عشق ماندگار  

آثارم را در این دفتر آذین بسته ام تقدیم به نگاههای بی منت و گرانبها ی شما

میزبان عشق

کنار جاده ی عشق چشمه ای ساخته اند برای خسته های راه برای کسانی که در بین راه نیاز به اندیشیدن دارند برای کسانی که گاهی پشیمان می شوند و گاهی مصمم ؛برای کسانی که فقط برای سرگرمی تن به این راه داده اند

آب چشمه ی عشق صبر و ایثار است و هوس بازان به این چشمه نخواهند رسید

برای اثبات عشق به این چشمه که رسیدی برایت کلبه ای از مهر خواهم ساخت و با آتش ایمان گرمش خواهم کرد و با نجابت تزیینش می کنم در بالای این کلبه ؛چشمه؛و جاده خدایی هست که اگر لحظه ای در آمدنت شک کنی تو را در چشمه ی عشق غرق  می کند و وقتی به خود خواهی آمد که گرمای آفتاب بیابان برهوت جسمت را می سوزاند

پس ای مسافر لحظه های ناب عاشقی هایم در ابتدای جاده با یاد خدا وارد شو و در امتداد جاده با ذکر او قدم بردار و هیچ هراسی به خود راه مده و وقتی به چشمه ی عشق رسیدی با توکل به او بر در این کلبه بکوب چرا که می خواهم میزبان عشق تو باشم اگر خدا بخواهد   

 

+ نوشته شده در  سی ام تیر ۱۳۹۲ساعت ۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

ترجمه ی ترانه ی لاو استوری  

Love Story ( لاو استوری ) متن زیر ترجمه ی این آهنگ می باشد  


Where do I begin

از کجا آغاز کنم


To tell the story

Of how great a love can be

گفتن ماجرایی را که یک عشق چقدر می تواند بزرگ باشد


The sweet love story
that is older than the sea

ماجرای عاشقانه شیرینی را که از دریا کهن سال تر است


The simple truth about
the love She brings to me

حقیقتی ساده درباره عشقی که او به می بخشد

Where do I start

از کجا آغاز کنم ؟


with her first hello

با اولین سلامش

She gave a meaning

To this empty world of mine.

به دنیای خالیم معنا داد


There is never be another love

عشق دیگری دوباره نخواهد بود

Another time

She came into my life

And made the living fine

زمانی دیگر او به زندگیم آمد و زندگی را زیبا کرد

She fills my heart

او قلبم را پر می کند !

With very special things

او قلبم را با چیزهای خاص پر می کند

With angel songs

With wild imagining

با آوازهای فرشتگان ، با تصورات وحشی

She fills my soul

With so much Love

او قلبم را با عشقی بزرگ پر می کند

That everywhere I go

I am never lonely

که هر جا می روم با عشق او هیچوقت تنها نیستم

With her along.

Who could be lonely

چه کسی می تواند تنها باشد ؟


I reach for her hand
It's always there

به سوی دست هایش دست دراز می کنم ، او همیشه حاضر است


How long does it last

چقدر طول خواهد کشید ؟


can love be measure by the
hours in a day

آیا می توان عشق را با ساعات یک روز اندازه گرفت


I have no answers now
But this much I can say

اکنون جوابی ندارم ولی می توانم بگویم که

I know I ll need her Till the stars.

All burn away

می دانم به او نیاز دارم تا زمانی که ستارگان همه خاموش شوند

And she be there

و او باقی خواهد بود .

