عشق ماندگار  

آثارم را در این دفتر آذین بسته ام تقدیم به نگاههای بی منت و گرانبها ی شما

يلدات مبارك

مهربانم امشب از خدايم بهترين يلدا ي زمان را آرزومندم براي تو براي هر عشق پاكي 

 مهربانم در زير باران سرد پاييزي از خدا يك سبد پر از ميوه هاي بهشتي و يك روياي آبي يك شادي بي پايان يك لبخند به ياد ماندني يك عشق ماندگار يك دوستت دارم بي نظير مي خواهم

 يلدا ي من تويي يك مهربان بي نظير يك يلدا ي عاشقانه

 امشب از حافظ خواسته ام ديگر در تفعل هر دوي ما از فراق نگويد آخر اي حافظ تو هم به وصال يار رسيدي امشب بهترين شعر خود را به من بده تا به قلب مهربانم هديه كنم

 تمام دنياي پر از خير و بركت را براي يك دنيا عاشق مي خواهم

 راستي زمستان سلام اميدوارم آنقدر مهربان باشي كه ذره اي از بركت زمستانيت را از ما دريغ نكني

 امشب سال تحويل زمستان است

 سفره اي خواهم چيد از تمام گرمي ها از تمام استقبال هاي پر از عشق

 امشب دعا هم مي خوانم و از خدا طلب خير مي كنم براي خودم براي تو براي آدم هاي عزيز روزگارم سلامتي مي خواهم براي هر كسي كه برايم خير و خوبي مي خواهد 

 خدايا بگير از من و عزيزانم غم و گرفتاري را و تباه كن سختي را به حق اين فصل زيبايت از گناهان كبيره ي 

آدم هاي روزگارم از گناهان صغيره ي هر موجودي بگذر

 مهربانم بهترين يلدا ي عشقم را به تو تقديم مي كنم يلدات مبارك اي عشق ماندگارم

 

+ نوشته شده در  سی ام آذر ۱۳۹۵ساعت ۶ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

يلداي عشق

 

نمي دانم امسال سفره ي عشق را چگونه بچينم مي گويند وقتي بر سر اين سفره مي نشيني بايد از خداي عشق چيزي بخواهي مي گويند وقتي در كنار همقطاران عشق مي نشيني نبايد غمي در دل داشته باشي

 مهربانم در كنار همه ي قشنگي هاي اين شب هنوز يك غمي هست در دلم هنوز تو را كم دارم هنوز دلواپس زمستان عمرم هنوز بهارم را در آغوش نگرفته ام

 مي ترسم امسال هم تفعل بر حافظ دم از صبر دوران فراق بزند

 در اين شب دلم با دلت همنشين مي شود خدايا ممنون كه اگر خودش نيست يادش در دلم ابديست

 مهربانم نمي دانستم از يلدا چه بنويسم نمي دانستم يلدا ي عشق ما چگونه يلداييست كه هنوز در فراق خلاصه مي شود عشق ما اسير يلدايي شد كه هنوز دل به بهار نسپرده

 سفره ي عشقمان را سالهاست با انار صبر و هندوانه ي مهرباني تزئين كرده ام

 اما چه سود وقتي يلداي عشق من درون مرز پاييز و زمستان گم شده

 يلدا از تو ممنونم چون مي توانم بيشتر از هميشه در تو عشقم را حس كنم

يلدا براي من بلند ترين شب سال نيست بلند ترين زمان دوست داشتن است

 يلداي من نگران نباش من سالهاست اسير يك دلگيري مبهم شده ام

 يلداي من خبر پاييز عشقم را به زمستان روزگارم بده بگو بهار پرستو هنوز نرسيده آدم هاي روزگارش دارند با تيشه ي زبان نابودش مي كنند اما پرستو توكل به خدايي دارد كه تنهايش نمي گذارد و دل به عشقي سپرده كه مي داند هرگز وجود نداشته و نخواهد داشت

