراتم و دفتر رويا هايم را كه با تو قشنگ ترين مرور جهان بود را دزديد
حالا ديگر قراري بين ما نيست حالا ديگر تو هم برايم غريبه اي مثل اين آدمها مثل سياره ي بي نگاهي
يادگار كودكيم تو را سالهاست به خدايي سپرده ام كه عشق را از روز ميلادم به من آموخت مواظب لحظه هاي كودكي هامان باش
هنوزم اشك مي ريزم براي حرف به حرفي كه در صفحه ي دفتر خاطراتمان با عشق در كنار هم گذاشتم تا روزي رويا يي ترين كتاب جهانم را به تو تقديم كنم
يادگار كودكيم
هنوزم زيبا ترين عشق را براي تو مي خواهم اما چه كنم دستانمان سالها كه هيچ قرنها از هم دور شده
در سياره ي بي نگاهي مهربان ها فقط مهربانند فقط همين
اما در سياره ي كودكيم تو تمام عشق زيبا ي من بودي اميدوارم خوشبختي بي تصوري نسيب هر دوي ما شود اگر خدا بخواهد