مخاطبي از من خواست تا در مورد حادثه ي سقوط هوا پيما ي مسافر بري متني بنويسم
اين حادثه آخرينش نيست بايد هممون قبول كنيم بايد ببينيم چه كرديم كه سرزمينمون فاجعه خيز شده ؟
سرزمين من روزي آرام ترين سرزمين بود روزي دنيايي به بودن درونش افتخار مي كرد
ما در اين سرزمين نفرت نمي شناختيم حادثه نمي دانستيم چيست
اگر ايراني هستيم پر از مهرباني بوديم پر از عشق پر از همه ي خوبي ها
مرگ نمي خواستيم براي هيچ موجود زنده اي
از وقتي مرب بر شد شعار قدمهايمان
نفرت را شناختيم بد بودن را آموختيم
از وقتي مرگ بر شد آرمانمان فاجعه و حادثه را شناختيم
تا جايي كه مي شود به راه درست دعوت كنيم
پس مرگ بر بي معناست
بدي خواستن براي هر موجودي تاوانش تاوان دادن سرزمين پاكمان است
چه خوب مي شد
اگر افتخارمان نويسنده شدن است
اگر افتخارمان قلم فرهنگ ملت به دستمان است
يكبار شعاري بنويسيم در خور ايراني بودنمان
ايراني هرگز نفرت خواه نبوده ؛ ايراني هرگز بدي براي هيچ موجودي نخواسته
به جاي مرگ بر صلاح خدا را برايشان بخواهيم
قطعا خداوند قاضي عادليست
قطعا خداوند بهتر از خواسته ي ما مي داند چه كند
نويسندگي فقط شادي كردن نيست
نويسندگي راهنماي فرهنگي يك ملت است
اگر روزي رقابت باشد براي شعار نويسي
من حتما خواهم نوشت
خدايا هر كه براي اين سرزمين بدي خواست تو هدايتش كن تو آني كن كه مي داني
تو صالحش كن
تو از سرزمينم محافظت كن
اي كاش روزي شعار مرگ بر از افكار قدم هايمان حذف شود
شايد سرزمينم به آرامش برسد
بايد به فكر كودكاني باشيم كه با اين درك نفرت ها مي خواهند آينده ساز شوند
بايد به آدم هايي فكر كنيم
كه حالا هنوز در تهه سرما معلوم نيست چه بلايي سرشان آمده
اگر قدري بلا ياي طبيعي را دخيل بدانيم
اما مي شود با زاييده شدن دوباره ي مهرباني ، عشق و همه ي صفات خوب انساني
سرزمين دوست داشتنيمان را به محبوب تر شدن دعوت كنيم
خدايا از آدم هاي سرزمينم محافظت كن
و ديگر هرگز نگذار چنين وقايعي در تقويم سرزمينم ثبت شود
خدايا دوباره شادي و مهرباني را به ملت هميشه سر بلندم هديه كن لطفا
اي خداي بي همتاي مهربانم
+ نوشته شده در سی ام بهمن ۱۳۹۶ساعت ۳ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
نمي دانم كجاي اين قصه را اشتباه خواندي
به كجا ها رسيدي كه در ميانه ي قصه جاي خالي تو سهم بودن هايم شد
نمي دانم قصه ي روزگارم را از كجا آوردي خواندي ؟ يا شايد كسي اشتباه برايت باز گو كرده
حالا در جايي از روزگار هر دو ايستاده ايم
كه از نگاه هاي هم مي ترسيم
نمي دانم چه تصوري در رويا ما را وحشت زده كرد
كه چنين در برابر تو غرق سكوتم
ولي اين را مي دانم در پس اين سكوتها يك دنيا حرف نا گفته جا مانده
يك دنيا قصه هاي بازگو نشده ؛ يك دنيا نگاههاي ملموس نشده
هر چه هست حال دلهايمان خوب نيست
ما چه كرديم با اين همه دلدادگي ؟
ما چه كرديم با آن همه حس بي قراري ؟
حالا رهگذريم فقط رهگذر
من مي ترسم از اعتمادي كه شكستي
من مي ترسم از احساسي كه بي شرمي معنايش كردي
من مي ترسم از يك قدم باز گشتن و غرق شدن در نگاه اشك آلودمان
چه مي خواهيم چه بايد بخواهيم ؟
مي ترسم سر بذارم روي دستات يهو سقفش بريزه خونه ي تو
آنقدر زخم درد دلهايم زياد شده كه
مي ترسم كم بياري واسه مرحم
جدايي ما اصلا شبيه جدايي عاشقها نيست فراق ما صبر ايوب را كم ديد
حالا مي فهمم چقدر جدايي با جدايي فرق داره
در لحظه هاي عشق لحظه لحظه شكستم
با هر شكستن هزاران تكه دلپاره را تجربه كردم
حالا مي فهمم چقدر شكستن با شكستن فرق داره
آهوي تو ديگر ماندني نيست قدم هاي تو را در هر باران و برف حس كردم راه رفتنت را روزي هزاران بار در رويا تصور كردم
باور كن دلم تنگه براي هر چي كه نيست ، دلم تنگه براي هر چي كه بود
عشق من بايد قبول كرد
جدايي با جدايي فرق داره
او كه حالا در اين بحران عشق جاي خالي تو را ديد اما به پاي بازگشت دنيا ي تو عشق بازي كرد
و حالا كه هستي ثابت كرد نگاهبان عشق تو بوده
نمي دانست چه لطفي نسيبش شده كه توانسته نگاهبان عشق تو باشد
ثانيه ها را طي مي كنم با خاطراتت حالا توديگر هيچ ديني به من نداشته باشي ، هيچ حقي در روزگارم نداشته باشي
خواهي نخواهي در خاطراتي شريكي كه خوب يا بدش بماند
اما عشق من جدايي با جدايي فرق داره بفهم
http://sv.jenabmusic.com/95/bahman/023/05%20Jodaei%20%5b320%5d.mp3