 و اينگونه دهان حاسدان روزگارش را بسته

 اما يلداي من مي ترسم عشق از دستم كلافه شود و دهان به اعتراف بگشايد و آنوقت حاسدان روزگارم دوباره به داشته هايشان در برابرم افتخار خواهند كرد

 مهربانم مي دانم كمي بهانه گير شده ام اما در ميان همه ي اين بهانه ها هنوز به يلداي عشقمان وفادارم

يلدا پيشاپيش مبارك  

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم آذر ۱۳۹۵ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

يادگار كودكيم به سلامت

 

 

در فرا روي زمان قدم مي زدم قدم زدم تا در كوچه پس كوچه هاي متروك كودكي گم شدم

 انگار تمام زمان يك باور ناياب بود و بس

 انگار دفتر خاطرات زمانه ام را دزديدند انگار نمي دانستم بايد به كدام سمت قدم بردارم

 مي داني وقتي تمام آينده ات را تصور كرده اي و در دفتر زمان حك كرده اي به يكباره دفتر خاطرات زمانت را بدزدند انگار در يك توهم عميق فرو مي روي

 كودك بودم سرمست از تمام شادي هاي كودكانه ام انگار تمام خوشبختي ها سهم من بود رويا هايم با تو آري با تو

 اي يادگار كودكيم رنگ گرفته بودند وقتي در فرا سوي زمان گم شدم ديگر تو نبودي كسي نبود حتي عزيز ترين ها هم نبودند

 نمي دانستم حالا در اين سرزمين تازه بايد چه كنم نمي دانستم حالا با اين آدمها چگونه بايد همنشين شوم  

 بي خيال از همه ي گذشته ي پر از شاديم بي خيال از همه ي رويا هاي آينده ام قدم بر داشتم در جاده ي زمان

 از سخت ترين راهها گذشتم با يك توكل چون تو نبودي هيچكس نبود

 آدمهاي غريبه ي اطرافم از مبهوتيم مي ترسيدند و گاهي براي اينكه به زمين نيفتم دستم را مي گرفتند و زير لب دعا مي خواندند و يا التماس مي كردند واسطه ي بخشش گناهانشان باشم

 يادگار كودكيم من ؛من

 با اين آدمها آشنا نبودم نمي فهميدم چه مي گويند چه مي خواهند انگار درون سياره اي جدا از سرزمين عشق فرود آمده بودم

 اما روزي كه تو را پنهان شده در پشت يك ديوار ديدم كه نا اميد و پريشان سر به ديوار سپرده بودي و وقتي نگاهمان پس از سالها ي دور كودكي به يكديگر متصل شد فرار كردي تو هم از دنيا ي جديد من ترسيدي

 انتظار داشتم همانجا بايستي در نگاهم مقتدرانه غرق شوي و بگويي آمدم تا بمانم مي فهمي بمانم

 اما تو مثل آدم هاي وحشت زده فرار كردي حالا هنوز سايه ي تو هست مبهوتيت را خوب حس مي كنم سر گرداني تو را ملموس مي فهمم

 يادگار كودكيم وقتي من هنوز زبان آدم هاي دنيا ي بي نگاهي را نمي فهمم پس هيچ انتظاري از تو هم ندارم تو آزادي تو رها شده اي

 آمدم تا به تو بگويم چندين بار چندين بار

 اما زبانم ياريم نكرد آخر چه بگويم انتظار داشتي بگويم  

آي يادگار كودكيم مرا ببخش روزگار دفتر خاطراتم و دفتر رويا هايم را كه با تو قشنگ ترين مرور جهان بود را دزديد

 حالا ديگر قراري بين ما نيست حالا ديگر تو هم برايم غريبه اي مثل اين آدمها مثل سياره ي بي نگاهي

 يادگار كودكيم تو را سالهاست به خدايي سپرده ام كه  عشق را از روز ميلادم به من آموخت مواظب لحظه هاي كودكي هامان باش