How long does it last

چقدر طول خواهد کشید ؟

Can be love measure

by the hours in a day

آیا می توان عشق را با ساعات یک روز اندازه گرفت


I have no answers

Now But this much I can say

اکنون جوابی ندارم ولی می توانم بگویم که

I know I ll need her Till the

'til the stars all burn away

می دانم به او نیاز دارم تا زمانی که ستارگان همه خاموش شوند


And S he'll be there

و او باقی خواهد بود

برچسب‌ها: ترجمه ی آهنگ لاو استوری
+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر ۱۳۹۲ساعت ۸ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

صفحه ی نقاشیم

 

 

امشب می خواهم تصویر  تو را در صفحه ی وجودم نقاشی کنم می خواهم تصویری از تو بکشم تا شاید در ذهنم حک شود من وجود تو را آبی خواهم کشید به رنگ زلالترین خاطره ها یا نه قرمز به رنگ جریان عشق یا نه سبز به رنگ دوست داشتنی ترین لحظه ها ی تمدید مهربانی هایت در وجودم , من تو را به هر رنگی بکشم زیباتر از هر تصویری خواهی شد تصویر نقاشی من به رنگ لحظه های بی قراری هایم به رنگ دلتنگی هایم به رنگ صبوری هایم به رنگ تمام دلواپسی هایم خواهد بود  

اما جنس نگاهت را نمی توانم بکشم چون نگاه تو در هیچ رنگی نمی گنجد تصویر نگاهت را رو به تمام هستیم خواهم کشید نگاه تو یعنی آغاز زنده بودن یعنی سرچشمه ی همه ی دوستت دارم ها یعنی اثبات عشق در تار و پود انسانیتم یعنی شبها ی بی خاطره به اتمام رسیدند

قدم های تو را به جاده ی احساسم خواهم کشاند پای رفتن داری؟ جاده طولانی و نا هموار خواهد بود تاب ماندن داری؟ گاهی اسیر طوفان ها و تلاطم روزگار خواهی شد تحمل ایستادگی داری؟ برای اثبات همه ی صمیمی بودن ها باید از جان مایه بگذاری جرأت از خود گذشتن داری؟

نه زود قضاوت نکن در ابتدا ی همین جاده دستانت را در دست خواهم گرفت همسفر برای رسیدن به سرزمین آرزوهایمان در پایان جاده ی عشق دشتی از گل های یاس و عقاقی خواهم کشید پس مبادا مبادا  صفحه ی نقاشیم را به دست باد بسپاری


برچسب‌ها: صفحه ی نقاشیم
+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر ۱۳۹۲ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

خاطره ای از تو ندارم

صندوقچه ی خاطراتم را زیر و رو کردم نمی دانستم به دنبال چه می گردم اما فقط می گشتم آلبوم عکسی که با چه ذوقی عکس هایش را می گرفتم و با چه شوری به طرز چیدنشان در آلبوم دقت می کردم و حالا برایم هیچ معنایی ندارد؟نه

دفتر خاطراتی که هر روز منتظر بودم تا یک ورق دیگرش با قلم یک نفر دیگر سیاه شود و حالا برایم هیچ معنایی ندارد؟ نه 

 دفتر نقاشی که نقاشی هایش را با عشق می کشیدم تا روزی به نقاش کوچک زبردستی چون خودم افتخار کنم و در پایان برگه های سفیدش را با نقاشی کسانی پر می کردم تا روزی با هر نقاشی یادشان کنم و حالا هیچ معنایی برایم ندارد؟ نه

اسباب بازی هایی که حالا کهنه شدند و چقدر با اشتیاق رنگشان را انتخاب می کردم و حالا هیچ فرقی با دیگر اسباب بازی ها ندارند و باز هم با نگاه کردن به آنها هیچ معنایی برایم ندارند ؟ نه

کارت های تبریکی که هر عید برای انتخاب بهترین و زیباترینشان نهایت دقت و شور را داشتم و حالا تکه مقوایی بیش برایم نیست و هیچ معنایی برایم ندارند؟ نه

کتاب داستان هایی که از بس خواندم حرف به حرفشان را از بر بودم و حالا با کتاب های معمولی ولی کهنه هیچ فرقی ندارند و فقط فضایی را اشغال کرده اند و هیچ معنای دیگری برایم ندارند ؟ نه

لباس هایی که با آنها در برابر همسنهایم با آنها خودنمایی می کردم و برای خودم زیبا ترین ملکه قصر آرزوهایم بودم و حالا تداعی آنها هم هیچ معنایی برایم ندارند ؟ نه

