مهربانويي تنها اسارت نيست
مهربانم گاهي وقتها بيشتر از حد تصورت مي خواهم باشي و گاهي وقتها از زياد دوست داشتنت مي فهمم كلافه مي شوي
مهربانم بعضي آدمها وقتي مي فهمند خالصانه دوستشان داري بدي هايشان را نشان مي دهند
و آنوقت تازه مي فهمي آنقدر ها هم كه مي انديشيدي دوستشان نداري
مهربانم تو مي داني تفكر من محدود به وصال و زايندگي نيست و از چنين آدمهايي كه وظيفه ي انسانيت را در وصال و زايش مي دانند متنفرم
مهربانم مدتيست مهربانو هاي اطرافم دارند جهالتشان را نشان مي دهند كه هيچ ؛ فرياد هم مي زنند
و من مي دانم آنها به اسارتشان كه روزي به آن افتخار مي كردند دارند اعتراض مي كنند و اينگونه حسادتشان را تيشه اي ساخته اند بر آرامش من
آنها وصال و زايش را يك خوشبختي مي دانستند آنها مي انديشيدند مهربانويي يعني همين وگرنه هيچ
از نگاه من مهربانويي فقط وصال و زايش نيست مهربانويي يك بُعد ديگر هم به نام انسانيت دارد كه آنها در حد تصورشان نيست و حالا كه مرا چنين آرام و رها مي بينند يك دنيا آتش شده اند
و من نمي دانم چگونه بايد به آنها بفهمانم مهربانويي تنها اسارت نيست
مهربانم آنها مي انديشند روشن فكرند اما نمي دانند مهربانويي تنها به وصال و زايش نيست اگر خوب بخواهم برايت بگويم و تو خوب بفهمي معنايش چنين مي شود
انسانيت چندين بُعد دارد جسم ،روح ،انسانيت عرفانيت و بُعد احساس
كه هر كدام از اين ابعاد يك سري نياز ها ي حياتي دارند
جسم –وصال و زايش
روح – پاكي و آرامش
انسانيت –رهايي و كنترل خوي حيواني
عرفانيت – متعلقات اعتقادي و تعصبات و قيد و بند ها
احساس – عشق ورزيدن و متعاقبن دريافت محبت و دوست داشتن
مهربانم مي داني خوب كه مي انديشم مهربانو هاي حاسد اطرافم نمي دانند دارند فقط در يك بُعد جسميشان خلاصه مي شوند و آنوقت فخر فروشي هم مي كنند
در برابر اين جاهليت ها فقط سكوت مي كنم چرا كه مي دانم كلام من در حد فهم آنها نيست
و جالبتر از اينها شوقيست كه در جسم و روح ناقصشان اوج مي گيرد كه مي انديشند بر تمام وجود من برتري يافته اند
مهربانم من با عشق تو به اكثريت ابعاد يك مهربانو رسيده ام اميدوارم بتوانم باز هم با عشق تو تمام دوست داشتنهايم را تكميل كنم اگر خدا بخواهد