يك نگاه بي نظير زير باراني كه فاصله هايمان را به هم متصل مي كرد
دستهايم را مي برم بالا و بالا تر
تا شاديم را با تمام اين باران عشق تقسيم كنم
تا دعا كنم تا آن نگاه پر از عشق را دوباره احساس كنم
باران كه مي بارد تمام دفتر خاطراتم دانه دانه در ذهنم مرور مي شود و تند تند براي قرار گرفتن در محتواي قلبم با عجله حركت مي كنند
چقدر باران زيباست
چقدر فضاي رويا هايم رمانتيك و شاعرانه مي شود
آن وقت ها باران ؛ عشق را برايمان رنگين تر مي كرد
انگار عشق همان نفس هاي پاكمان بود
بي حد بي مرز بي چتر
خيالي نبود از عاقبت اين باران از تب عشق از لرز هاي بي انتها
اينكه بوديم و خواهيم بود شادي وجودمان را تكميل مي كرد
باران انگار احساسمان را عاشقانه تر مي پروراند
وقتي دوستت دارم با صداي باران آهنگين مي شد آنوقت نامش را مي گذاشتيم عشق ماندگار
باران دوستت دارم هر روز هر لحظه هميشه چون تو مبناي عشق ماندگار من هستي
http://sv.mylordmusic.com/Hamed%20Homayoun%20-%20Asheghaneh%20-%20128.mp3
+ نوشته شده در سی ام مرداد ۱۳۹۶ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
نمي دانم درست چه زماني از او متنفر شدم
وقتي گفت سلام ؟
وقتي گفتم راه سختي در پيش دارم ؟
وقتي گفت دنيا ي تو را مي سازم ؟
وقتي گفتم من در ابهام احساس فرو رفته ام ؟
وقتي گفت سايه ي درد هايت مي شوم ؟
وقتي گفتم من با اين شكستن ها همدمم ؟
وقتي گفت قدم هايت را با اعتماد به نفس بردار ؟
وقتي گفت اينجا غريبي تو را به جان مي خرم ؟
وقتي گفتم من از اين نگاه مي ترسم ؟
وقتي گفت زمين خوردي مهم نيست دستهايت را به من بده دوباره بلند شو ؟
وقتي گفتم فقط تو مي تواني معناي كلامم را بفهمي ؟
وقتي گفت دنيا ي ما بي اراده مشترك شده ؟
وقتي گفتم لبخند را نمي شناسم چون هرگز نديدم ؟
وقتي گفت شادي دل تو رويا ي محبوب من است ؟
وقتي گفتم جز تنش چيزي در دنيا ي خصوصي خودم نديده ام ؟
وقتي گفت بي خيال دنياي ديگران ما دنيا ي خودمان را داريم ؟
وقتي گفتم عشق را فقط در افسانه ها خوانده ام ؟
وقتي گفت به تو ثابت مي كنم عشق در واقعيت زيبا تر است ؟
وقتي گفتم دوستت دارم آري همين وقتي فهميد دوستش دارم ترديد تمام وجودش را فرا گرفت
نگاههاي افسوس بار برايش معنا پيدا كرد
دنيا ي ديگران برايش قشنگتر و جذابتر شد
زمزمه هاي بيمار صفتان مرددش كرد
چه بد مي كنند اين آدم هاي بيمار صفت با سرنوشتم
چه بد مي كنند آدم هاي بيمار صفت با دلم
و حالا همين بيمار صفتان مجبورم كردند كه چون او باورشان كرده متنفر باشم
از او از دنيا ي او از همه ي آنچه كه آرزويم بود رويا يم بود
حالا متنفرم از احساس او عشقي كه او صاحبش باشد
ولي در تهه اين تنفر در تهه اين نمي خواهم ها
يك روزنه هست روزنه اي به نام عشق
كه خود را به هر سو مي كوبد تا اين تنفر را از اين قلب عشق نديده بيرون كند
نمي دانم از كجاي اين قصه شروع كنم
اما تنها خدا مي داند فقط خدا مي داند در زير اين تنفر چه مي گذرد همين
http://sv.jenabmusic.com/93/azar/2/Iman%20Ghiasi%20-%20Hesse%20Mano.mp3
+ نوشته شده در بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
تنها كه ميشي خيلي وقت داري براي فكر كردن
به گذشته به آينده به تموم كلماتي كه شنيدي تصوير هايي كه ديدي قدم هايي كه برداشتي قدم هايي كه بر نداشتي كلماتي كه گفتي يا نگفتي
تنهايي آدمو عاقل مي كنه شاعر مي كنه نويسنده مي كنه
خوبيش همينه كه مي توني بي مرز خودت باشي بي حد آدماي روزگارتو بشناسي
مي فهمي هر چيزي ارزشي داره تا به اون ارزشه نرسي خداوند رتبه ي بعدي را بهت نميده
مي فهمي مادر شدن لياقت مي خواد
مادر شدن فقط افتخار زناي آشنا به يه شكم قلمبه نيست
مي فهمي مادر شدن يه سوگنده يه قسم يه تعهد
