خداي عشقم تويي فقط تو
مهربانم گاهي اعتماد بيش از حد دنياي آدمي را نابود مي كند
مادربزرگ درست مي گفت وقتي مي خواهي درون آدمي را بشناسي به او اعتماد كن
مهربانم دلم گرفت وقتي فهميدم مهرباني كه تنها خير زندگيم شده بود يك فرضيه بر خلاف تمام نظريات زندگيم شده بود از همين اعتماد شد شر شد آتش شد تيشه اي براي نابودي يك خوب بودنم خوبي چندين ساله كه حالا ملعبه ي دستان كودك صفتش شده
مهربانم باور كن ذره اي از عشق بينمان به فنا نرفته اما خير زندگي من با قلموي اعتماد من از خود شري كشيد بر تابلوي دنيا
حالا مهربانم تو مي داني كه قدرت پاك كردن اين تابلو را از زندگيم دارم تو مي داني قدرت نابودي اين شر نا خواسته را دارم
اما در اين فكرم كه چرا من ؟ چرا ديگري نه ؟
مهربانم وقتي ريشه ي اين خير فريبنده را يافتم تازه فهميدم گلبرگ دوست داشتني روزگارم چقدر بد بودن را ياد گرفته
چقدر آفت زده شده كه پاي عزيزانش را به تابلوي شرش كشانده
مهربانم از خدا يك چيز طلب كردم گفتم
خدايا تو هرگز نخواستي بد بودن را ياد بگيرم هر جا قدم اشتباه برداشتم مانعي ساختي تا ديگر قدمي بر ندارم
اما خداي من خداي مهربانم اين بار اجازه بده تا قدمي به سمت نابودي شر هاي زندگيم بردارم
خدايا هرگز نفهميدم چرا آدمها براي شادي شيطان صفت هاي بدتر از خودشان پا روي هر خوبي مي گذارند ؟
خدايا مهربان خير زندگيم را به دست تو مي سپارم لطفا با هر شر خواسته اش مجازاتش كن
لطفا هرگز نگذار آفت گلبرگ هاي شيطان صفت روزگارم به من سرايت كند
خدايا چون تو هستي هيچ هراسي به دل راه نخواهم داد
نگاهي كه سقفش خداست از هيچ نيرنگي نمي هراسد