عشق ماندگار  

آثارم را در این دفتر آذین بسته ام تقدیم به نگاههای بی منت و گرانبها ی شما

هفت سين عشق

به يادت امروز در دلم هفت سين چيدم از

 سعادت ؛سرود ؛ستاره ي عشق ؛سنبل دوستت دارم ؛سكه ي خوشبختي ؛سيب محبت ؛ساده زيستي

 در دلم با تو خنديدم با تو عكس گرفتم و با تو به دور سفره ي عشقمان رقصيدم

 مهربانم ثانيه ها را با نگاه تو تزئين كردم تو كه در دلم باشي همه چيز هست

 اي هفت سين عشقم با تو دنيا ي من زيبا تر و دوست داشتني تر مي شود

 سال نو مبارك

 

+ نوشته شده در  سی ام اسفند ۱۳۹۵ساعت ۶ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

روز مادر مبارك

 

 

مي شود دوست داشتن را تجربه كرد به سبك كسي كه دوستت دارم را خالصانه نثارمان كرد

 مي شود عشق ورزيد شبيه كسي كه عشق ورزيدن را بي ريا به ما آموخت

 مي شود پاك بود و پاك ماند به سبك كسي كه پاكي را به ما آموخت

 مهربان بود محبت را بين عزيزان تقسيم كرد دنيا  را با تمام رنجهايش دوست داشت  و صبور بود

 مي شود يك يار بي دقدقه بود

 مي شود از  گلبرگ ها به سبك  تمام درد و رنج هاي پنهان شده ات  خوب  نگاهداري كرد به سبك كسي كه يك عمر چنين راهي را رفت  

 مادرم اي بنيان صبر و غرورم اي تمام شكستن هاي پنهان شده ام اي تنها همسفر بي ريا ي قلبم اي تنها همدم بي كسي هايم اي ساده ترين بي منت ترين شعر دوستت دارم زندگيم

 هر چند يك روز براي قدر داني از بزرگواري تو كم است

 تو را بايد هر لحظه بوسيد بوييد و با تمام وجود تكريم كرد تو را بايد با همين غرور دوست داشتني دوست داشت

 تو را بايد با همين اقتدار ستودني ستود

 مادرم اي همه ي پناه بي پناهي هايم اي معناي عشق وجودم اي كسي كه عشق ورزيدن را با تمام سختي ها يش به من آموختي

 اي كسي كه صبور بودن را حرف به حرف كلام به كلام به من آموختي

 اي كسي كه مايه ي آرامشم شدي تا حاسدان روزگارم تا بيمار صفتان روزگارند نتوانند مرا غرور مرا به سادگي بشكنند

 باور كن باور كن از آخرين نقطه ي قلبم تا مرز بينهايت دوستت دارم

 روزت مبارك اي تنها پناه خستگي هايم

  

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۵ساعت ۱۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

هر عشقي ماندگار نيست

 

مهربانم گاهي نمي توانم بگويم ببخشيد معناي كلامتان را نمي فهمم

 مهربانم هر وقت با افتخار جايگاهت را در قلبم ترك مي كني تا بفهمي چقدر دوستت دارم

مطمين باش آدم هايي هستند كه به دنبال جاي خالي مي گردند

 مهربانم نمي دانم چرا كلام اين تازه عاشق ها را نمي فهمم

 نمي دانم چرا زبانم با دلم يكي نيست

 واقعا نمي دانم يا من راه زبان و دلم جدا شده يا آنها نمي فهمند چه مي گويم

 مهربانم روزي تو در سكوتت هم عشق را فرياد مي زدي

 حالا اين آدمها ساعت ها در وجودم مي گويند و مي گويند اما دريغ از درك يك كلمه

 چقدر بد مي گويند از عشقي كه نمي شناسم

 چقدر بد مي خواهند هم درد باشند

 چقدر بد مي خواهند در وجودم راز بي تو درد كشيدن را كشف كنند

 نمي دانم چگونه بگويم عشق من با يك كلام و يك لبخند و يك دوستت دارم ماندگار نشده من براي ماندگاريش جواني را ضمانت گذاشتم

 حالا آري حالا كه تو هم نمي داني چه كني

 همچون برگي خود را به دست تقدير سپرده ام

 تقديري كه مي دانم حس مي كنم خداوند هوايش را دارد حالا يا هواي تقدير من است يا هواي تو