+ نوشته شده در بیست و نهم بهمن ۱۳۹۶ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
امروز براي من كليپي ارسال شد كه محتواش اين بود كه روز عشق براي بت پرستهاست
ما براي عاشقي بهانه مي خواستيم
بهانه دادند دستمان
ما براي عاشقي اراده مي خواستيم
اراده دادند دستمان
از حسي گفتند كه اين روزها در سرزمين من بي معناست
از رويايي گفتند كه رسيدن به آن را آدم هاي سرزمينم بلد نيستند
از كلماتي گفتند كه آدم هاي سرزمين من برايشان نا مفهوم است
باشد قبول
هيچ عشقي بالاتر از عشق الهي نيست
هيچ عشقي قشنگ تر از عشق علي به فاطمه نيست
ما هم با جان و دل مي پذيريم
اما آدم هاي سرزمين من نه اراده ي علي بودن دارند براي رسيدن به عشق
نه صبوري فاطمه را براي انتخاب شدنش توسط بهترين مرد عالم
بهانه مي خواهيم بهانه بدهيد دستمان راه نشانمان بدهيد
راه عشق چيست ؟
راه رسيدن به يك دوستت دارم ساده چيست ؟
چه كنيم كه دوستت دارم هايمان را بي شرمي معنا نكنند ؟
چه كنيم كه شرم و حيا ي مهربانويي را افكار پوسيده معنا نكنند ؟
بهانه مي خواهيم براي عاشقي براي گفتن يك دوستت دارم ساده
مي گوييد هنوز در انتظار انتخاب شدنمان بمانيم ؟
چقدر ؟ تا كجا ؟
من هرگز روز عشق را تاييد نمي كنم
چون عشق روز ندارد لحظه لحظه ي انسان عاشق پر از رويا هاي شيرين گل واره است
اينكه يك روز فقط يك روز بخواهيم نه به زبان بلكه با يك نماد به اثبات دوست داشتن هايمان بپردازيم
كه فايده اي ندارد
عشق معناي كلامهاست معناي رفتارهاست معناي لحظه لحظه شور دوستت دارم هاست
ما بهانه مي خواستيم براي گفتن براي جرات داشتن براي اينكه نگويند بي حيا بود نگويند بي شرم بود
من شكستن هاي زن هاي بي نگاه از سر شرم پير شده را ديده ام
من مرد هاي بي نگاه از سر شرم شكسته را ديده ام
اگر عشق بت شده چرا حافظ و شاعران قديمي از عشقشان از محبوبشان به نام بت شعر سروده اند ؟
من لحظه لحظه نابودي زن ها و مرد هاي بي نگاه را از سر دوست نداشتن هاي اجباري ديده ام
فقط فقط به خاطر بي نگاهي مجبورند قرباني دوست نداشتن شوند
عشقي زيبا تر از علي و فاطمه نديدم به قرآني كه قبولش دارم
اما بهانه بدهيد براي روز عشق علي و فاطمه
بهانه بدهيد به دستشان
تا مردانمان علي وارانه انتخاب كنند و زنانمان شرم نابود كننده ي عشق را به جا كنار بگذارند
رويا ي عاشقي هرگز خروج از عقايد نيست اثبات اين جملات است كه
من در عين مسلماني به عاشق بودنم افتخار مي كنم
من در عين خدا پرستي احساسم را به ديگري هديه مي كنم
آري معناي عشق زيباترين كلمات خداست
خداوند نعمت عشق واقعي را به هركسي نمي دهد
باز هم مي گويم عشق را اگر در نوع ماندگارش يافتي روز نه ؛ لحظه لحظه عاشقي كن
و براي احساس پاكت جشن بگير نه يك روز در يك سال
بلكه يك ميليون بار در هر ثانيه
آنوقت مي فهمي نماد عشق تو مي شود يك كلمه همين دوستت دارم كه زيبا ترين كلام خداست
روز عشق را به همه ي عاشق هاي پاك تينت روزگارم تبريك مي گويم
+ نوشته شده در بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۶ساعت ۴ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
داشتم زاويه هاي عشق را بررسي مي كردم
كه يك مرتبه به ياد حرف ژاله افتادم گفت
توي عشق كسي كه اصلح باشه هرگز زياده روي نمي كنه
مشغول تحليل اين حرف بودم كه نفهميدم چي شد ؟ كي بود ؟
كه قدم هايم را در چهار راه عشق ديدم پي در پي دارند جلو ميرن
راستي چهار راه عشق با آن روز ها چقدر متفاوت شده
آن روز ها آدم هاي اين چهار راه
نگاهشان حريم داشت ؛ كلامشان حرمت و قدم هايشان پر از حس ناموس پرستانه بود
آدم هاي اين چهار راه درسته حالا ديگر شور جواني را پشت سر گذاشته اند
اما هرگز شبيه آدم هاي امروزي نيستند
هنوز وقتي در نگاه گذشته ام غرق مي شوم
اين چهار راه پر از خاطره دنيا ي مرا تراوت مي بخشد
آن روز ها اعتماد داشتيم به قدم هايمان اعتبار داشتيم هر چه كه بوديم خوب يا بد ولي نزد يكديگر اعتبار داشتيم
آن روز ها نمي گويم آدم ها عاشق نمي شدند نه
آن روز ها عشق حرمت داشت احساس فقط وقتي اجازه ي تبديل شدن به دوستت دارم مي شد كه
از بودنش اطمينان حاصل مي شد
فقط وقتي نگاه ها اجازه ي مبهوت شدن داشتند كه
باور داشتند در نگاه ديگري غرق نشده
فقط وقتي تپش هاي قلبها سريع مي شد