مي فهمي پدر شدن ارزش داره
پدر شدن فقط جذبه ي مرداي آشنا تربيت هاي خودخواهانه نيست
مي فهمي همسر شدن ارزش داره
همسر شدن فقط وصل شدن به يه نفر ديگه يك سند مشترك داشتن نيست
مي فهمي افتخار همسر شدن آشنايان براي اينكه فقط توي يه سند مشتركند ارزش نيست
مي فهمي دوستي ارزش داره
دوستي فقط گاه گاهي يه پيام و يه احوال پرسي ساده نيست
اين كارو كه هر رهگذري مي تونه انجام بده
مي فهمي دشمني هم ارزش داره
تنفر داشتن از ديگران هم بايد اونقدري باشه كه لايق تنفر باشه
گاهي بعضي مسائل اصلا ارزش تنفر ندارند كه بشه دشمني
مي فهمي فرزند شدن هم ارزش داره
فرزندي اين نيست كه فقط باعث تكميل خانواده بشي
بايد ارزش فرزندي هم داشته باشي فرزندي كه به جاي تكميل يك خانواده
اون جمع عاشق و صميمي دو نفره را به بي قراري تبديل كنه پس ارزش فرزندي نداشته
مي فهمي هر مقام و رتبه اي يه ارزشي براي خودش داره
فقط حفظ كردن چند تا كتاب و مدرك ارزش يك رتبه نيست
بايد لايق اون ارزش باشي
مي فهمي دوستت داشتند بايد دوستشون داشته باشي فراموشت كردند بايد فراموششون كني
گاهي مواقع براي آدمايي زمان و احساستو قربوني مي كني كه اصلا ارزش نداشتند
و بديش اينه كه وقتي مي فهمي كه ديگه خيلي دير شده
براي ارزش داشتن بايد اونقدر قدم هامون محكم باشه تا به اون ارزش برسيم
تا هر چي هستيم هر چي شديم
به انسانيتمون افتخار كنيم
پس هرگز براي تنهايي كسي افسوس نخوريد گاهي تنهايي بهترين فرصت براي انسانيت هست كه
بعضي ها خيلي وقته فراموشش كردند
تنهايي دوستت دارم تا وقتي صلاح خداوند است
+ نوشته شده در بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۸ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم آنقدر دريا ي دلم آبيست كه دنيا يي از عشق پر از سختي نمي تواند ذره اي هم وسعت اين بي نهايت را كدر كند
مهربانم من عاشق بي انتهايي هستم كه مي دانم عشق تنها نعمتيست كه نمي شود از آن حذر كرد
عشق برايم بي مرز ترين احساس دنياست
در برابر تمام احساس پاك تو مي جنگم
اما در اين جنگ مي بازم تنها به تو
به تويي كه بايد باور كني قلبم تنها مأمن آرزو هاي توست
سرزمين عشق من در وجود بي انتهاي توست به اندازه ي شانه هايي كه مي توان به آنها تكيه كرد
من در تمام سختي ها در غم ها در تمام قدم هاي روزگار صبور ترين آدمها خواهم شد
مي داني چرا چون من يك مردادي هستم
http://2ustiha.ir/files/Musics/Reza%20Sadeghi%20-%20Man%20Ye%20Mordadiam.mp3
+ نوشته شده در بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
خدايا ممنون تو هميشه هواي دلم را داشتي
خدايا شب تولدم هر سال به خاطر اين جشن آسموني كه برام مي گيري با بارون شهاب سنگ ازت تشكر مي كنم
امسال يادم نرفته ها
فقط دنبال جنس نوشتنم مي گردم
حالا پيداش كردم دارم مي نويسم
خدايا ممنون چون هر سال فراموش نمي كني تولدم هست
واسه اينكه عزيزانم تنها كسايي هستند كه هميشه بي منت اولين تبريكا را نثارم مي كنند
روز تولدم بهترين روز عاشقانه ترين روز هست برام
بر خلاف همه كه فكر مي كنند روز تولدشون يعني بالا رفتن سن و كمي ناراحت ميشن
من قشنگ ترين روز زندگيم روز تولدم هست
با هر حالي كه باشم غمگين يا شاد خوب يا بد
ولي هميشه بهترين لحظه هاي زندگيم روز تولدم بوده
خدايا به خاطر اين جشن آسموني
با تموم تواضعم مي پرستمت
خدايا عاشقتم بي منت بي ترديد
+ نوشته شده در بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۹ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم در يك سر در گمي كلافه كننده اسير شده ام
آن روز ها مي گفتي چه ؟
ميگفتي آدم كلافه كه ميشه بايد چيكار كنه ؟