 چون حتي وقتي با تمام ناباوري هايم بر خلاف خواسته هايم دلم را به هراج مي گذارم

 خداوند سايه اي بر دلم مي اندازد تا مبادا اسير گرگ صفتان شود

 تا نبينند بد تينتان روزگارم دل پر از عشق ماندگارم را

 نكند با خدا عهد بسته اي نكند خدا را قسم داده اي كسي جاي تو را در دلم نگيرد

 اگر عهد است اگر قسم خيالت جمع خدا نمي گذارد مهرباني جاي تو را بگيرد

 فقط بگو براي حفظ اين جايگاه چه گرو گذاشته اي ؟

 شايد به خاطر همان عهدت با خدا توانستم صبور تر باشم

 مهربانم عشق تنها واژه ايست كه وقتي واردش مي شوم مهربان نما ها توسط پروردگارم رسوا مي شوند

 و اين همان معناي عشق ماندگار من است

 خدايا عاشقتم بي منت بي ترديد

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۵ساعت ۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

خدايا ممنون كه هستي

 

 

مهربانم گاهي كلمات خوب هم عذاب آور مي شوند

 گاهي همين كلام دوستت دارم به دست آدم هايي اسير مي شود كه لايقش نيستند

 يك سال ديگر گذشت بعضي از اين آدمها با همين كلمات خوب و زبان افصار گسيخته دلهايي را شكستند غرور هايي را خورد كردند انسانيتي را نابود كردند

 اما در بين همه ي اين آدمها آدمهايي هم بودند كه عشق را نثار كساني كردند كه لايقش بودند و در قلبها ماندند

 مهربانم عشق ماندگار تو يك نماد مهرباني بود

 نمادي كه برخي از همين آدمها كه ادعاي انسانيتشان مي شد با بهانه از آن تبري ساختند بر تيشه ي مهربانيم

 عشق ماندگار تو بهانه اي شد براي دور شدن آدم هاي مردد زندگي من

 عشق ماندگار تو در همي يك سال گذشته جدا از تمام دوري هاي گذشته به من فهماند مهربان هاي زندگي من براي نماندن ؛ براي ترك دلدادگي من براي اينكه حرف هاي آدم هاي بيمار صفت روزگارم بر عليه من را باور كردند

 از عشق ماندگار تو پارويي ساختند براي حركت دادن قايق ابلحيشان تا دور شوند از كلام من كه حقيقتي بيش نبود

 مهربانم دلم شكست وقتي براي مهرباني از بي نگاهيم گفتم كلامش را با عكس هاي عشق عوض كرد

 مهربانم در سال گذشته آدمها را عميق شناختم  

 و حالا همه ي آدم هاي بهانه ساز روزگارم را از فهرست قلب بي گناهم پاك كردم تا سال جديد را فقط فقط با آدم هاي خوب روزگارم رقم بزنم

 خدايا سال جديد را براي من و عزيزانم پر از عشق و حرفهاي خوب به جريان بينداز

 خدايا سال جديد را براي من و فقط آدمهاي خوب روزگارم پر از انسانيت و دوستت دارم هاي بي رنگ و ريا به جريان بينداز

 خدايا ممنون كه هستي ممنون كه هواي دل بي قرارم را داري خدايا عاشقتم بي منت بي ترديد     

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۵ساعت ۸ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

خداي عشقم تويي فقط تو

 

 

مهربانم گاهي اعتماد بيش از حد دنياي آدمي را نابود مي كند

 مادربزرگ درست مي گفت وقتي مي خواهي درون آدمي را بشناسي به او اعتماد كن

 مهربانم دلم گرفت وقتي فهميدم مهرباني كه تنها خير زندگيم شده بود يك فرضيه بر خلاف تمام نظريات زندگيم شده بود از همين اعتماد شد شر شد آتش شد تيشه اي براي نابودي يك خوب بودنم خوبي چندين ساله كه حالا ملعبه ي دستان كودك صفتش شده

 مهربانم باور كن ذره اي از عشق بينمان به فنا نرفته اما خير زندگي من با قلموي اعتماد من از خود شري كشيد بر تابلوي دنيا