وسایل صندوقچه ام به پایان رسید و حالا می فهمم من تو را در خاطراتم گم کردم و یادگاری از تو در صندوقچه ام نگه نداشتم که امروز پاسخی برای دلتنگی هایم باشد چقدر بد شد حالا که تو نیستی با این دل تنگم چه کنم؟ آری من در صندوقچه ی خاطراتم به دنبال همه ی تو می گردم ولی افسوس من انقدر زود بی آنکه بفهمم تو را گم کردم که حتی راه رسیدن به خاطرات تو را هم بلد نیستم

پس ای دلیل همه ی دلتنگی هایم رد پای عشق را نشانم بده من تنها به داشتن خاطره ای از تو راضیم فقط ای کاش بتوانی برای یکبار هم شده از جاده ی غرورت بگذری و خاطره ای به صندوقچه ی خاطراتم بسپاری شاید دیگر دلتنگ نباشم دل به هوای تو خواهم سپرد


برچسب‌ها: خاطره ای از تو ندارم
+ نوشته شده در  بیست و یکم تیر ۱۳۹۲ساعت ۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

فرا رسیدن ماه عشق مبارک

 

مهربان من سالهاست شاپرکان سراغ گلها ی شقایق را از ما می گیرند اما چه بگوییم که گلها ی شقایق با هر بهاری عاشق می شوند و بعد از بهار دل را به حسرت دیدارشان می سپارند

مهربان من چندیست بیگانگان نجوا ی عشق در گوشم می خوانند و من سکوت می کنم از من به خاطر نفرت بی جایشان دوری می کنند و من صبوری می کنم هیچکدام دلیل این همه تواضع را نخواهند فهمید شاید رازیست بین من و خدا و شاید تو

مهربانم وقتی آواز جدایی و نفرت را سر دادی نذر کردم برای تحمل بی وفایی هایت سبب خیر برای عاشقها ی بی وفایی نکشیده باشم نذر کردم نقطه ی پیوستی باشم برای عاشقها یی که هرگز طعم جدایی و تحقیر شدن به خاطر عشق را نچشیدند باشم اما فقط چهل عاشق نمی دانم چرا چهل شاید آن روز که فهمیدی چگونه جا در دل خوش کردی و وقت پاییزی شدن روزگارم را مناسب دیدی روزی چهل بار عشق تو را بر تسبیح افکارم مرور می کردم شاید هم دلیل دیگری داشت اما تا پایان چهل عاشق راهی نیست این نذر تاوان عشق توست که من خود را مجبور به پرداختش کردم بعد از این نذر وجودم از همه ی تو ها از همه ی او ها از همه ی تا آخرین لحظه وفادارم ها پاک خواهد شد تو مالک سرنوشت خودی شاید من نباید به سست بنیادی چون تو اعتماد می کردم اما دوباره بهار به سرزمین من خواهد آمد اگر نیاید دعوتش می کنم بهار من سادگی هایش را از عشق خواهد آموخت اما برای فراموشی همه ی گذشته ای که مملو از تو شده بود اراده ای قوی در دل می پرورانم و اینبار به شاپرکان بهارم وعده و وعید بی خود نخواهم داد عشق همان خداییست که در بی پناهی ها پناهم ,در بی کسی ها ؛همه کسم و در تنهایی هایم تنها همدم بود و از او هم می خواهم عشق را در وجودم ماندگارش کند شاید بیگانگان از روزگارم بخت بر بستند در این ماه وجودی پاک و پر از عشق را برایتان آرزومندم

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر ۱۳۹۲ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

تصویر ذهنم را بساز

 

 

برای تکرار تصویر ها ی عشق باید گاهی چندین بار از جلوی آئینه ی زندگی رد شد همیشه شاید برای تکرار سخت بشود به لمس لحظه ها رسید اما برای اثبات دوستداشتنهایت سختی هم قابل تحمل می شود