كه ريتم تند ضربان قسم مي شد بر لبها
مي گويند دوره عوض شده
ولي حرمتها ؛ حريم ها و تمام اعتبار و اعتماد آدمها هرگز عوض شدني نيست
در چهار راه عشق آدمها ديگر شبيه كودكي ها ؛ نوجواني ها و حتي كمي نزديكتر جواني ها نيستند
چهار راه عشقمان پر شده از احساس هاي پريشان ، پر شده از نگاههاي بي انتها ، پر شده از ابراز علاقه هاي تسخير نشده
چهار راه عشق روزي گذرگاه عشق بود
براي آدم هايي كه جرات سايه شدن هم نداشتند
چهار راه عشقمان هنوز هم زيباست هنوز هم دوست داشتنيست
اما روز عشق كه مي شود طور ديگريست
همه پر از شور و نشاطي هستند كه مي دانند شايد ها و نشد ها درونشان بسيار است
اما قدم بر مي دارند به سوي جعبه هاي شبيه عشق هاي قلبي
قدم بر مي دارند به سوي لبخند هاي شبيه شكلات قدم بر مي دارند به سوي بادبادك هاي پر از هواي بي معنا
خوب است روز عشق را جشن بگيريم شادي كنيم هر آنچه شايسته ي عشق ماندگار است را براي براي براي
تو ي روزگارمان به اوج بسپاريم
روز عشق را به همه ي تو هاي روزگارتان تبريك مي گويم
+ نوشته شده در بیست و یکم بهمن ۱۳۹۶ساعت ۸ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم گاهي بايد سر به مكان ها و خاطرات فراموش شده بزنيم
گاهي بايد سر بزنيم به قول امروزي ها به ليست هاي سياه زندگي
بايد بفهميم چرا و چه كساني را به ليست سياه زندگي خودمان سپرده ايم ؟
بايد مي فهميدي وقتي از عشق گفتي فرصت مي خواستم براي شناختن اين كلام ناشناس
كلامي كه هرگز نشنيده بودم هرگز نديده بودم
خوانده ام بسيار بسيار بسيار ؛ اما حالا مي دانم خواندني ها و شنيده ها اصلا شبيه ملموس هاي زندگي نيستند
بايد مي فهميدي به كه داري از عشق مي گويي ؟
گفتي ؛ شنيدم ، اما نگفتي چگونه چيزي هست ؟
عشق تنها واژه اي بود كه از قديمي ها شنيده بودم
مي گفتند از يك نگاه از يك حس از يك تكامل به وجود مي آيد و ديگر رهايت نمي كند
راه شناخت را گفتند اما هرگز نگفتند وقتي دروازه هاي عشق باز شد بايد چه كنيم ؟ دروازه ها ي عشق براي هر كسي باز مي شود اگر بگوييم تو چرا يا او چرا ؟
حرف بي منطقيست
خداوند عشق را در ذات وجودي هر انساني قرار داده
فقط امكان خطا و نابوديش بسيار بالاست
اگر كوچكترين اشتباهي كني بايد يك عمر تاوان يك اشتباه بسيار كوچك را پس بدهي
سالها به دنبالت مي گشتم به هر جايي سر زدم از هر كسي سراغ گرفتم
و حالا در حالي تو را پيدا كردم كه مرا به ليست سياه زندگيت سپردي
كاش مي دانستم به چه جرمي مجازاتم سياه چاله ي عشق است ؟
اي كاش مي دانستم موضوع منم يا خودت ؟
اگر منم كه دليلش را مي دانم اگر تويي كه هنوز دليلش را نفهميدم
مي گويند اتفاقات گذشته ربطي به مهربان هاي روزگارتان ندارد
اما من مي خواهم تو بداني چون اگر نگويم مي دانم آدمها با قضاوت بي جايشان تو را دچار همان اشتباه عاشقانه خواهند كرد
وقتي آنقدر به كسي اميدوار مي شوي كه ذره ذره دنيايت را با او بنا مي كني
وقتي آدم ها باور نمي كنند تو بودي و حالا محض نمي دانم چه دليلي نيستي
وقتي آدم ها عشق هاي اجباريشان را تبري مي كنند بر تمام خاطراتت
پس قبول كن براي رهايي از يك حس نابود كننده هر كسي تلاشي مي كند
ليست سياه تو به من فهماند اين راه به بن بست رسيده و حالا بايد ديگري بيايد و از اين بن بست بي دليل رهايم كند
اينكه به يكباره مهرباني آمد كه گناه كار ترين نا مهربانان بود
اينكه تا پاي نابودي مرا كشاند اينكه ليست سياه تو با من چه كرد بماند
اما سري به ليست سياه زندگي بايد زد
آدم هايي هستند كه بي دليل به ليست سياه سپرده شده اند
بايد براي رهايي اين آدم ها از ليست سياه نفرت تلاش كنيم
نمي خواهم بگويم تو هم بي تقصيري ولي از همان دوران كودكي گفتن قصه هاي عاشقانه بسيار كار اشتباهي هست
عشق را بايد شناخت اما تويي كه از گذشته ي عاشقانه ي آدم ها مي گويي پايانش را هم بگو
و همچنين كودكي را كه درون رويا غرقش كرده ايي را با سختي هاي عشق آشنا كن
مهربانم عشق هنوز هم زيبا ترين واژه ي الهيست اما اگر بعضي ها با گناه ذاتيشان تبديل به نفرتش نكنند
سري بزن به ليست سياه روزگارت نمي خواهم رهايم كني اما
وقتي دنيا ي كسي مي شوي رويايش مي شوي بدان عشق تو را لايق اين دوست داشتن ها دانسته وگرنه جاي تو همان ليست سياه عشق است مباركت باشد