 هنوزم اشك مي ريزم براي حرف به حرفي كه در صفحه ي دفتر خاطراتمان با عشق در كنار هم گذاشتم تا روزي رويا يي ترين كتاب جهانم را به تو تقديم كنم

 يادگار كودكيم

 هنوزم زيبا ترين عشق را براي تو مي خواهم اما چه كنم دستانمان سالها كه هيچ قرنها از هم دور شده

 در سياره ي بي نگاهي مهربان ها فقط مهربانند فقط همين

 اما در سياره ي كودكيم تو تمام عشق زيبا ي من بودي اميدوارم خوشبختي بي تصوري نسيب هر دوي ما شود اگر خدا بخواهد   

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵ساعت ۷ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

مهربانويي تنها اسارت نيست

 

 

مهربانم گاهي وقتها بيشتر از حد تصورت مي خواهم باشي و گاهي وقتها از زياد دوست داشتنت مي فهمم كلافه مي شوي

 مهربانم بعضي آدمها وقتي مي فهمند خالصانه دوستشان داري بدي هايشان را نشان مي دهند

 و آنوقت تازه مي فهمي آنقدر ها هم كه مي انديشيدي دوستشان نداري

 مهربانم تو مي داني تفكر من محدود به وصال و زايندگي نيست و از چنين آدمهايي كه وظيفه ي انسانيت را در وصال و زايش مي دانند متنفرم

 مهربانم مدتيست مهربانو هاي اطرافم دارند جهالتشان را نشان مي دهند كه هيچ ؛ فرياد هم مي زنند

 و من مي دانم آنها به اسارتشان كه روزي به آن افتخار مي كردند دارند اعتراض مي كنند و اينگونه حسادتشان را تيشه اي ساخته اند بر آرامش من

 آنها وصال و زايش را يك خوشبختي مي دانستند آنها مي انديشيدند مهربانويي يعني همين وگرنه هيچ

 از نگاه من مهربانويي فقط وصال و زايش نيست مهربانويي يك بُعد ديگر هم به نام انسانيت دارد كه آنها در حد تصورشان نيست و حالا كه مرا چنين آرام و رها مي بينند يك دنيا آتش شده اند

 و من نمي دانم چگونه بايد به آنها بفهمانم مهربانويي تنها اسارت نيست

 مهربانم آنها مي انديشند روشن فكرند اما نمي دانند مهربانويي تنها به وصال و زايش نيست اگر خوب بخواهم برايت بگويم و تو خوب بفهمي معنايش چنين مي شود

 انسانيت چندين بُعد دارد جسم ،روح ،انسانيت عرفانيت و بُعد احساس

 كه هر كدام از اين ابعاد يك سري نياز ها ي حياتي دارند

 جسم –وصال و زايش

 روح – پاكي و آرامش

 انسانيت –رهايي و كنترل خوي حيواني

 عرفانيت – متعلقات اعتقادي و تعصبات و قيد و بند ها

 احساس – عشق ورزيدن و متعاقبن دريافت محبت و دوست داشتن

 مهربانم مي داني خوب كه مي انديشم مهربانو هاي حاسد اطرافم نمي دانند دارند فقط در يك بُعد جسميشان خلاصه مي شوند و آنوقت فخر فروشي هم مي كنند

 در برابر اين جاهليت ها فقط سكوت مي كنم چرا كه مي دانم كلام من در حد فهم آنها نيست

 و جالبتر از اينها شوقيست كه در جسم و روح ناقصشان اوج مي گيرد كه مي انديشند بر تمام وجود من برتري يافته اند

 مهربانم من با عشق تو به اكثريت ابعاد يك مهربانو رسيده ام اميدوارم بتوانم باز هم با عشق تو تمام دوست داشتنهايم را تكميل كنم اگر خدا بخواهد  

 

 

  

+ نوشته شده در  بیست و دوم آذر ۱۳۹۵ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

شما سرور عشق ماندگار من هستيد

 