تصویر های خوشت را گاهی چندین بار در ذهن مرور کن چرا که باید همه ی لحظه ها ی عشقت برای محبوبترین محبوب زندگیت تعریف شود اما سعی کن انسانهای تصویرت خشم و نا امیدی را به محبوبت انتقال ندهند

تو فکر می کنی انسانها ی تصویر عاشقانه ات هیچ کاری به ذهن محبوبت نخواهند داشت اما مطمئن باش همین انسانها ی تصویرت گاهی هرگز از ذهن محبوبت خارج نخواهند شد پس سعی کن تا به سرمنزلگاه عشق نرسیده ای حسابت را با انسانهایی که گاهی برای تو فقط تو سنبل عشق بودهاند تسویه کنی چرا که بنا نیست تو با هیچ عشق قبلی پادشاه ذهن محبوبت شوی

ای تنها ترین پادشاه ذهنم به من کمک کن تا بتوانم انسانهای عاشق تصویرهایت را از ذهنم بیرون کنم ای پادشاه ذهنم هر قدر می خواهم به آنان بفهمانم جایی در ذهنم ندارند به راز ها ی ندانسته ام می خندند

ای محبوبترین انسان روزگارم روزی به من بیاموز چگونه آنی باشم که هیچ کینه ای از تو به دل ندارد چگونه آنی باشم که فراموش کنم دست پریان هزار رنگ در دستانت خودنمایی می کرد چگونه آنی باشم که فراموش کنم نگاها ی پریان هزار رنگ با نگاهت چه می گفتند

به من بیاموز دوروغهایت را از تنها ستاره ی عشقت باور کنم به من بیاموز چگونه تصویر های تو و پریان هزار رنگ را از ذهنم پاک کنم

ای محبوبترین محبوب روزگارم هوای ذهنم به خاطر بوی  عطر پریان روزگارت آلوده شده تصویر ذهنم به خاطر تزویر ؛دوروغ و همه ی آن چیز هایی که برتری آنان را نسبت به من برای تو ثابت می کرد غبار گرفته شده به من بیاموز که تو را چگونه پاک و بی آلایش در ذهن بپرورانم؟

ای زلالترین معنا ی دوست داشتن تو را وقتی دوست خواهم داشت که اثری از انسانها ی محبوب روزگارت نباشد و تا آن روز فقط دل به یاد پروردگارم خواهم سپرد باشد تا خداوند پاکی تو را در ذهنم اثبات کند و این است معنای همه ی عشق من به تو

+ نوشته شده در  سیزدهم تیر ۱۳۹۲ساعت ۵ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

صدف

 

ای کاش همچون مروارید درون صدف پاک و بی آلایش می ماندی ای کاش برای به دست آوردنت حداقل دلی نمی شکست و دنیایی خراب نمی شد

ای کاش تو را همان موقعی که می یافتم به پاکیت اعتماد می کردم انقدر به گرانبها بودنت عشق ورزیدم انقدر به پاکی و یکی بودنت عشق ورزیدم تا اینکه باور کردی لایق مرواریدی چون تو صدف نیست و جای تو در قلب طلایی جعبه ی جواهرات دلبرانه است

انقدر به انتظارت شاد بودم که باور کردی شادی پریان دریایی به همه ی شادی های آرام وجودم می ارزد

انقدر در رویاهایم عزیز و لایق دوست داشتن بودی که وادار به لب گشودن شدم اما چه کنم که امروز باور کردم لایق مرواریدی چون تو همان پری دریا یی هزار رنگ بوده نه صدف صبور و بی ریایی چون من

تو را به خاطر همه ی لحظات پریشانیهایم به خاطر همه ی صبوری هایم در برابر ضربات موج روزگارم به خاطر همه ی رویا های پوچم به همان پریانی می سپارم که هرگز نتوانستم لحظه ای به شبیه شدنشان فکر کنم هر چند می دانم همانها تو را روزی به دست طوفان روزگار خواهند سپرد اما هرگز به جایگاهت در قلب یک صدف فکر هم نکن جای تو بر روی آذین ها ی همان پریان دریاییست من مروارید دیگری در قلبم خواهم ساخت اما اینبار فقط با امید به همانی که خواست این باشم و نخواست تو باشی  

