در نظرياتم مخاطبي ازم پرسيده بود چرا با اين همه توانايي هنوز هيچ شغلي ندارم ؟
در بين تمام هياهو هاي بي نگاهي به دنبال يك كاري بودم كه مرحمي بشه براي درد آغاز بي نگاهي
گفتند بي نگاه فقط ميتونه اپراتور بشه
گفتم باشه
رفتم بازگشتم «مدرك اپراتوري »
گفتند نه
دليل اين نه اين بود كه من نه رنگي بودم نه جنگي
گفتند بي نگاه مي تونه وكيل بشه
گفتم باشه
رفتم بازگشتم «مدرك حقوق »
گفتند نه
فهميدم دليل اين نه اين بود كه نه رنگي بودم نه جنگي
گفتند بي نگاه مي تونه موسيقي تدريس كنه
وسط هاي مدرك موسيقي بودم كه
گفتند نه
فهميدم دليل اين نه اين بود كه نه رنگي بودم نه جنگي
گفتند بي نگاه مي تونه دروس تحصيلي تدريس كنه
گفتم باشه
گفتند نه و باز هم دليل اين نه اين بود كه نه رنگي بودم نه جنگي
خانه نشين شدم چون فقط يك توانايي نويسنده و شاعر شدن برام باقي مونده بود
در ميان اهل دل انسان هايي را ديدم كه نه از من خواستند رنگي شوم نه جنگي
انسانيت را در ميان اهل دل فهميدم درك كردم شناختم
گفتم خداي مهربونم قربون كرمت روزي دست توست كه بنده هاتو بي رنگ و بي جنگ دوست داري نعمتات رنگ و جنگ نمي شناسند پس توكلم به خودته خودت
در شهر قدم مي زدم وقتي دختر سه ساله ي دست فروش را ديدم
داستان دخترك كبريت فروش زمستان برايم تداعي شد كه از سرما تمام وجودش مي لرزيد اما توان نفس كشيدن نداشت
در دلم گفتم
اي كاش انقدر توانايي داشتم تا نگذارم اين آدم ها از تو يك موجود رنگي يا جنگي بسازند
حق تو مثل يك انسان زيستن است
اي كاش انقدر توانايي داشتم تا نگذارم حتي لحظه اي سرما وجود ناتوانت را به دست گرگ صفتان روزگار گرما ببخشد
برايش دعا كردم و گفتم
خدايا مواظب دختركان كبريت فروش زمستاني سرزمينم باش
و كوتاه كن دستاني را كه باعث لرزيدن اين گل هاي زيبا ي نا توان شهرم شده اند
و آخرش اينطوري مي نويسم
اي كاش روزي قانون عدم صلاحيت والدين بي مسئوليت به تصويب برسه
كاش روزي يك نماينده قانون عدم صلاحيت والدين كودكان كار را به مجلس ببره و همونجا سريعا حضانت اين كودكان به والديني كه داراي صلاحيت هستند سپرده مي شد
وضعيت كودكان كار شهرم بحرانيست خدايا كمكشون كن خدايا لطفا