 

سلام آقاي مهرباني ها سلام اي مملو از عشق ماندگار من

 آقاي مهرباني ها دلم مي خواست نامه اي از دلم برايتان بنويسم

 آقاي من اي سرور خوبي هاي عالم دلم گرفته از آدم هاي بي تفكر از آدم هاي عابد نما از آدم هاي زاهد نما

 مي دانيد آنها نمي خواهند به خاطر اعتقاداتشان قدري به درست يا غلط بودنها بيانديشند

 نمي دانند عابد بودن زاهد بودن به ظاهري نيكو نيست بايد در عين اينكه پا به پاي دوران قدم بر مي داري راه گناه و ثواب را تشخيص دهي

 آقاي من روزگار خوبي نيست دارند آنچه كه شايسته ي عشق به شما نيست را اعتقاد معنا مي كنند

 آقاي من اي رهبر خوبترين ها اي پادشاه قلبم

 شما هرگز نخواستيد ذره اي عاشقانتان در تفكرات عميق انسانيت اشتباهي بكنند

 آقاي من حكومت عشق در دست شماست پرچم عدالت در دستان شماست

 مي شود كمي نگاهي بياندازيد به خُرد عقلان روزگارم ؟

 دارند اشتباه مي فهممند دارند اشتباه راهشان را مي سازند

 آقاي من اي وليعصر مسلمين اي ياري دهنده ي مظلومين

 به خدايي كه مي پرستم عشق شما لياقت مي خواهد به خدايي كه مي پرستم روياي شما حتي بردن نام شما لياقت مي خواهد

 اي كاش همگان بفهمند مهدي موعود يك عشق ماندگار است يك عدالت ابديست

 آقاي من مي خواهم نگاهي به دل خسته ام بياندازيد و به من بگوييد در برابر قضاوت هاي نا به جاي اين زاهد نما ها چه كنم ؟

 آقاي من آنها خوش رويي را گناه مي دانند آنها بي ريايي را راهي براي رسيدن به گناه مي دانند آنها مهرباني را پلي به سوي گناه مي دانند

 به خدايي كه مي پرستم تك تك فرستادگانش خوش رويي را جزو واجبات مي دانستند اما اين خُرد عقلان فرهنگ غلط پرورش يافته ي وجودشان را اعتقاد معنا كرده اند

 آقاي من به اميدي كه عدالت عشق به حكم شما به نام شما اجرا شود بدانيد هميشه سرور مظلومين جهان خواهيد بود تا ابد

 روز پادشاهي آقاي مهرباني ها مهدي موعود عج مبارك

+ نوشته شده در  نوزدهم آذر ۱۳۹۵ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

عشق ماندگار من مجازي نيست

 

 

مهربانم از  عشق مي شود سالها و سالها نوشت آنقدر نوشت كه خيال همه هم خسته شود

 اما عشق را بايد در معناي واقعي شناخت

 امروزه عشق در همه جاي دنيا چه مجازي چه واقعي بازيچه ي دست خُرد عقلان شده

 يعني دوستت دارم را ديگر فقط جايي از ذهنشان براي دنياي واقعي و جايي از دستگاهشان در دنياي مجازي ذخيره كرده اند

 مهربانم در انديشه بودم كه چرا مي گويند دنياي مجازي جاي امني نيست ؟

 و حالا مي فهمم اگر روح كسي بيمار باشد واقعي و مجازي ندارد

 مهربانم در كوچه هاي عشق كه قدم مي زنم مي داني خوبي دنياي مجازي را درك مي كنم

چون دنياي مجازي هر بدي داشت لااقل اين خوبي را داشت كه گناه را از صفحه ي واقعيت پاك كرده

 بيمار  صفتان هر چه مي خواهند بيماريشان را در دنياي مجازي خالي مي كنند

 و در واقعيت مي شوند يك آدم پاك و بي اطلاع

 دنياي مجازي بي اعتمادي را به آدمها بخشيد

 به نظرم ديگر مهربان ها و مهربانو ها نمي توانند به يكديگر با وجود دنياي مجازي اعتمادي داشته باشند