+ نوشته شده در  هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت ۱۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

عشق یا ریا؟

 

برای دوستداشتن همیشه فکر می کردم بهانه می خواهد ولی من بی هیچ بهانه ای دوستت داشتم برای تکرار محبوبترین لحظه هایمان سادگی را رقم زدم ولی هر چه ساده تر دوستت داشتم از تو دورتر شدم انگار اشتباه تصور کردم که تو همان عشق پاک سادگیهای منی

در پاکترین لحظه های عشق فاصله همین توقع پر رنگ و ریا ی تو شد

همیشه رویاهایم را با ساده ترین خصوصیاتت ساختم ولی واقعیت همه ی زرق و برق های دنیای تو بود به تازگی فهمیدم سدی میانه عشق من و توست که هرگز از بین نخواهد رفت و آن همین سد دنیا ی پر زرق و برق تو و دنیا ی ساده و بی ریا ی من است

با این حال تو را به خاطر همه ی رویاها ی ساده ام دوست خواهم داشت به شرط فراموش کردن همه ی رنگها ی دنیاییت باشد تا عشق مرز میانمان را بردارد و ماندگارش کند

+ نوشته شده در  ششم تیر ۱۳۹۲ساعت ۵ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

مهربانم

مهربان من سلام

روزگارم خیلی مشوش شده نمیدانم از کجا ی روزگارم برایت بنویسم ولی می خواستم بدانی عضو جدید روزگارمان صفحه ی پر مهر معوایمان را با میدان لاابالی گریهایش اشتباه گرفته از ضعف ما سوء استفاده می کند اربده می کشد و همگان را به نزاع می خواند

مهربان من از رفتارش خسته  شدیم و هیچ کاری هم از دستمان بر نمی آید

مهربانم کاش بودی تا به او مهربان بودن را می آموختی کاش بودی تا هرگز این جرأت را به خود نمی داد تا تن درختان کهنسالمان را همچون بید بلرزاند

مهربانم همیشه فکر می کردم برای دوست داشتن تنها عشق کافیست ولی عشق هم نتوانست او را به سازش دعوت کند

مهربانم صحنه ی پر مهر و صلح و سازشمان را به مکانی نا امن تبدیل کرده نمیدانم از کجا ی بی شرمی هایش بنویسم انقدر مرز ها ی انسانیت را نشناخته که دهانش مثل دروازه قفل شکسته باز است

مهربانم به من بگو وقتی کسی مرزی نمی شناسد چه باید کرد؟ چه کنیم که ما زائیده ی صلح و مهربانی هستیم

مهربانم کاش لا اقل به من می آموختی چگونه در برابرش سکوتم را بشکنم و او را متوجه ی اشتباهاتش کنم

مهربانم هر جا هستی برایم دعا کن و از خدای روزگارت بخواه که او را به خاطر لاابالی گریهایش مجازات کند از خدا بخواه که به ما انقدر صبر و طاقت بدهد تا بتوانیم به هر آنچه به سرمان می آورد را به سایه ی اخلاصمان بسپاریم

دلم برای لحظه های شادی هایمان تنگ شده چه خوب می شد لحظه های خوب هیچوقت تمام نمی شدند اما چه کنیم که روزگار خوبی یکدست را نیاموخته به خاطر همه ی صبوریهایت متشکرم شاید همین تحمل تو بوده که آرامم می کند می خواهم دل به خدایی بسپارم که عشق را صمیمانه در قلبم ماندگار کرد

تقدیم به دریا خانم که من را دوست خود دانست و با من درد دل کرد و این نامه را تقدیم می کنم

از طرف دریا به تنها صخره ی زندگیش صبا   

+ نوشته شده در  سوم تیر ۱۳۹۲ساعت ۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   |