مهربانم
مهربان من سلام
روزگارم خیلی مشوش شده نمیدانم از کجا ی روزگارم برایت بنویسم ولی می خواستم بدانی عضو جدید روزگارمان صفحه ی پر مهر معوایمان را با میدان لاابالی گریهایش اشتباه گرفته از ضعف ما سوء استفاده می کند اربده می کشد و همگان را به نزاع می خواند
مهربان من از رفتارش خسته شدیم و هیچ کاری هم از دستمان بر نمی آید
مهربانم کاش بودی تا به او مهربان بودن را می آموختی کاش بودی تا هرگز این جرأت را به خود نمی داد تا تن درختان کهنسالمان را همچون بید بلرزاند
مهربانم همیشه فکر می کردم برای دوست داشتن تنها عشق کافیست ولی عشق هم نتوانست او را به سازش دعوت کند
مهربانم صحنه ی پر مهر و صلح و سازشمان را به مکانی نا امن تبدیل کرده نمیدانم از کجا ی بی شرمی هایش بنویسم انقدر مرز ها ی انسانیت را نشناخته که دهانش مثل دروازه قفل شکسته باز است
مهربانم به من بگو وقتی کسی مرزی نمی شناسد چه باید کرد؟ چه کنیم که ما زائیده ی صلح و مهربانی هستیم
مهربانم کاش لا اقل به من می آموختی چگونه در برابرش سکوتم را بشکنم و او را متوجه ی اشتباهاتش کنم
مهربانم هر جا هستی برایم دعا کن و از خدای روزگارت بخواه که او را به خاطر لاابالی گریهایش مجازات کند از خدا بخواه که به ما انقدر صبر و طاقت بدهد تا بتوانیم به هر آنچه به سرمان می آورد را به سایه ی اخلاصمان بسپاریم
دلم برای لحظه های شادی هایمان تنگ شده چه خوب می شد لحظه های خوب هیچوقت تمام نمی شدند اما چه کنیم که روزگار خوبی یکدست را نیاموخته به خاطر همه ی صبوریهایت متشکرم شاید همین تحمل تو بوده که آرامم می کند می خواهم دل به خدایی بسپارم که عشق را صمیمانه در قلبم ماندگار کرد
تقدیم به دریا خانم که من را دوست خود دانست و با من درد دل کرد و این نامه را تقدیم می کنم
از طرف دریا به تنها صخره ی زندگیش صبا