 معلوم نيست كسي كه در واقعيت بهترين است درون دستگاه كوچك ميان دستانش چقدر گناه چقدر دروغ ذخيره شده ؟

 مهربانم دنياي مجازي ترديد را به عشق تزريق كرد تا ابد

 اما مهربانم مي شود راهي براي برگشت اين اعتماد ها پيدا كرد اگر اين عشق ماندگار باشد

 مهربانم بدان در ميان همين دنياي مجازي  ؛ هر قدر دروغ هر قدر گناه فقط يك عشق در وجودم ماندگار

 مي شود و يك دوستت دارم واقعي خواهد بود اگر خدا بخواهد   

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر ۱۳۹۵ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

دوست داشتن به سبك من

 

 

مي خواهم برايت بنويسم دوستت دارم اما ساده بلد نيستم

 ساده ياد نگرفتم دوستت دارم را به تو هديه كنم مي داني چرا ؟

 چون هر چه قصه هاي عشق را مرور كردم هيچكدام از عاشقها بدون مقدمه نگفتند دوستت دارم

 دوست داشتنت امروزه ديگر برايم سخت شده سخت تر از حد تصورم انگار حرف هاي مردم كه تو از آنها مي ترسيدي حالا باعث ترس منم شده

 نمي دانم واقعا چه حسي دارم اما هر چه هست ديگر يك دوستت دارم به آن متصل شده چه من بخواهم چه نخواهم

 حالا ديگر نمي شود نامش را تقدير نگذاشت چون قرار ما اثبات عشق نبود شايد من كمي بيخود سر اين قضيه پافشاري كردم چه كار كنم خب دوستت دارم

 چه بي ترس چه با ترس مي فهمي دووووووووستت دارم

 حالا مردم هر چه مي خواهند بگويند بي حيايي ؛پرويي ؛يا نمي دانم اين روز ها چه مي گويند  ؟

 آهان فهميدم نجيب دزدي ههههه

 آري خدايا مي خواهم مهربان پاك نجيبت را با تمام بد زباني هاي مردم بدزدم كم مانده بگويند دزد عشق هههه

 اما نه صبر كن انگار مردم بد هم بيراه نمي گويند دوستت دارم مقدمه مي خواهد يك لشكر موافق مي خواهد تا تااااازه بتواني از صد در صد پنج درصد با كسي كه دوستش داري آرامش داشته باشي

 خلاصه نفهمه من ؛ اي بي درك هميشگي اي تمام انتضار هاي بيهوده ام خالصانه

 دوستت دارم لطفا يكبار يكبار بفهم 

+ نوشته شده در  یازدهم آذر ۱۳۹۵ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

خدايا نگاهم كن لطفا

 

 

مهربانم نمي دانم از كجاي اين قصه برايت بنويسم به آن سبكي كه ديدي و قضاوت كردي يا به آن سبك كه واقعيت است ؟

 مهربانم گاهي وقتها اعتراض كردن باعث نابودي مي شود باعث ويراني باعث تمام سختي ها مي شود

 آن بانوي مسيحي درست در جايي باور هاي اعتقاديش را خالي كرد كه يك ريسمان پوسيده از باور هاي اشتباه بود

 به من نگو چرا در برابرش سكوت كردم در حاليكه درونم آتشي فروزان بود

 به من نگو چرا مبهوت ماندم در حاليكه در سكوتم اشك مي ريختم

 مهربانم ريشه ام كارش از اعتراض گذشته باوري غلط حاكم ذهنش شده كه هر گونه اعتراضي او را از دنيا ي من خواهد برد

 ديگر مي خواهم بگذارم هر كاري دلش مي خواهد بكند چون ريشه ام ، نيمه ي وجودم ذهنش را به دست يك احساس پوچ سپرده و ديگر ياراي انديشيدن ندارد