آره ميگفتي آدم كلافه بايد يا دنبال خاطره هاي خوبش بگرده يا يه انگيزه براي ريسمان خوشبختي
خاطره هاي خوبم كه فسيل شدند از بس مرورشون كردم
انگيزه هم كه زير بار مشكلاتم كلل متلاشي
ميگن هر كسي بايد روز تولدش يه آرزوي خيلي خوب داشته باشه يعني بهترين آرزوشو روز تولدش از خدا بخواد
آخه خدا جونم
آرزو هاي خوبم هر دفعه به انبار آرزو هام اضافه شدند
نميگم به هيچكدوم نرسيدم نه انقدرا هم خودخواه نيستم
ولي رسيدنهام انقدر نا محسوس بودند كه يه دهن كجي فوق العاده از طرف اونايي كه هنوز بهشون نرسيدم دريافت كردند
مهربانم سه روز ديگه تولدمه هنوز نميدونم از خدا چي بخوام اصلا بخوام يا نخوام
ولي هر چي فكر مي كنم آرزوي خوبم چيه خب همش تكراريه
يعني توي اين همه سال من چطوري يه آرزوي جديد نداشتم ؟
يكي مي گفت
آرزوي خوب بستگي به شرايط داره هر چي شرايط تغيير كنه
آرزو ها هم تغيير مي كنند
مهربانم امسال مي خوام يه طور جديد از خدا هديه بگيرم
يه سبكي كه خودمم هنوز نمي دونم سبكش چي هست
ولي خدا كنه تا سه روز ديگه و اولين سجاده ي روز تولدم كه پهن ميشه بتونم يه آرزو ي خوب از اون ته مهاي انبار ذهنم بكشم بيرون
مهربانم انقدر توي اين سالها تجربه كسب كردم كه اين بار شكل آرزوم ديگه بوي بچگي و خامي نميده اينو لا اقل مطمئنم انقدر برات از خاطره هاي بدم نوشتم كه مطمئنم تو هم از دستم كلافه شدي
ولي بهت قول ميدم اين بار آرزوي تولدم يه آرزوي ناب باشه اول براي خودم بعدش براي اونايي كه خيلي دوستشون دارم
مهربانم اين بار آرزو هاي قشنگ قشنگ دارم نمي خوام مثل سالهاي قبل پر از آه و ناله و خدايا لطفا باشه
حالا ديگه توي آستانه ي اين سن خوب مي دونم
اگه خدا صلاح مي دونست اون همه آرزو هاي طبق شرايط را بهم مي داد
خب صلاح نبوده منم اعتراضي ندارم خدا جونم
واسه تولدم عشق به يغما بردم سادگي از ته اين دل به خدا مي بردم
واسه اين دل كسي از عشق نگفت باور كن هر چه بود و هر چه شد دست خدا بود باور كن
در مسير دل من تا دل تو راهي نيست اينكه دنيا نشده باعث شاديم مشكل نيست
در زمين يا كه زمان ياد خدا هست همين آنچه در دل غم عشاق زمان هست همين
خب بايد خوب فكر كنم توي اين آرزوم بايد تك به تك آدماي روزگارم را در نظر بگيرم
اونايي كه وقتي به نفعشون بود بي نگاه نبودم
و اونايي كه وقتي به ضررشون بود بي نگاه بودم
اونايي كه آرزو هاي خوبم را به خاطر منافع منحوسشون ازم گرفتند
اونايي كه به خاطر منافع ديگري باعث ضررم شدند
خلاصه هر كسي كه به هر چي خواست رسيد و واسه تنهايي هاش منو توي صندوقچه ي ذهنش نگهداشت
واسه اينكه هر وقت تنها شد هر وقت نتونست از خودش دفاع كنه يه سپري داشته باشه خلاصه
نمي دونم تو توي كدوم گروه از آدماي روزگارم جات هست
اما هر چي هستي حالا ديگه يه خاطره اي شايد براي همون كه گفتي براي رفع كلافگي اينم خوبه نه ؟
http://up.shamsipour-ac.ir/uploads/files/1396/b6_Arezu.mp3
+ نوشته شده در بیستم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم دوباره روز ميلاد دلم رسيده
دوباره از تو نوشتنم يك سال شد هنوز در همين قرار بي انتها
نگاهم به جاده ي بي تو مانده
هنوز كيك تولدم دست نخورده هنوز ميهمان هاي نا خوانده هنوز جاي تو در گرانبهاترين قسمت قلبم خاليست
انگار گران ترين هديه هاي عالم بي ارزشند و شاد ترين معركه هاي دنيا بدون تو خوش نيست
يادت هست ؟
تاريخ قرار عشقمان را مي گويم
يك صده و چهار دهه و هفت نفس از يك نگاه بي قرار گذشته
در تهه جاده ي بي وفايي تو هنوز در انتظارم
شايد بيايي شايد هم هرگز
اما نه هرگز كلمه ايست كه از آن متنفرم
مهربانم روز قراري كه فراموش كردي نزديك است اما نمي دانم در حصار كدامين مهربانو اسير شده اي
نمي دانم چرا راه رسيدن به تو را گم كرده ام