 حالا مهربانم تو مي داني كه قدرت پاك كردن اين تابلو را از زندگيم دارم تو مي داني قدرت نابودي اين شر نا خواسته را دارم

 اما در اين فكرم كه چرا من ؟ چرا ديگري نه ؟

 مهربانم وقتي ريشه ي اين خير فريبنده را يافتم تازه فهميدم گلبرگ دوست داشتني روزگارم  چقدر بد بودن را ياد گرفته

 چقدر آفت زده شده كه پاي عزيزانش را به تابلوي شرش كشانده

 مهربانم از خدا يك چيز طلب كردم گفتم

 خدايا تو هرگز نخواستي بد بودن را ياد بگيرم هر جا قدم اشتباه برداشتم مانعي ساختي تا ديگر قدمي بر ندارم

 اما خداي من خداي مهربانم اين بار اجازه بده تا قدمي به سمت نابودي شر هاي زندگيم بردارم

 خدايا هرگز نفهميدم چرا آدمها براي شادي شيطان صفت هاي بدتر از خودشان پا روي هر خوبي مي گذارند ؟

 خدايا مهربان خير زندگيم را به دست تو مي سپارم لطفا با هر شر خواسته اش مجازاتش كن

 لطفا هرگز نگذار آفت گلبرگ هاي شيطان صفت روزگارم به من سرايت كند

 خدايا چون تو هستي هيچ هراسي به دل راه نخواهم داد

 نگاهي كه سقفش خداست از هيچ نيرنگي نمي هراسد  

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۵ساعت ۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

چهار شنبه سوري مبارك

 

 

دوباره چوب هاي غمها و حسرت ها بوته هاي بيزاري و اشك را يك سال جمع كردم تا امشب در آتش نفرت بسوزانم

 جاي عشق ؛محبت ها و دوست داشتن ها را هرگز به نا مهرباني ها نميدهم

 اي آتش نفرتها زردي غم و اندوه هايم از تو و قرمزي شادي ها و عشق و دوستت دارم ها از من

 اي آتش بگير امشب از دلهاي پريشان پريشاني را بگير امشب از همه ي خانه ها غبار جمع شده ي حسرت ها وقتي خانه را تكاندند براي نابودي تمام بدي ها به عشق تمام خوبي ها

 مي خواهند بسوزانند بدي ها را پس با تمام قدرت شادي ها را ببخش به قلب هاي يخ زده

 گرما را ببخش به نگاههاي سرد شده

 رقص نور آتش شادي دلهامان نشاط روحمان

  در قاشق زني به تمام نداري ها بدهيد دارايي بدهيد عشق بدهيد آنچه را كه در دل طلب مي كنند

 چهار شنبه سوري مبارك امشب در قاشق زني از خدا هر چي مي خواستين را بخواين

+ نوشته شده در  بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۵ساعت ۵ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

دخترك كبريت فروش زمستاني شهرم

 

 

در  نظرياتم مخاطبي ازم پرسيده بود چرا با اين همه توانايي هنوز هيچ شغلي ندارم ؟

 در بين تمام هياهو هاي بي نگاهي به دنبال يك كاري بودم كه مرحمي بشه براي درد آغاز بي نگاهي

 گفتند بي نگاه فقط ميتونه اپراتور بشه

 گفتم باشه

 رفتم بازگشتم «مدرك اپراتوري »

 گفتند نه

 دليل اين نه اين بود كه من نه رنگي بودم نه جنگي

 گفتند بي نگاه مي تونه وكيل بشه

 گفتم باشه

 رفتم بازگشتم «مدرك حقوق »

 گفتند نه

 فهميدم دليل اين نه اين بود كه نه رنگي بودم نه جنگي

 گفتند بي نگاه مي تونه موسيقي تدريس كنه

 وسط هاي مدرك موسيقي بودم كه

 گفتند نه

 فهميدم دليل اين نه اين بود كه نه رنگي بودم نه جنگي

 گفتند بي نگاه مي تونه دروس تحصيلي تدريس كنه

 گفتم باشه

 گفتند نه و باز هم دليل اين نه اين بود كه نه رنگي بودم نه جنگي  

 خانه نشين شدم چون فقط يك توانايي نويسنده و شاعر شدن برام باقي مونده بود

 در ميان اهل دل انسان هايي را ديدم كه نه از من خواستند رنگي شوم نه جنگي

 انسانيت را در ميان اهل دل فهميدم درك كردم شناختم

 گفتم خداي مهربونم قربون كرمت روزي دست توست كه بنده هاتو بي رنگ و بي جنگ دوست داري نعمتات رنگ و جنگ نمي شناسند پس توكلم به خودته خودت