 انگار وجودش با تمام پوچي ها پيوند خورده انگار كلام حقيقت را نمي شنود خود را به هر مسيري كه مي گويند پايانش خوشبختيست مي سپارد نمي دانم چه مي شود

 ولي اين را مي دانم كه او با اين روش شايد مرا هم نابود كند اما چه مي شود كرد وقتي او زندگيش با يك تنش نابود خواهد شد

 مهربانم هيچكس نمي داند در زير همه ي سكوت هايم يك دل پر خون پر  تلاطم دارم

 همه اين سكوت ها را بي ارادگي معنا مي كنند و همين قضاوت اشتباه بيشتر توانم را براي رسيدن به آرامش عشق از من ميگيرد

 مهربانم برايش نگرانم امروز بيشتر از قبل هر لحظه بيشتر از لحظه ي قبل

 نمي دانم روزگار با اين بحران جديد ديگر با من چه خواهد كرد

 مهربانم برايم دعا كن چون روزگار خوبي ندارم يك طوفان از افكار هاي اشتباه دارد نيمه ي وجودم را در خود اسير مي كند و توان مواظبت از او را ندارم

 مهربانم دلم براي يك تكيه گاه امن تنگ شده

 مي داني مثل آدمي شده ام كه در مسير زندگي گم شده به هر طرف مي نگرد شايد نگاهي آشنا به ياريش بشتابد

 مهربانم نگران گلبرگ كوچكم چون حقش نيست چنين آزار بكشد در انفوان جواني دارد به اندازه ي يك انسان ميان سال زجر مي كشد اي كاش مي توانستم مايه ي آرامشش باشم

 مهربانم برايم دعا كن تا صبور تر از گذشته قدم بردارم برايم دعا كن تا بتوانم حالا كه هيچ نقطه ي اميدي ، هيچ تكيه گاهي در زندگيم ندارم لا اقل بتوانم گلبرگ هاي روزگارم و ريشه هايم را از فنا شدن نجات دهم

 مهربانم برايم دعا كن ريشه هايم اصلا حال خوبي ندارند پژمردگي دارد افكارشان را هم زايل مي كند دعا كن بتوانم در كنار گلبرگ هاي روزگارم از اين سختي مهلك هم بگذريم

 خدايا بگير از ما غم هاي روزگار را

 خدايا بگير از ما انسان هاي شيطان صفتي كه از ساده لوحي ريشه ها سوء استفاده مي كنند

 و خدايا طاقتم بده تا بتوانم سايبان آرامش گلبرگ هايم باشد لطفا خواهش مي كنم هواي دل خسته ام را داشته باش

+ نوشته شده در  نهم آذر ۱۳۹۵ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

خدايا تنها ياري كننده تويي

 

 

مهربانم گاهي يك فكر آنقدر بزرگ مي شود كه اصلا نمي داني نامش را چه بگذاري

 وقتي دنيايي از يك عشق پر شود و روزي نداني براي همان عشق چه كني كلافگي از حد مي گذرد

 كلافه ام آنقدر كه تصورش را هم نمي كني آنقدر كه دلهره ها و اضطراب هاي دنيا جلويش كم مي آورند

 مهربانم نيمه ي وجودم ريشه ام هر روز بيشتر از قبل پژمرده مي شود و هيچ نمي توانم بكنم

 نمي دانم چرا نمي دانم به چه دليل اما از همه بيشتر اين دلشوره ي لعنتي رهايم نمي كند

 مهربانم تو مي داني نيمه ي وجودم تمام دلخوشي روزگارم است اما حالا كه نمي دانم چه كنم در تمام سرگرداني هايم گم شده ام