از بين همه ي اين رهگذران به دنبال يك نگاه مي گردم كه نيست
آهاي آدم هاي دلكده
شماها هرگز عاشق نديده ايد ؟
آري روز قرار هميشگي دوباره رسيده و تو و تو نمي داني نفهميدي يا خود را به نفهميدن زده اي كه
هنوز دوستت دارم هنوز هنوز هنوز
http://up.shamsipour-ac.ir/uploads/files/1396/9e_meysam-ebrahimi-yadete-persianmusic1channel.mp3
+ نوشته شده در بیستم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
عاشقي قوس و قزح مي خواهد در پي همنفسش ؛ يار جوين مي خواهد
عاشقي گر چه عجيب است اما جان شيرين و تني غير جهان مي خواهد
عاشقي كوي برين جايش هست آنچه از دور شنيدي ؛ به از آن مي خواهد
عاشقي شادي و يك لبخند نيست يك نگاهي نگران ؛ تا به سحر مي خواهد
عاشقي سر به زمين داشتن است سر به هوا باش ؛ خلاف است حزين مي خواهد
كوي عشاق هنوزم بد نيست يك زبان خوش و دنياييي وزين مي خواهد
اين پرستو به صدايي نشود يك عاشق در دلش غمكده پيداست ، همين مي خواهد
در خرابات دلم عشق به تاراج كه رفت از خدا صبر و از او عشق و وفا مي خواهد
در پرستويي من ترديد نيست غم هجران درونم گوش زمان مي خواهد
من در اين ميكده ها ميل ندارم به دلي در تمناي وجودم ، دل او مي خواهد
عاشقي از نظرم شادي يك معركه نيست بايد از عشق بداني ور نه دنياي ثمين مي خواهد
در بياندل اگر مي خواهي اي پرستو ، غم هجران تو را مي خواهد
شاعر - «پرستوي مهاجر »
+ نوشته شده در هفدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۱۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم از عشق تا فراق برايت گفتم نظاره گر بودي همه ي قضاوت ها را
ديدي چه كردند چه گفتند چه خواستند چه معنا كردند
از عشق بايد براي آدمهايي مي نوشتم كه چه مي دانستند عشق چيست
چه مي دانستند دوست داشتن چيست
آدم هاي سرزمين من عشق را به مضحكه مي كشانند
مي گويند دوستت دارم اما از ترس ويراني يك ستون متزلزل به نام زندگي
مهربان مي شوند اما از ترس رهايي ؛تنهايي ؛فراق
آدم هاي سرزمين من عشق را در كوتاه ترين زمان وصال و زايش مي بينند
آدم هاي سرزمين من وقتي وارد عشق مي شوند تازه مي فهمند اشتباه آمده اند
و يكطرف آنها را در طول زندگي با التماس به دوش مي كشد
آدم هاي سرزمين من بين عشق و آسودگي خيال
اصولا دومي را انتخاب مي كنند
تا عشق هست آسودگي هست ؛هستند
اما به محض خالي شدن ذره اي آسودگي بي خيال همه ي احساس ها مي شوند
آدم هاي سرزمين من بسيار عجيبند بسيار
اما آنچه من مي گفتم در دوره ي نگاشتن نامه هايم
فهميدم و فهميدي فرهنگ عشق ماندگار در بين آدم هاي سرزمين من مُرده
اينجا فقط به دنبال خوشبختي هستند به هر قيمتي حتا به قيمت نابودي ديگران
عشق را تزئين تفكرات بسته بندي شده ي ذهنشان مي دانند
عشق ماندگار يعني تا هستم باش
حالا اين را بايد گفت به هر قيمتي
مهربانم آنچه من از صفات يك مهربان واقعي مي نوشتم هيچكدامشان نفهميدند اين صفات نمي تواند در وجود يك انسان بگنجد
آنها به سبك هاي مختلف مرا درگير تفكرات و قضاوت هاي اشتباهشان كردند
از تحقير تا توهين از افترا تا محكوم كردن
خداي من تو مي داني آنچه در صفات مهرباني من هست فقط خاص توست
چرا كه بنده هايي را كه فقط مي خواهند دل شكسته را ترميم كنند هرگز نمي توانند مهربان من باشند
تو هم خوب مي دانستي و مي داني
خدايا عاشقتم بي منت بي ترديد مثل هميشه
http://dl.sakhamusic.ir/96/mordad/02/Fereydoun%20Asraei%20-%20Vaghtesheh.mp3
+ نوشته شده در پانزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۱۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
دوستش دارم دوست داشتن كه گناه نيست
از نظر تو بي عقليست ؟
باشد من در عشق مي خواهم بي عقل باشم اصلا هر چه تو مي گويي باشد