+ نوشته شده در نوزدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت ۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
هواي دلم دوباره مه گرفته
نمي دانم مي گويند مه گرفتگي دل يعني سردي مطلق يعني برف بي انتها يعني بي احساسي يعني
يخ زدن دوستت دارم ها
شايد بهار دل وقتيست كه دل گرم كسي مي شود
كسي كه مي داند بودنش يعني محقق شدن تمام آرزو ها تمام رويا هاي نا گفته
چقدر سرد شده وجود پر از احساس بي انتهايم
دستانم از بيم يخ زدن در هواي خاطراتم بي حركت مانده
مي خواهم بگيرم از نفس هاي پر از توهم بخار گرفته اش اين كلام عشق نما را
مي خواهم ببندم اين هوس هاي مه گرفته ي زمانه ي منحوسش را
اما دستان بي گناهم يخ زده از همه ي نمي دانم ها
چه شد ؟ نمي دانم
چه بايد كرد ؟ نمي دانم
اين دل هنوز هنوز به خاطر هيچ رهگذري گرم نخواهد شد
انگار تمام پوشش هاي احساس براي تقديم گرما كم آورده اند
انگار نگاهها پر شده از سوالات يخ زده در هواي مه گرفته ام
كلام تو را هنوز مي بينم در بين نگاههايمان در همين هواي نا مفهوم نگاه يخ زده
چقدر هواي دلم سرد شده چقدر سردم شده
و نمي دانم اين قدم ها به سوي كدام وادي در حركتند
و نمي دانم با اين كلمات گزاف پر از هوس هاي نا مروتانه چه كنم
شده ام همان آدم برفي روزگار كه براي اثبات بي گناهي ذره ذره دارد آب مي شود
با هر كلام از سر هوس با هر نگاه از سر بي خبري ذره ذره كوچكتر و كوچكتر مي شوم وقتي مرا با همه ي شادي بي وصفت ساختي نگفتي رهايم مي كني تا آدم هاي رهگذر اين وادي مرا به خاطر اجبارشان شايد ؛شايد هم از سر لااُبالي گري ملعبه ي دستان پر از گناهشان كنند
وقتي مرا ساختي با همه ي زمزمه هاي آواز گونه ات اي كاش مي گفتي آينده يعني نابودي من
اي كاش مي گفتي آينده ي بي تو را چگونه بايد سر پا بايستم
اي كاش مي گفتي با رهگذران گاهي عاشق چه بايد كرد ؟
اي كاش مي گفتي وقتي رفتي تا برايم معوا ي عشق بسازي چه شد كه ديگر باز نگشتي
اي كاش مي گفتي چه كسي دل سرما زده ات را گرم كرد
او كه بود كه گرماي وجودش با بازنگشتنت دارد ذره ذره آبم مي كند
من هنوز در انتهاي همان جاده كه با عشق مي ايستادم ايستاده ام تا شايد بيايي و مرا در اين بحران هوسرانان ، دلگرمي شوي
هنوز آدم برفي عشق تو هستم واي اگر تو در بهار اسير شوي
واي اگر طراوت بهار تو را مجذوب كند
واي اگر اين آدمها آدم برفي عشق را به خاطر آمدن بهار ويران كنند و به دست جويبار بسپارند
چقدر سردمه يخ زده دستاي بي گناهم
http://sv3.upmusic.ir/Tracks/Songs/Babak%20Jahanbakhsh%20-%20Barf%20(UpMusic).mp3
+ نوشته شده در سیزدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت ۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
ساده مي نويسم از دنيا يي كه مي شود ملموسانه عاشقش بود
از دنيايي كه ستاره ها مي فهمند در نگاهت چه مي گذرد
از دنيايي كه ساده عوض مي شود ساده رنگ مي بازد
و ساده مهربان مي شود
نمي دانم دنياي آدم هاي بدون سادگي چه رنگيست
اما هر چه هست لطافت سادگي هايم را ندارد
مي شود به سبك كساني نوشت كه همه بگويند
چه عالميست براي خودش
اما نه من مي خواهم ساده بنويسم براي كساني كه معناي عالم بودن را نمي دانند
مي خواهم با سادگي از دنياي تواضع به دنيا ي برترين ها بكشانمشان
شايد جنس نگاه اين آدمها با هم فرق داشته باشد
اما در اوج نگاهشان قله ايست رو به خوشبختي
سادگي هايم را بفهم كه از خيره سري نيست
نمي خواهم با نگاه تو لجبازي كنم
من صداقت آدم ها را با سادگي مي پسندم
چرا كه دنيا ي آدم هاي ساده باور كردنش آسان تر است
و نمي دانم ماه چه رنگيست خورشيد چگونه مي تابد
وقتي مي شود با نگاه ساده زيستي به جان ماه و خورشيد رنگ بخشيد
مي خواهم بروم تا بي نهايت تا همان اوج خوشبختي اما
اگر تمام صداقته صادگي كلماتم را درك كردي بفهم در عمق اين سادگي ها يك كلام است
عشق به معبودي كه ساده باورش كردم ساده دوستش دارم و ساده عاشقش هستم تا ابد
+ نوشته شده در یازدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت ۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم امروز پاي درد و دل مهربانويي نشستم
و او گفت از خيانت نا مهربانش و او گفت و اشكهايمان جاري شد
انقدر كلافه شدم وقتي فهميدم در سرزمين من خيانت جرم نيست
انقدر كلافه شدم وقتي فهميدم دل شكسته يك مهربانو در سرزمين من هيچ ارزشي ندارد