 در شهر قدم مي زدم وقتي دختر سه ساله ي دست فروش را ديدم

 داستان دخترك كبريت فروش زمستان برايم تداعي شد كه از سرما تمام وجودش مي لرزيد اما توان نفس كشيدن نداشت

 در دلم گفتم

 اي كاش انقدر توانايي داشتم تا نگذارم اين آدم ها از تو يك موجود رنگي يا جنگي بسازند

 حق تو مثل يك انسان زيستن است

 اي كاش انقدر توانايي داشتم تا نگذارم حتي لحظه اي سرما  وجود ناتوانت را به دست گرگ صفتان روزگار گرما ببخشد

 برايش دعا كردم و گفتم

 خدايا مواظب دختركان كبريت فروش زمستاني سرزمينم باش

 و كوتاه كن دستاني را كه باعث لرزيدن اين گل هاي زيبا ي نا توان شهرم شده اند

 و آخرش اينطوري مي نويسم

 اي كاش روزي قانون عدم صلاحيت والدين  بي مسئوليت به تصويب برسه

 كاش روزي يك نماينده قانون عدم صلاحيت والدين كودكان كار را به مجلس ببره و همونجا سريعا حضانت اين كودكان به والديني كه داراي صلاحيت هستند سپرده مي شد

 وضعيت كودكان كار شهرم بحرانيست خدايا كمكشون كن خدايا لطفا   

 

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم اسفند ۱۳۹۵ساعت ۳ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

فال عشق

 

مهربانم براي دلگرمي خودم هم شده قهوه مي نوشم شايد در ته فنجان دلواپسي هايم نقش وصال تو حك شود

 براي عشق تو سر به فال هاي زمانه زده ام شايد در فالي مسير رسيدن به قلب تو را بيابم

 از حافظ پرسيدم

 از قهوه پرسيدم از چوب از تاروت از قرآن استخاره زدم

 همه از يك بي نشاني خبر مي دهند

 مهربانم آخر تو كجايي حالا

 براي تزئين عشق خط هاي كف دستم را حراج جاهلان ساده بشناس كردم

 اما هيچ هيچ

 مهربانم سر به بالين تقدير سپرده ام اما تقدير هم نمي داند راه قلب تو از كدام سوست

 چقدر پريشانم اين سرزمين را قدم به قدم تو را جستجو مي كنم

 در ميعادگاه خاطراتمان تو را نگاه تو را و هر آنچه ي ريسمان بين عشقمان است را بار ها مرور مي كنم

 مهربانم اي سايه ي خستگي هاي دلم

 اين مهربان ها چه مي گويند زبانشان را نمي فهمم

 انگار وقتي برايم حرف مي زنند گوشهايم اجازه ي شنيدن نمي دهند و زبانم شمشيري مي شود بر تمام احساسشان

 مهربانم دلم مي سوزد براي مهربان هايي كه نمي دانند عشقشان براي من بي معناست

 چه مي شود كرد وقتي مهربانم نمي داند چه كرده با سرنوشت من

 مهربانم سري به فال تقديرم بزن ديگر توان راه رفتن و جستجوي تو را ندارم

 انگار جاي ليلي و مجنون زمانه عوض شده من راه مي روم و تو پنهان من مي سوزم از اين عشق و تو هجران

 اي شمع وجودم محفل عشق را همچنان روشن نگاهدار پروانه ي رويا هايم هنوز هنوز ميل سوختن دارد

 اي عشق چنان كن سرانجام كار كه تو خشنود باشي و من رستگار

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت ۷ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

يه متن خشن

 

 

مي خوام يه متن خشن بنويسم ببينم ميتونم يا نه

 يه عمره حالم از شرمندم بعضيا به هم مي خوره

 از كسايي كه شرمندم را كردن يه راه فرار از قبول واقعيت

 يا اونايي كه بهتر بگم اوني كه ذُل ميزنه توي چشمام و خوشبختي كه من ميدونم آويزوني به دست اورده را به رخ من ميكشه