 مهربانم اگر او لحظه اي در اين پژمردگي كم بياورد چه كنم ؟

 اگر او نتواند طاقت بياورد چه كنم ؟

 خلاصه روزگارم خوب نيست تمام وجودم درد مي كند و هيچ تسكيني برايش نمي يابم

 گلبرگ ها همه از شدت اين كلافگي رو به زوالند فقط خداي مهرباني ها بايد ياريمان كند

 مهربانم اگر مهربانويت اجازه داد سري به روزگارمان بزن هنوز كسي هست كه تو را هر گونه كه باشي دوست دارد و شايد هنوز هم مي تواني تسكين دردهايم باشي

 مهربانم صداي خستگي هايم را بشنو كمي به آرامش عشق ماندگارمان نياز دارم فرصت كردي به آسمان نگاه كن به ستاره ي اقبالمان كه در مسير بي نگاهي گم شد

 و همين گم شدن باعث شد به هر آنچه كه جاي خاليت را برايم پر مي كرد چنگ بزنم

 مهربانم به اميدي كه از اين بحران هم بگذريم برايمان دعايي بخوان و تسبيحي نذرمان كن

 نمي دانم چرا خدا تو را واقعا دوست دارد كه دعايت را در حقم مي پذيرد

 خدايا لطفا دست از ياريم بر ندار اگر مي شود ممنونم  

 

+ نوشته شده در  پنجم آذر ۱۳۹۵ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

نگاه مغرورت را به من بسپار

 

 

مهربانم گاهي بايد آدم ها را آنگونه كه هستند پذيرفت

 اين روز ها بسياري از آدم ها رنگين طلب شده اند يعني تا به ميل نگاهشان نشوي از زندگي طبيعي هم محرومت مي كنند

 در دوستي در انتخاب شغل و حتي در عشق رنگي نباشي بي خيال همه ي خوبي هايت مي شوند

 وقتي خوب فكر مي كنم ربطي به نسل و فرهنگ ندارد

 نگاهها پر توقع شده اند

 يعني بايد بايد به خواسته ي نگاه ديگران بگويي بشنوي بپوشي بخوري و يا حتي نفس بكشي وگرنه از درياي انسانيت محرومي

 مهربانم وقتي نگاه هاي رنگين طلبي را مي بينم كه به واسطه ي رنگ هاي ظاهري ديگري را دوست دارند و يا حتي به ياريش مي شتابند از خودم مي پرسم

 چرا آدم هاي ساده ي بي رنگ از اين همه امكانات انساني محرومند ؟

 و گاهي پاسخ مي دهم چون نگاه ها پر توقع شده اند

 وقتي دوستي سادگيم را نپسنديد و مسئولي به خاطر سادگيم پاسخي جز نه نداشت مهرباني ساده بودن را ابلهي مي دانست و و و

 تازه فهميدم رنگين شدن يك اسالت يا فرهنگ نيست يك غرور نا به جاست كه اين روز ها در نگاه هاي پر توقع ساكن شده

 مهربانم مي خواستم مثل همين آدم هاي رنگي شوم

 اما نشد به او گفتم دوستت دارم اما فهميد دوستش ندارم

 به مسئولي گفتم شرطت رنگين شدن است ؟ در نگاهم ديد نمي توانم

 به دوستي گفتم رنگين شدن شرط دوستي توست ؟

 در صدايم ترديد را حس كرد

 چرا كه من تعهدي دارم به يك عشق

 حالا مي فهمم حتي پر توقع ترين نگاهها هم نمي توانند وقتي حيا و نجابت داري تو را مجبور به رنگين شدن كنند

 مهربانم از نظر تو رنگين شدن را بلد نيستم مي داني شايد براي نگاه پر توقع بد تينتان روزگارم بلد نباشم اما براي نگاه مهربانم حتي اگر پر توقع ترين نگاه عالم هم باشد كاري ندارد

 مهربانم باز هم اگر در عشق ترديد كني به نگاهي پر توقع كه از آن متنفرم رنگين شدن را بر تمام اين تنهايي ترجيح خواهم داد اگر خدا بخواهد

+ نوشته شده در  دوم آذر ۱۳۹۵ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   |