عشق برايم زيبا ترين راه دنياست
عشق برايم معناي انسانيت است
عشق را وقتي شناختم هنوز نوجوان بودم و امروز مي دانم كه خداوند چه نعمتي را نسيبم كرد
وگرنه در اين دنياي پر از گرگ صفتان حتما نفرت انگيز مي شدم
آري عشق را دوست دارم چون محبوبم را دوست دارم
عاشق عقل به چه كارش مي آيد وقتي مي داند دل پلي شده در بين دو احساس
دوستش دارم با هر چه تو مي گويي با هر چه تو مي خواهي
او را تنها در وجودي مي پرورانم كه پر از همه ي خوبي هاست
تا عشق را از ديد من نبيني دنياي تو هم زيبا نيست
آنچه آموختم در خيال تو عشق زمينيست در خيال من عشق الهيست
بيا با هم يك تصميم بگيريم خوب به دنيايمان بيانديشيم
اما ما هر كاري كنيم يك فرق اساسي با هم داريم
هر دو افراطي هستيم فقط
من در عشق تو در مذهب
اما كداميك بي گناهيم فقط خدا مي داند نه تو نه من
خداوند صاحب احساس هاي ناب است
و من مي دانم دليل آفرينش عشق چيست
همان معنايست كه من مي فهمم چون هنوز هم عاشق پروردگارم هستم
و اين يعني عشق ماندگار من فقط من
+ نوشته شده در چهاردهم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۴ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
دوباره دونيا ي من غرق نور شده دوباره عشق به آسمان سرزمينم آمده
اي هشتمين خورشيد بي نظير آسمان عشق به سرزمين پر از انتظار محبتم خوش آمديد
ستاره ها را گفته ام تا جايي كه مي توانند
از نور متواضع حضور شما درخشان تر شوند
اي آقاي حج نرفته ها
اي آقاي مظلومين و فقرا
ميلاد پر از عشق شما تمام اميد فقراست
پا بوسي شما همان طواف فقراست
نمي دانم چندين بار در جوار متبرك ميعاد گاه عشق شما به نعمت حج فقرا نايل شديم
اما هر چه هست زيبا ترين زمزمه هاي دنيا را برايتان نجوا كردم
اما هر چه بود ؛ كم يا زياد خواندم و خواندم
از سلام خاصه تا توسل ، از زيارت دلي تا معبودگاه عشق
حالا خرسندم از آنچه شما مي دانيد و ديگران نمي دانند
بسيار خوشحالم از آنچه در بين من و شما گذشت در ميعاد گاه عشق
آقاي من مولاي حج نرفته ها
به نگاهي كه هنوز خيره به سمت گنبد نوراني شما مانده
به دلي كه هنوز در ايوان طلاي شما جا مانده
به پاكي دل تشنه لبان صغا خانه
قسم مي خورم
من عشق را هر بار در پا بوسي و زيارت شما تجربه كردم
و اين همان چيزي هست كه
شايد كسي نمي داند و شما و من تنها باورش داريم
پس لطفا شفاعت كننده ي فقرا باشيد
براي رهايي از فقر
شفاعت كننده ي بيماران باشيد براي رهايي از درد
شفاعت كننده ي مظلومين باشيد براي رهايي از ظلم
اگر خدا صلاح مي داند
+ نوشته شده در سیزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
دلم گرفته تر از همه ي هميشگيست
نه به خاطر بي ادبي هاي تو نه به خاطر سكوت خودم
چون به نظرم بي ادب بودن كه مهارت نمي خواهد هر كسي خيلي خوب مي داند چگونه از مرز ادب بگذرد
سكوت كردم چون تو را لايق هيچ كلامي نمي دانستم
لطفا خود را مهربان نخوان
مهربان من مثل تو بي ادب و بي حد و مرز نيست
مهربان من خوب بودن را هر جا كه باشد نشان مي دهد
مهربان من نشانه ي انسان لايق بودن را خوب مي داند
مهربان من هرگز نمي تواند شبيه تو باشد
تو از آن دسته نامهربانان مهربان نما هستي
كه هر وقت دنيا به كامشان نباشد ديگر آشنا و غريبه نمي شناسند
زبانشان را به هر سمتي كه ذهنشان مي خواهد هدايت مي كنند
مخاطب گرامي
بد بودن هنر نيست بد زبان بودن مهارت نيست
هرگز فكر نكن چون بدون نام نظر ارسال مي كني
نمي شود تو را مخاطب قرار داد بلكه براي من هيچ كاري ندارد نظريات تو را با تمام مشخصاتت در اين وب منتشر كنم
تا همه بدانند آدم هاي بد زبان روزگارشان مهربان نيستند