 آره وقتي بهترين دوست صميميم بهم گفت

 شرمندم شوهرم جوونه قطع رابطه 

 يا

 شرمندم گرفتار بچمم تو كه بچه نداري بفهمي

 يا

 شرمندم فرصت ندارم باهات حرف بزنم

 يا

 من با مدركم تونستم تو نتونستي 

 يا

 سرتو گرم كن نفهمي روزگارت بيخودي شده 

  يا

 من با پولام خوش مي گذرونم تو كه پول نداري

  

 خلاصه اين حسرت هاي از روي شرمندگي به خيال خودشون زايع كردن ديگرانه ولي وقتي ميدونم اصل زندگيشون بر عكس زبونشونه اما انقدر حيا دارم كه بدبختيشون را نكوبم توي سرشون

 از خودم خوشم مياد

 چون تازه مي فهمم چقدر خوب ياد گرفتم خوب باشم

 چه متني شد هههه آره ميتونم باور كن 

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

مهربان بودن را به من بياموز

 

مهربانم نمي دانم تو را بايد چگونه دوست داشته باشم

 پدرم به من ياد داد روي پاي خودم بايستم چون هميشه عزيزترين عزيزان دلسوز نيستند

 مادرم به من ياد داد در برابر بدي ديگران محبت را از هيچ بد عالمي دريغ نكنم چون قاضي خداست

 پدرم هرگز به من نياموخت وقتي مهربان هاي روزگارم از من مهربانويي مي خواهند چگونه روي پاي خودم بايستم

 مادرم به من آموخت عشق ورزيدن هنر مهر بانوييست

 پدرم چرا هرگز نتوانستم دنيا ي بي اعتنايي تو را باور كنم ؟ چرا با درد ديگران درد كشيدم در حاليكه گاهي عزيز ترين عزيزانم نبودند

 مادرم عشق را به من آموختي بدي را از من زدودي اما اي كاش مي گفتي چگونه مثل تو زير محبت هايم صبور باشم

 نفرت ريشه ها آجر آجر روي هم شد ديواري بين گلبرگ ها

 ديواري كه ديگر هيچ صبر و محبتي نابودش نمي كند

 مهربان هاي روزگارم همگي در پي قدرت و مكنت بودند و هستند غرور مي شكنند تا ثابت كنند مهربانو كه باشي بايد مطيع شوي

 مهربان هاي روزگارم نمي دانستند عشق چيست نمي دانستند محبت وجود دارد

 مهربان هاي روزگارم به خاطر به دست آوردن نتيجه ي تلاش يك عمر ديگران چشم روي همه ي مهرباني ها بستند و دهان گشودند به آنچه كه مردان جاهليت مي پسنديدند

 مهربان هاي روزگارم نقش  عشق را براي رسيدن به قدرت  بازي مي كردند

 مهربان هاي روزگار من اينگونه بودند و هستند

 حالا تو بگو چگونه توانستم از بين اين همه خوب  نبودن ها عشقم را براي تو ماندگار كنم ؟

 مهربانم به من بياموز چگونه دوستت داشته باشم من نمي دانم افسانه ي ليلي و مجنون ها هنوز افسانه هست يا واقعيت دارد

 من از عشق پلي ساخته ام براي دور شدن آدم هاي مردد روزگارم

 مهربانم به من بياموز مي شود هميشه روي عزيز ترين عزيزان هم حساب كرد

  عشقي كه به من آموختند زير تمام ظاهرش پر از نفرت بود عشقي كه من در روزگارم ديدم بدليست

 تو به من بياموز عشق پلي بين قلبهاي شكسته مرحمي براي زخم هاي عميق انسانيت است

 به من بياموز و صبورانه مرا به سمت آنچه كه بر زبانم جاري شد ولي اجباري بيش نبود هدايت كن 

 تا بشناسم آنچه را كه مي خواهم آنكه را زبانم گفت دوستت دارم

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت ۶ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

مهربانوي من

 

 

مهربانوي قصه هاي من عجيبتر از حد تصور آدمهاست

 مهربانوي قصه هاي من روزگار را به سبك خودش دوست داشت عشق ؛ زندگي ؛ محبت و دوست داشتن ها را قشنگ و رنگين مي خواست  