بعد از اين همه شنيدن ها تازه فهميدم نمي توانم كلامي از سر آرامشش هم بگويم
نا مهربانش علنا در برابرش دست به خيانت مي زند
و اين خيانت علني در دنيا ي آدمهاي امروزي جرم نيست
اي كاش مي شد او را در دادگاه انسانيت مجازات كنيم
اي كاش مهربانو هاي سرزمينم براي دل شكسته هم صاحب اين اشكهاي از سر بي پناهي نمي شدند
مهربانم انقدر كلافه ام كه دنيا ي او را پر از همه ي خشم ها ديدم
پر از همه ي نفرت ها از همه ي اي كاش ها
آن مهربانو مي گفت و من تصور مي كردم چقدر اين آدمها مي توانند وقيح باشند كه از اين شكستنها نمي هراسند
مهربانو هاي سرزمينم مجبورند در برابر رفتار هاي غير انساني نا مهربانان روزگارشان سكوت كنند
چون فرهنگ انسانيت در بين اطرافيانشان نيست
چون آنقدر طعنه هاي كوته فكران را شنيده اند كه مي خواهند در زير همه ي خيانت ها و دروغ ها خورد شوند
اما به روزگار طعنه ها باز نگردند
خدايا به اميدي كه رفتار هاي غير انساني نسبت به مهربانو هاي سرزمينم قابل مجازات شود
نمي دانم چگونه برايت بنويسم كه بفهمي عاقبت دل شكسته خودش مجازاتيست در دادگاه عدل الهي
هنوز در ترديدم كه چگونه مي شود
به مهربان هاي امروزي اعتماد كرد وقتي انقدر بعضي ها نام انسانيت را بر خود حرام كرده اند
براي آن مهربانو دعا مي كنم
اميدوارم خداي انسانيت خداي احساس ياريش كند
خدايا هرگز نگذر از گناه مهربان هايي كه براي دل شكسته ي مهربانويشان ارزشي قائل نيستند
و آنها را نبخش تا وقتي هنوز مهربانوي دلشكسته اي هست لطفا
+ نوشته شده در دهم بهمن ۱۳۹۶ساعت ۳ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
دلم گرفته تر از تمام عقاقي هاست
گرفته تر از همه ي نمي دانم ها از همه ي خدايا پناهم بده هاست
چقدر سخت مي شود بي مُهاوا دوست داشت
چقدر سخت مي شود مجبور شوي تا همه شاد شوند
چقدر سخت است اين مسير نمي دانم هاي عشق
چقدر سخت است وجود آدمي مملو از كلام باشد و گوشي براي شنيدن نباشد
چقدر سخت است اين طاقت هاي پيش بيني نشده
باز هم نمي دانم هاي روزگار سراغ از من گرفته اند
اي كاش آدمها مي فهميدند چقدر دشوار است در ورته ي نمي دانم ها اسير شدن
كجاي قصه را اشتباه نوشتم نمي دانم
كجاي مسير عشق را اشتباه آمدم نمي دانم
كجاي روزگار اشتباه دعا ي خواستن داشتم نمي دانم
اما اين را خوب مي دانم براي دوست داشتن براي عاشق بودن
براي اينكه تكيه گاه بي قراري هايت را بيابي تنها گفتن احساس كافي نيست
وقتي مي خواهي مرحم شوي براي يك زخم بايد مرحم بودن را بلد باشي
وگرنه اين زخم عميقتر و عميقتر خواهد شد
خدايا در اين وادي نمي دانم ها تنها پناهم تويي فقط تو پس ياريم كن
+ نوشته شده در نهم بهمن ۱۳۹۶ساعت ۱۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
صبور كه باشي دنيا طور ديگريست
خدا مي داند از بين اين آدم ها كداميك ماند و صبور بود و كداميك نتوانست بماند
صبور كه باشي تيشه هاي بدتينتان روزگارت بي اثر خواهد شد
فكر نكن آمده اي به اين دنيا فقط براي اينكه مركز آزمون ها باشي
فكر نكن اگر در برابر سختي ها خسته نشدي كسي نمي بيند
خالق عشق حواسش به دلهاي صبور هست
عاشقي كن به سبك عشق هاي الهي به سبك آدم هاي عاشق پيشه به سبك آنهايي كه مي دانستند صبوري و انتظار پايانش خوشبختيست
به سبك آنهايي كه فهميدند پاداش الهي همان
نتيجه ي تحمل سختي هاست همان جبران مافات است همان صبوري به سبك عشق بازان روزگار است
وقتي صبور باشي
ستاره ي اقبالت به امر الهي مي چرخد و مي چرخد تا ستاره ي اقبال صبورش را بيابد
آنوقت مي شوي يك خوشبخت ؛ مي شوي يك عشق الهي مي شوي يك لذت بي پايان از عشق ماندگار
خالق عشق حواسش به همه ي دلهاي صبور هست
و حالا باز هم بايد بگويم
خدايا عاشقتم بي منت بي ترديد
+ نوشته شده در نهم بهمن ۱۳۹۶ساعت ۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
در صداي زمان قدم مي زنم و براي شاپرك هاي گذشته دست تكان مي دهم
رويا مي شود در گذشته ها جا بماند يا نه ؛ تصوريست براي آينده ؟
آنچه را مي شود خواست مي شود تعبير كرد در وجود انسانيت مفهوم مي يابد
در معناي زمان مي شود دل را به آستانه ي احساس رساند
راستي مي داني چقدر مي شود در دنيا ي احساس زيبا زندگي كرد ؟
اگر نگاهي بي تمنا داشته باشي