فقط از خداي مهربانم براي تو هدايت الهي و براي افكار اشتباهت درك الهي و براي اين خودخوري هاي بي دليلت صبري عظيم خواستارم
البته اگر خدا صلاح مي داند
+ نوشته شده در یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم هنوز هم تو عزيز ترين خاطره ي گذشته ام هستي
انگار نمي توانم در تمام گذشته ام خاطره اي زيبا تر از تمام قدم هايم با تو را بيابم
مهربانم وقتي در كنار دريا قدم مي زني
مطمئن باش تمام جاي قدم هايت آرزو هايم را حك كرده ام
آرزو هايي كه از موجها خواهش كرده ام به تو برسانند
مهربانم تنها يادگاري تو يك هديه است كه هنوز گرانبهاترين دارايي روزگارم است
انگار اين عشق بر ماندگاريش پا فشاري مي كند
هر جا هستي با هر كه هستي بدان
عشق در وجود هر كسي تنها يكبار متولد مي شود
در همه ي اين لحظه ها در تمام نامه هايم براي تو
از يك عشق ماندگاري دم زدم كه فقط تو به من آموختي
اين آدمها اصلا جنس اين عشق را نميشناسند
مهربانم شايد از آسمان عشق تو كمي دور شده ام
اما در ته اين فاصله ها در ته اين احساس هاي نا فرجام
هنوز هنوز هنوز عشق توست كه خودنمايي مي كند
معناي اين عشق را هيچكس جز خودمان نفهميد
معناي اين وفاداري را هيچكس جز خودمان نفهميد
اما در زير همه ي اين خوبي ها در زير همه ي اين دوستت دارم يك دل مانده كه از تنگ شدنش دارد رو به جايگزيني مي آورد كه
قبول كن تو نيستي
عشق بي وصال كه ماندگار نمي شود
حالا ديگر باور دارم قصه ي ليلي و مجنون فقط افسانه است قصه ي عاشق هاي روزگار
كه روزي تمام رويا هايم را با تو ساختند
حالا فقط يك افسانه هستند
افسانه اي كه در برابر همه ي سختي هايم به من ثابت كرد كه حقيقت ندارد
ولي مهربانم مطمئن باش اگر روزي خواستم عاشقي را به گلبرگ هايم بياموزم طريقه ي به ثمر رسيدن يك عشق ماندگار را خواهم آموخت
اين همان نكته ايست كه تو راهش را گم كردي
ديگر در بين همه ي اين سختي ها تاب ماندن و وفاداري ندارم
مي خواهم آري بگويم به مهرباني كه مي داند عشق ماندگار فقط عاشقي نيست
فقط يك احساس پاك نيست
عشق ماندگار تلاش براي اثبات يك دوستت دارم ساده است اگر خدا بخواهد
http://sv.jenabmusic.com/95/Esfand/016/Mazyar%20Fallahi%20-%20Delam%20Tangeteh.mp3
+ نوشته شده در هفتم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم گاهي خسته تر از تمام عقاقي هاي سرزمين عشقمان مي شوم
نه به خاطر حسرت خوردن هاي ابلهان اطرافم
نه به خاطر زمزمه هايي كه از سر جهل مي شنوم
بي نگاهي بهترين درسي كه به من داد اين بود كه
نسبت به ابلهان روزگارم بي تفاوت باشم
بي نگاهي يك بحران بود در ابتدا برايم بحراني كه به من چهره ي واقعي بسياري از آدمها را نشان داد
مهربانم اين ابلهان روزگارم نمي دانند در كنار اين
بي تفاوت كسي هست كه با هر زمزمه امكان فرو ريختنش هست
اين جهل صفتان نمي فهمند كه با هر حسرت و هر نگاه از سر نادانيشان
يك موجودي هست كه امكان نابوديش هر لحظه امكان پذير است
مهربانم دلم براي داشتنت تنگ شده بيشتر از حد تصورت
قصد كرده ام با سرنوشتم لجبازي كنم
تو باشي من باشم اين ابلهان حسرت پيشه هم باشند
من هرگز نتوانستم آدمهاي سرزمينم را به درك متقابل دعوت كنم
آدم هاي سرزمين من بي نگاهي را فاجعه مي دانند
آدم هاي سرزمين من درك خوشبختي را ندارند
يعني اصلا يك بي نگاه را لايق شاد بودن لايق خوشبخت بودن لايق آرامش داشتن نمي دانند
در حاليكه اين خود آدمها هستند كه براي خوب يا بد زيستنشان حق انتخاب دارند
مهربانم دلم برايت تنگ شده براي
اون سفرايي كه با هم نرفتيم اون عكسايي كه با هم نگرفتيم
مهربانم بعد از فراق تو بخشيدن را فراموش كردم
مي داني چرا ؟
چون هر چه بخشيدم آن آدمها وقيهتر شدند
هر چه بخشيدم بيشتر عذابم دادند
تو به من عشق را هديه دادي من به تو مهرباني را