 مهربانوي قصه هاي من عشق را دوست داشت اما نه به شيوه ي ليلي هاي زمانه نه مجنون هاي آواره

 عشق را دوست داشت به شيوه هاي دل هاي پاك ارديبهشتي

 اما نه ديگر بهار مهربانو ماه ندارد ديگر گلهاي مريم و رازقي ندارد

 عشق در نگاه مهربانوي قصه هاي من بي معنا شده

 بي خيال از همه ي توهمات آدمها بي خيال از همه ي قضاوت هاي بي جا و به جا

 مهربانوي قصه ي من نمي دانست آدمهاي زمانه اش عشق را به سبك او نمي فهمند

 عشق را به رنگ دنيا ي او نمي خواهند

 عشق در معناي نيت هاي اين آدمها چيز ديگريست

 او هراسيد از عاشق شدن او تنها شد از اين نيت ها او شكست از اين همه ريا

 ولي مهربانوي قصه هاي من كم كم باور كرد در اين دنيا ي وانفسا براي رسيدن به خوشبختي بايد بد شد خوب كه باشي نردباني مي شوي براي خواسته هاي جاهلانه ي اين آدم ها

 مهربانوي من غصه نخور ديگر انتظاري از اين آدمكان رنگي نداري

 مي شود خوب باشي و پژمردگيت را با بدي هاي قضاوت هاي ديگران بپوشاني

 آري مهربانوي من در اين عالم در بين اين مهربان هاي به ظاهر خوب مي شود تنها ي تنها به عشق تكيه كني

 اگر خدا بخواهد

 

 

+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

عشق پر تلاطم من

 

مهربانم چه بد نمي دانم چه كنم

 از عشق براي تو نوشتم در حاليكه دل و زبانم يكي نبود

 از محبت گفتم در حاليكه معنايش را لمس نكردم

 از انسانيت برايت گفتم در حاليكه انسان نما هاي زيادي را ديدم

 مهربانم حالا كه از عشق براي تو مي نويسم باز هم ترديد باز هم نمي دانم هاي عالم به وجودم هجوم آوردند

 اي كاش تو هم مي گفتي در وجودم فرياد مي زدي در شعن تو نيستم

 آنوقت با خودم مي گفتم حتما صلاح خداست

 چرا چرا تو چنين نمي گويي ؟

 با هر كلام رويايي تو عذاب مي كشم من در انتظار كلام تكراري عشق هستم

 تو را به خدا بگو تا بدانم بايد بي خيال تو هم شوم

 مهربانم انگار اين رويا ي لعنتي نمي خواهد دست  از سرم بردارد

 خدايا چرا مرا به اين نقطه از روزگار كشاندي ؟

 چرا اويي كه انتظار رفتنش را داشتم نمي رود ؟

 حالا در يك نگاه خسته غرق شده ام حالا نمي دانم با او چه كنم

 عشق بازي عجيبيست درست وقتي نمي خواهيش درست وقتي تصور مي كني خياليست متحيرانه غافلگير مي شوي

 مهربانم سالهاست در اين بازي روزگار بردي نسيبم نشده

 حالا مني كه سالها در پي مسير قلب تو مي گشتم

 در انتظار كلام بازندگي هستم

 اي عشق تو را به حق مقدس بودنت قسم مي دهم

 ديگر دست از اين وجود درد كشيده بردار

 اي عشق من نمي دانم چرا هر كه خواهان تو مي شود تا مرز نابودي مي كشانيش

 حالا به نقطه اي از روزگارم رسيده ام كه سالها آرزويش را داشتم

 اما فهميده ام كه نمي توانم تاب بياورم و در اين مسير پر تلاطم عشق تو بمانم

 بايد راه ديگري بيابم براي رهايي از تو  

 من مي يابمش اگر خدا بخواهد  

 

+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

دنياي من

 

مهربانم دستان تو اگر پر از زيباترين عشق ها هم كه باشد من از مرز بينمان هرگز نخواهم گذشت مطمين باش

 مهربانم دنيا ي تو و من خواستن هايش هم متفاوت است من طوري دنيا ي خودم را دوست دارم كه در حد تصور تو هم نيست