اگر در تمام هستي يك حرف پاك دوستت دارم را حك كرده باشي
راستي دنيا ي احساس آدمي را چگونه مي شود كشف كرد ؟
اگر بداني آه اگر بداني ؛ وقتي وارد دنيا ي احساس آدمي شوي يعني يك مالك احساس گونه داري
تو را مي سپارم به تمام احساس هاي پاكي كه در تصور دنيايي من زيبا ترين نوع دوست داشتن است
تو را مي سپارم به همه ي امواج متلاطم بي نظير عشق
تو تنها بهانه ام براي دوست داشتني بدان تا ابد
مهربانيت را برايم شرح نده
تو همين باور بي نظير من هستي
باوري كه مي شود خالصانه دوستش داشت عالمانه تقديرش كرد
اي تمام ثانيه هاي لطيف عاشقانه ام تو تنها باور نگاه بي تمنا ي من هستي
+ نوشته شده در چهارم بهمن ۱۳۹۶ساعت ۹ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
امروز 4 بهمن
گزارش راهنمای سفر من به نقل از خبرگزاری تسنیم از اصفهان، داستان نویس نابینای اصفهانی که تا به حال در جشنوارهها و مسابقههای زیادی موفق به اکتساب رتبههای برتر شده است روزهای دشواری را میگذراند. او نخستین بار در جشنوارهای که از سوی سازمان بهزیستی برگزار گردید مالک رده دوم کشوری گردید و از آن پس موفقیتهای بسیار دیگری نیز در راستای داستان نویسی به دست آورد. از ۱۲ سالگی نوشتن را شروع نمود. آن سالها سوی چشمهایش را هنوز از دست نداده بود. به سبب نسبت فامیلی پدر و مادر بیناییاش را آهسته آهسته از دست داد. ابتدا چشمهایش کم سو گردید، روزانه که میگذشت این کم سویی زیادتر و زیادتر میشد تا اینکه ۱۰ سال پیش در سن ۲۷ سالگی بیناییاش را کاملا از دست داد.
بعد از نابینا شدن، دنیا مشابه چشمها برایش تیره و تار گردید. روزهای بسیار دشواری را گذراند. تحمل اینکه دیگر هرگز زیباییهای دنیا را نمیبیند برایش بسیار دردناک بود. حق هم دارد؛ "دنیا را لحظهای با چشم های بسته ببین"، حتی تصورش هم دشوار است.
اما فهیمه رجبی با کمک مادر با آن کنار آمد. باید زندگی را ادامه میداد. از نوجوانی عشق به نوشتن و داستان سرایی در او رشد کرد و پس از ان بدون نوشتن نمیتوانست روزهایش را به شب برساند. اما زندگی بعد از نابینا شدن برای فهیمه به گونهای دیگر اتفاق افتاد.
فهیمه رجبی داستان نویس نابینای اصفهانی که به پشتیبانی و کمک احتیاج دارد و روزهای دشواری را میگذراند.
آنقدر رده آوردهام که حسابش از دستم رفته است
فهيمه رجبی درباره رتبههایش میگوید: آنقدر در جشنوارههای متفاوت رده آوردهام که حسابش از دستم رفته است. من عاشق نوشتن، شعر سرودن و مطالعه هستم و این علاقه از ۱۲ سالگی در من تشکیل شد. نخستین بار در جشنوارهای که از جانب بهزیستی برگزار شده بود شرکت کردم و مالک رده دوم کشوری گردیدم. پس از ان نیروی انتظامی جشنواره "پروانگان" را برگزار نمود که در آن نیز رده دوم کشوری را به دست آوردم.
او اندکی فکر میکند، خیالش به سمت روزهای گذشته میرود و بعد از مکثی طولانی میافزاید: در جشنواره مواد مخدر نیز رده آوردم؛ در جشنواره تبریز هم رده بهدست آوردم. باقی رتبهها را یادم نیست. تنها سرگرمی من شرکت در جشنوارههاست و با یاری خدا در زیادتر آنان موفق شدهام.
زیادی از فیلمنامههایم مورد تایید کارگردانها جای گرفت
فهیمه درباره علاقهاش به فیلمنامه نویسی میگوید: من در راستای فیلمنامه نویسی و داستان کوتاه و شعر نیز فعال بوده و هستم. بعضی از کارگردانها فیلم نامههای مرا قرائت کردند اما چرا که هزینه برای انجام دادنش نبود به در نهایت نرسید. نتوانستم کاری از پیش ببرم. تنها کاری که میتوانم انجام بدهم و از دستم برمیآید شرکت در جشنوارههاست. هیچ کار دیگری نمیتوانم انجام بدهم.
او با اشاره به اینکه کارشناسی حقوق دارد اما هیچ استفادهای از رشته تحصیلیاش نمیتواند بکند، میگوید: کار من نوشتن است؛ اما به علت مشکلات زیاد مالی هنوز نتوانستهام هیچ کتابی را به چاپ برسانم. برای چاپ داستانهایم خیلی استقبال شده اما چون هزینه چاپ آن را ندارم با مشکل رو به رو گردیدم. کاری نتوانستم از پیش ببرم؛ موانع و مشکلات آنقدر زیاد است که حتی فکر چاپ کتاب را هم نمیتوانم بکنم.
فهیمه میگوید: با هر ناشری که سخن میزنم از من هزینه اولیه چاپ کتاب را میخواهند. من ریالی برای هزینه کردن ندارم واقعأ. آنان هزینه اولیه را میخواهند تا مراحل بعدی چاپ کتاب را انجام دهند اما من هیچی ندارم به همین سبب هنوز نتوانستهام حتی یک کتاب چاپ کنم.