تو مهربان ماندي و من عاشقتر شدم
اما مهربانم هنوز هنوز به خاطر اينكه در اين فراق لعنتي مجبورم طعنه هاي اطرافيانم را به خاطر فقر فرهنگي كه يك زن را فقط با وصال و زايش مي شناسند عذاب بكشم
اين چه جهل بالاييست كه شرطش دوست داشتن نيست عشق نيست محبوب نيست
مهربانم اي كاش بتوانم در شوق با تو بودن در انتهاي اين دلتنگي به اين آشنايان همخون بفهمانم براي امتداد يك انسانيت فقط وصال و زايش نيست
ستون اين همه مسير سخت روزگار عشق است كه اگر نباشد يك انسان رباطي خواهيم بود
مهربانم دلم تنگ شده براي يك عمر حرف زدن برايت
دلم تنگ شده براي يك آرامش بي بديل كه در آن تحقير نباشد شكستن غرور نباشد فقر نباشد طعنه نباشد
مهربانم قدري به روزگارم بينديش اين طعنه ها كم كم دارد تو را از من مي گيرد
مي خواي من بسوزم مي خواي كوه يخ شم كمك كن كمك كن خودمو ببخشم
http://dl.dlroozane.com/dlroozane/96/1/Farzad%20Farzin%20-%20Komak%20Kon%20Ft%20Fereydoun%20Asraei.mp3
+ نوشته شده در پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم مي دانم از من دلگيري به تو حق مي دهم ولي تو هم بايد به من حق بدهي
چون بعد از سالها در برابرم بايستي و هيچ نگويي
تو نمي دانستي راز اين بي نگاهي را
ولي من آن نگاه تصوير مه گرفته ام برايم آشنا بود
مي شناختم اما نه نميدانستم كجا كي چه وقت اين نگاه را در وجودم به يادگار هنوز نگهداشتم
آن روز وقتي در نگاه تو مبهوت شدم
فقط مي گفتم با خودم خدايا من اين نگاه را مي شناسم
فكرم پريشان شد
انقدر پريشان كه در خلوت اشكهايم جاري مي شد خدايا او كيست ؟
سايه اش باعث امنيتم آرامشم شده
در بين همه ي آن آدمهاي گرگ صفت فقط آن نگاه مرا تسكين مي داد
يادت هست گاهي در بين راه در صندلي روبرو ؟
كلافه تر از همه ي لحظه هايم بودم
اما تو چه مي دانستي درونم چه طوفاني به پاست
تو اين سردي را بي وفايي معنا كردي رفتي فقط به سالهاي انتظارم افزودي
هنوز آن نگاه آشنا آزارم مي داد در تمام خاطراتم به دنبال صاحب آن نگاه مي گشتم
تا اينكه وقتي فهميدم كه صاحب اين نگاه كيست كه تو را قدري به خاطر در سايه ماندنت نبخشيدم
ولي قدري هم خوب شد چون تو فهميدي هنوز به كسي وفادارم كه در كنارم نبود
مهربانم اي كاش مي دانستي راز درونم را
آنوقت در بين همه ي آن گرگ صفتان نابود گر تو مي توانستي روزنه ي اميدم باشي
مهربانم عشق تو مرا از همان روز هاي آغازين زندگي به هر جايي خواست كشاند
تا بفهمد من به عشق ماندگارم وفادارم يا نه
حالا هنوز در همان سايه مانده اي
سايه اي كه جُز عذاب برايم چيزي ندارد
بي نگاهي مرزي شد بين ما چون تو هرگز معناي غرور شكسته را نمي فهمي
تو هرگز معناي سختي كشيدن را نمي فهمي
تو درك نخواهي كرد آنچه بر من گذشته
حالا هم مي خواهم در همان سايه هاي ترديد بماني
چون تو حالا سالهاست كه از من دوري
هر چند عشق تو هنوزم عزيز ترين دارايي من است
اما بي نگاهي راه رسيدن به تو را از من گرفت
و حالا راه به تو يك سرزمين هولناك است
مهربانم اي عزيزترين محبوب دوست داشتنيم
تحمل اين همه رنج را هرگز براي تو نمي خواهم
من منتظر صلاح پروردگارم هستم او از دلم خبر دارد و تحمل اين همه رنج را براي محبوبم هرگز نمي خواهم هرگز
+ نوشته شده در سوم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
ثانيه نت نوشته دل شيدايي توست كو نظر تا بنويسم كه جهان شاهد توست
من اسير نا كجا آباد بودم اي دوست هر چه از دل مي نويسم مالكش تنها كه اوست
هر چه گويي صبر كن تا ماه كامل شود من نمي دانم چه مي گويي چه مي خواهي شود
مهربانم در كودكي ؛ آزرده خاطر ميشدم از عشق تو من نمي دانم كلامت بحر خوبيست ؛ يا منفور تو
كاش از اين دريا ي بي دل ؛ قصد رفتن داشتي بذر نفرت را بدان ؛ از عزل بد كاشتي