 دنيا ي من خالي از هر گونه رنگ و رياست دنياي من عشق را متواضع دوست دارد دنياي من رنگين ترين آدم هاي دنيا را عبرتي مي سازد براي خام انديشان

 دنياي من آه اين دنيا ي من از من چه ساخت ؟

 قبل از بي نگاهي دنيا ي من پر از غرور هاي اجباري بود پر از خواستن هايي كه در من ريشه نداشت

 مهربانم براي گفتن يك نه به من لازم نيست در هاي دنيايت را ببندي لازم نيست از يك آه بترسي

 من سالهاست كه جرات نه شنيدن را در خود پرورش داده ام

 اعتقاد دارم اين تو يا امثال تو نيستيد كه در برابرم مي ايستيد و مي گوييد نه

 اين خداي مهربانم است كه اينگونه به من مي فهماند ارزش وجودم چقدر بيشتر از تمام ظاهر طلبي هاي امثال توست

 مهربانم تقويم رويا هاي من به دست تو تا به حال ورق نخورده كه حالا بخواهم در انتظار يك اراده ي تو باشم

 تقويم رويا هاي من در دستان خداست او مي داند اين تقويم را به دست چه كسي بسپارد

 پس هرگز نگراني به خود راه نده اگر ميلاد تو تبريك محبت آميزم را دريافت كرد مطمين باش به خاطر عشق نيست

 من عشقم را به دست تقدير سپرده ام و صاحبش شدن يك قهرمان جوانمرد مي طلبد

 نمي دانم كه تو اويي كه مي خواهم هستي يا نه

 ولي احتمال مي دهم كه نباشي چون جاده اي كه تا به حال آمده ام به من ثابت كرد آدم هاي روزگارم چگونه مي انديشند

 مهربانم اميدوارم در تمام افكارت اگر لحظه اي ترديد در ماندن يا رفتن پيدا كردي رفتن را انتخاب كني

 چون ماندن در اين راه پر خطر يك مهربان رويين تن مي خواهد كه شايد در توان تو نيست

 عشق را به شيوه ي خودم مي خواهم البته اگر خدا بخواهد

+ نوشته شده در  یازدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت ۳ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

طبيب عشق من تويي

 

 

طبيب دلم اي ماه بي حواس من دلم بيمار عشق توست مي فهمي ؟

 تمام وجودم از حرارت اين فراق در آتش عشق مي سوزد تمام وجودم تب كرده از دوري تو

 طبيب دلم فراموش كه نكردي عشق تو تنها مرحم زخم هاي قلبم بود

 طبيب دلم به ياد سوگند مقدس عشق دلم تنها به نفس تو ايمان دارد

 اي تمام معناي بودن ها بيماري فراق تو با من چه كرد ؟

 در ها را به روي خاطراتم بستم با احساسم قهر كردم

 ديگر نگاهي به هيچ رويا يي نسپردم اما اي ماه بي حواس من بيماري فراقم خوب نشد كه نشد

 دلم تنها روياي سبز تو را مي خواست

 اي تمام بي كسي هايم عشق را ارزان نفروشي ها

 من براي اين عشق وجودم را قرباني احساس تو كرده ام

 مي شود در هر جاي دنيا دستانم را براي تو فقط براي تو به امانت انگشتانت بسپارم ؟

 عشق يعني فاصله بي معناست فراق نفس بُر

 اي طبيب لحظه هاي بي قراري هايم دلم بيمار عشق توست بفهم

+ نوشته شده در  هشتم اسفند ۱۳۹۵ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

نگاه تو چه مي گويد ؟

 

 

تو كه نيستي دنيا ي مرا كسي باور نمي كند

 راستش را بخواهي نگاه مرا كسي باور نمي كند تنها تو مي ؛ داني تو كه نگاه من در يك تصوير بي منت جا مانده