هیچکس حمایتم نمیکند؛ از بهزیستی هم کمک خواستم اما…
فهیمه آهی میکشد و اهتمام میکند عداوت ناخواستهاش را مخفی کند؛ تاکید میکند که " من هیچ شغل و درامدی ندارم، هیچ مستمری به من تعلق نمیگیرد"؛ او میگوید: چند بار نامه درج کردم و از آنان تقاضای کمک کردم، اظهار کردم که به مستمری احتیاج دارم. اما آنان اظهار کردند که مستمری به من تعلق نمیگیرد چون شرایطش را ندارم. اظهار کردند پدرتان بازنشسته است، به شما مستمری تعلق نمیگیرد.
او دو مرتبه هم مکث میکند، میدانم که اهتمام میکند بغضش را دو مرتبه هم ببلعد. میپرسم: "چه خواستهای از مسئولین داری؟"؛ سکوتش را شکست و اظهار کرد: از مسئولین میخواهم هزینه ماهیانهای به من تعلق بگیرد که بتوانم از این شرایط سخت رهایی پیدا کنم؛ دغدغه مشکلات خستین زندگی را نداشته باشم و بتوانم نوشتههایم را چاپ کنم. به زندگی امیدوار شوم. برای من زندگی خیلی سخت میگذرد. چون هیچ درآمدی ندارم و تنها راهم نوشتن است؛ میتوانم با استفاده از همین نوشتن روزهای بهتری دارا باشم. از مسئولین خواهش میکنم کاری برایم انجام دهند.
فهیمه میگوید: هر کدام از اعضای خانوادهام زندگی خاص خودشان را دارند. هر کس گرفتاریهای خودش را دارد؛ واقعا کسی نمیتواند به من کمک
کند.
کلافگیهایم را با نوشتن معالجه میکنم
او به خستگیهای روزانه، کلافگیها و پریشانیهایش اشاره میکند و میگوید: وقتی خیلی سردرگم و کلافه میشوم یا وقتی حرفهایی دارم که نمیتوانم به کسی بگویم به نوشتن پناه میبرم. با این شیوه خودم را تخلیه میکنم؛ راه خیلی خوبی برای آرامش است.
فهيمه این بار لبخند میزند، صدای خندهاش در گوشم میپیچد، از شادی کوتاهش خرسند میشوم؛ میگویم: "این جور وقتها چه مینویسی؟"؛ میگوید: نوشتن برای بیان دردها و مشکلات راه خیلی خوبی است. این جور وقتها یا شعر مینویسم، یا داستان کوتاه، گاهی هم دلنوشته. آن هم با نوشتن. لذت بسیار زیادی دارد. غم آدم را کم میکند. یکی نوشتن، یکی هم مادرم؛ که وقتی دلخور و خسته هستم پناهم میشود.
مردم مرا باور نکردهاند، نوشتههایم را فهم نمیکنند
فهیمه از مردم خصوصأ اطرافیان خودش و افرادی که وی را میشناسند گلایه دارد. میگوید: مردم شاید نمیتوانند باور نمایند که یک نابینا میتواند داستان خلق کند و بنویسد. باورش ندارند؛ تصورش را هم نمیکنند که من میتوانم اینطور کلمات را کنار هم قرار دهم و داستانی خلق کنم که از خواندنش لذت میبرند.
او میگوید: یک چیزی مرا خیلی دلخور میکند و آن هم قضاوتهای مردمی است که خیلیهایشان اصلا در راستای داستان نویسی تجربه و یا حتی تحصیلاتی ندارند.
فهیمه به شیوه آرام کردن خودش در این زمانها اشاره میکند و میگوید: اما بعد با خودم کلنجار میروم، سخن میزنم و خودم را متقاعد میکنم که اشکالی ندارد، قطعا نادانسته صحبتی زده و واقعأ نمیتواند نوشتههایم را فهم کند.
او دو مرتبه به مادرش اشاره میکند و میافزاید: مادرم همراه بسیار خوبی است. اگر او نبود شاید نمیتوانستم موفق شوم. هر وقتی که نا امید میشدم یا میگفتم که "بریدم، دیگه نمیتونم" مادرم دستم را میگرفت و میگفت: "کار نشد نداره، تو میتونی" و توانستم. واقعأ توانستم و با حمایتهای روحی و روانی مادرم در راستای داستان نویسی موفقیتهایی اکتساب کردم و اطمینان دارم اگر از من پشتیبانی گردد میتوانم بسیار موفقتر هم باشم.
یادآوری یک خاطره تلخ
فهیمه ۱۰ سال پیش بیناییاش را به صورت کامل از دست داد. از او میپرسم: "چطور بیناییات را از دست دادی؟ اگر برایت سخت نیست بگو"، میدانم برایش دشوار است اما خانمی میکند و میگوید: پدر و مادر من با هم فامیل می باشند. به همین سبب من اندک اندک و به مرور زمان بیناییام را از دست دادم. اما از ابتدا کاملأ بینا بینا بودم.
او با اشاره به اینکه شرایط آدم را ملزم به پذیرش مشکلات میکند، میافزاید: من ناچار به پذیرش مشکلم هستم. کار دیگری از دستم برنمیآمد. درست است که وقتی بیناییام را به صورت کامل از دست دادم زندگیام تغییر کرد و کلأ در یک مسیر دیگر جای گرفتم اما با نوشتن و با تکیه بر خوبیها و آرامشی که مادرم به من میداد و میدهد توانستم زندگی تازه ای برای خودم بسازم. این زندگی جدید مشکلات خیلی زیادی خصوصأ از جنبه مالی دارد. به به صورتی که گاهی نا امید و دلسرد میشوم.
معلولیت تنگنا نیست، اما تنگنا را برایش ایجاد کردهاند
فهیمه از اینکه دیگران برای انسانهایی که از نظر جسمی معلول می باشند تنگنا ایجاد کردهاند، دلخور است، میگوید: معلولیت تنگنا نیست؛ اما تنگنا را برایش به وجود میآورند. وقتی یک معلول قدرت و استعداد دارد که در یک کاری موفق گردد اما شرایط فراهم نباشد آن مساله برایش تنگنا ایجاد میکند. معلولی که میتواند از راه علم و دانش به جایی برسد اما شرایط برایش فراهم نیست، وقتی از جنبه مادی، اداری و حتی روحی پشتیبانی نمیشود آیا میتواند
معلولی که میتواند از راه علم و دانش به جایی برسد اما شرایط برایش فراهم نیست، وقتی از جنبه مادی، اداری و حتی روحی پشتیبانی نمیشود آیا میتواندبه موفقیتی که یک آدم سالم میرسد دست پیدا کند؟ من منکر کوشش و پشتکار نیستم، آدمهای معلول زیادی بودند که به موفقیتهایی بزرگی هم رسیدهاند اما یک تنه و بدون حتی کوچکترین پشتوانه مالی تا کجا میتوان رفت.
معلولان را پشتیبانی کنید
او میگوید: استعدادهای معلولان باید شناسایی گردد، گروهی برای این کار دست به کار گردند. از معلولانی که قدرت دارند و خودشان هم خواهان پیشرفت می باشند پشتیبانی نمایند. به چه سبب باید اینطور باشد؟
به چه سبب باید اینطور باشد؟فهیمه میگوید: منظور من از پشتیبانی اعطای وام به معلولان نیست. معلولان که شغلی ندارند، درآمدی ندارند که بتوانند اقساط وام را بپردازند. خواهش میکنم پشتیبانی مسئولین از معلولان به گونهای باشد که معلول زیادتر از این عارضه نبیند.
منحصرا خدا رازدار است
" " اندکی مکث میکند و میگوید: من عاشق خدا هستم.
از فهیمه رجبی، داستان نویسی که به گفته خودش و یا آدمهای روشندلی
AM
مثل خودش "بی نگاه" است خواستم سخن آخرش را بزند، اظهار کرد: تنها خواستهام پشتیبانی است و با در نظر گرفتن یک مستمری یاریام کنند. زندگی خیلی سخت میگذرد.خیلی سخت ..
فهیمه داستان نویس روشندلی که علی رغم تمام سختیهایی که پیش رو داشت توانست در زیادی از راهها موفق باشد و سرافراز بیرون بیاید. حالا او احتیاج به پشتیبانی مسئولین دارد تا بتواند مسیر مورد علاقهاش را با قدرت ادامه بدهد و چه بسا روزی از نویسندگان موفق این آب و خاک گردد. کمک هرچند مختصر مسئولین میتواند مسیر زندگی وی را عوض کرده و علت گردد فهیمه در راهی که انتخاب نموده است موفق گردد. چشم به راهی دشوار است اما با کمک مسئولین میتوان به آیندهای روشن که فهیمه در رویاهاش میپروراند امیدوار بود؛ فهیمه امید دارد و به خود مطمئن است که اگر پشتیبانی گردد میتواند بال پروازش را بگستراند.
گفتوگو از ثریا قنبری
+ نوشته شده در چهارم بهمن ۱۳۹۶ساعت ۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم مي گويند دلبستن جرات ميخواهد و يك دل بي ريا
نمي دانم در كجا ي زمان به خاطر چه تو را گم كردم
روزي كسي پرسيد
چرا بي نگاهي را فرياد زدي ؟
گفتم تا بدانند صداقت عشق دروغ نمي خواهد
اويي كه پا در راه عشق مي گذارد بايد بداند قدم ها ي بعدي متزلزل است يا مداوم ؟
مهربانم دنيا ي عجيبيست
اويي كه دوستش داري ديگري را مي خواهد
و اويي كه دوستش نداري تو را مي خواهد
روزي در اوج بي قراري ها گم شده بودم
تمام كودكي هايم را مرور كردم تا تا تا همين نقطه
چه آدم هايي كه به خاطر بي نگاهي رفتند
چه آدمهايي كه بر خلاف ميلشان ماندند
اما تو نه آمدي نه رفتي
هميشه در يك سايه در زير همه ي افكارم بودي
هميشه حضور تو بود خاطره هاي تو بود
هميشه اين بودن ها و نبودن هايت مرا آزار مي داد
نوشتم از بي نگاهي اما هنوز سايه ي تو ماند
نوشتم عشق بي نگاه اما هنوز نگاه سايه ي تو بر وجودم سنگيني مي كرد
نوشتم تو نه
اما كمي بعد اشكهايم با نوشتنم مقابله مي كردند
نمي دانم تو در همان عشق سايبانيت چه از خدا خواستي كه مرا با همه ي نمي دانم هايم تنها نگذاشتي
مهربانم از آدمهاي شبيه تو بيزارم
از آدمهاي در نقاب همرنگ تو بيزارم
انگار وقتي هم نمي خواهم به تو فكر كنم مانعي هست
براي بيشتر دوست داشتنت
من اسير نمي دانم هاي عشق تو شدم
گاهي از خدا مي خواهم اين سايه ي بي قرار را به دنياي آفتابي ديگري بسپارد
و آنوقت پشيمان مي شوم از همه ي دوست نداشتن هايت
وقتي به دنيا ي عاشقانه ي ديگران مي انديشم
هيچ دنيايي سخت تر از سايه ي عشق من نبود
انگار دنيا ي عاشقانه ام خوب از تو و احساس تو محافظت مي كند
نگران نباش حتي اگر با عشق تو هم جدال كنم ؛تو پيروز خواهي شد چرا كه هر آفتاب نشيني به سايبان امن عشق نيازمند است اما
اگر خدا بخواهد
+ نوشته شده در دوم بهمن ۱۳۹۶ساعت ۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|