 اي تمام عشق ماندگارم اي مهربانم

 نمي دانم سرنوشت چرا دوباره تو را از ميان بر ها در برابرم قرار داد

 اما هر چه كه هست مي دانم فقط حكمت خداست

 تو وقتي رفتي نگاه من رفتنت را در رويايش حك كرد

 حالا نمي دانم چگونه در برابرت بايستم و بگويم

 ديگر نگاه تو را نمي فهمم

 مي گويند عشق بي نگاه زياد اعتباري به ماندنش نيست

 نگو كه عشقم را بي نگاه فراموش خواهي كرد

 تو حالا در جايي ايستاده اي كه در حد تصورم  نبود

 يك روز براي بازگشت تو زبانم را به كلامي سپردم كه با دلم همراه نبود

 دم از عشقي زدم كه مي دانستم فاجعه مي شود و شد

 من هرگز مهرباني را به جاي تو در وجودم راه ندادم ولي حالا اينگونه ؟

 نه نمي توانم طاقت اشك هاي تو را ندارم طاقت ترديد هاي تو را ندارم

 مهربانم روزگار هر چه خواست بر وجودم براي جدايي از تو تازيانه اش را چرخاند و كوبيد

 اما نتوانست عشق ماندگار تو را از من بگيرد

 روزگار نمي دانست قدرت صاحب عشق من فرا تر از قدرت اوست

 مهربانم در هر جايي كه هستي با هر كسي كه هستي به من قول بده قولي بده از ته رويا هايمان

 اگر ذره اي ترديد يا دلسوزي در وجودت حس كردي از همان جا برگرد و هرگز به اين نيمه راه وصال پايان نده

 بار ديگر ادامه ي كلامم را به نواي دلي ديگر مي سپارم

 

http://up.shamsipour-ac.ir/uploads/files/1395/mehr/8_عاشقيt-voice704287186714886524.ogg

+ نوشته شده در  ششم اسفند ۱۳۹۵ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

كوچه ي عشق بي تو بي معناست

 

هنوزم كوچه ي عشقمان بوي خنده ها و گريه هاي تو را مي دهد

 هنوزم در همين كوچه ي عشق صداي قدم هاي تو را مي شنوم

 چقدر زود دير شد روزگار امر كرده دفتر خاطرات عشق تو را ببندم

 آري مي خواهم صفحه ي آسمان كوچه ي عشق را ورق بزنم ديگر ستاره هاي اميد تو را نمي شناسم

 ديگر نگاه پريشان تو را به خاطر دلواپس من بودن را نمي بينم

 تو سالهاست كه دفتر خاطراتمان را بسته اي

 عشق من اي كاش زودتر از اينها بي خيال نگاه تو خاطرات ناب عشق تو مي شدم

 انگار صفحه ي روزگار دوباره از من فراموشي تو را مي خواهد

 عشق من كوچه ي عشق بي تو بي معناست من سرزميني كه تو ؛ احساس تو ؛ عشق بي نظير تو را كم دارد نمي خواهم

 عشق من سالهاست مي دانم در خوشي هاي ديگران روزگار مي گذراني

 باشد اما تو را با تمام بي قراري هايم مي خواستم تو را با تمام احساس نابم مي خواستم

 حالا كه ديگر سرزمينمان هم قصد جدا شدن دارد

 عشق من فراموش نكن كه آسمان عشقمان هنوز يكيست

 هر وقت دلم براي نگاهت تنگ شد بدان به آسماني دل مي سپارم كه تو را مي بيند و مي داند يك نگاه مشترك بين ما هنوز هم هست

 اي آسمان عشق رنگين كماني بساز بين نگاه من و نگاه او

 اين تنها دلخوشي اين عشق تلف شده است

 تو را با همه ي خاطرات خوب و بدم به صندوقچه ي عشق مي سپارم مي داني چرا ؟

 گاهي كه دلم مي گيرد گاهي كه تنهايي و بي كسي طغيان مي كند

 گاهي كه خودم را به خاطر صبوري هايم سرزنش مي كنم گاهي كه كلافه مي شوم از دست خودم

 فقط خاطرات كوچه ي عشق مرا آرام مي كند

 بدان هميشه در قلبم يك شاه راهي هست كه به سرزمين تو به رويا هاي عاشقانه مان سر مي زند

 حالا تو هر جايي كه مي خواهي باش اما چه فراق بديست اين بي تو بودنها

 تو اونجا من اينجا

 

http://www.music.rilaxmusic.com/farsi/1395/12/Maryam%20Heydarzadeh%20-%20Man%20Inja%20o%20To%20Oonja%20%5B128%5D.mp3

 

تقديم به تو

+ نوشته شده در  سوم اسفند ۱۳۹۵ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   |