؟
من از ابيات خود با تو حرفي ندارم چون نمي داني به جز او در درونم ؛ به خدا ياري ندارم
هر چه گويي مثل يك نجواست معنايش را بفهم چون كه عاشق نيستي بر كلامم هم بخند
او كه عمريست دوستش دارم هنوز قصد دارد بسوزاند وجودم با دست دوست
اين پرستو مأمنش تنها يكيست جانشيني نيست اي بي خرد نيست نيست
مخاطب گرامي كه آدرسي نميذاري براي پاسخ دادنم اينجا برات مي نويسم كه شما فقط ميتوني در مورد نوشته هام نظر بدي همين لطفا اگر از عشق متنفري به اين وب نيا چون نفرتي كه در وجود شماست در دنياي من پيدا نميشه ضمنا براي فهميدن اين ابيات بايد گوش دل داشته باشي كه در اين نظريات منفور شما نديدم لطفا كمي در ابراز نظرياتت دقت بيشتري كن و حريم خود را بشناس در غير اينصورت مجبورم از طريق قانوني اقدام كنم
+ نوشته شده در سوم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
در فراسوي زمان عشق به تدبير كشاندم ، آري در همين سلسله تعبير ؛ نخواندم آري
گر چه اين مَهلكه ها شرط دل و عقل شماست آنچه از اين واديه آموخت دلم حرف شماست
اي واي اگر دل به فنا رفت نگفتيد چرا ؟ آنچه در قعر زمان همنفسم بود نپرسيد چرا ؟
حال از اين راه به اين دل كه رسيدن خوش نيست آنچه از تو در اين دل مانده ؛ به خدا خاطره اي نيست
زورق دل به فنا رفت اگر غم دارم تا كجا مي بري اين مَركب دل را ، به خدا شك دارم
مقصدم گر چه هنوزم قلب و ايمان تو شد آنچه از تو غنيمت دارم ؛ عشق زيبا ي تو شد
بازم اين معوا ي بي تو قفسم داده عزيز من اسير دل شيدا ي توام واي عزيز
گفتي از اين غم هجران رها خواهم شد كم نمانده تا به پريشان شدنم ، چه ها خواهم شد
رفتي از دور مرا آن خواندي غافل از حرف دهان به دهان آن كه آن دم نفسش مي خواندي
حال اگر در پس اين راه تو را مي خواهم باورم كن كه همان مي خواهم
من چه مي دانستم ليلي ام ، دل به يغما بردند آنكه مجنون شده ي اين دل ماست ، را بردند
كوي ما گر چه غريبستان است در غريبستان تو ، عشق همين يار من است
در پرستويي من ترديد نيست غم هجران تو شد ؛ عمري غريبستانم
شاعر : فهيمه رجبي «پرستوي مهاجر »
+ نوشته شده در دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم بار ها از كارشناسان در شبكه هاي مختلف شنيده ام كه مي گويند قديمي ها قانع بودند
به نظرم محروم شدن از حق انساني قانع بودن نيست
به نظرم اينكه يك انسان از خواسته هايش دست بكشد كم توقعي نيست
اگر قديمي ها با كمترين امكانات زندگي مي كردند شرايط زمانه اينطوري بوده نه ميزان توقع
اگر قديمي ها از زندگي خود راضي بودند حالا اكثر سالمندان دچار بيماري هاي روحي نبودند
به نظرم نبايد بگويند قديمي ها كم توقع بودند
بلكه بايد گفت
قديمي ها نسبت به شرايط زمانه خود توقع داشتند
امروزه با پيشرفت فرهنگ و تكنولوژي هر انساني خواسته هايش هم بزرگ شده
پس بايد براي رسيدن به آن خواسته ها تلاش كند
محروم كردن خود از امكانات زمانه كم توقعي يا قانع بودن نيست
بعضي ها مي انديشند سلب آسايش يعني ساده زيستي
در حاليكه معنايش متفاوت است
ساده زيستي يعني در حد توان و تلاشت بتواني از امكانات روز استفاده كني
اگر فقير يا غني انقدر فاصله ي طبقاتي دارند
بايد طرز زندگي دو طرف را بررسي كنيم
ببينيم كداميك بيشتر براي آسايش خود تلاش كرده اند ؟
مهربانم خاطره اي از كودكي بگويم
در دوران كودكي آرزو مي كردم كه اخبار ساعت 14 در آن زمان پخش نشود
چون ما در حال صرف ناهار بوديم
يعني هر روز و هر روز به جاي موسيقي ملايم روح انگيز اين اخبار بود كه افكارمان را درگير اتفاقات روز مي كرد
در كودكي سقف آرزويم تا آن حد بود
ولي امروز سقف آرزويم به جايي رسيده كه بيشتر به رويا هايي دست نايافتني تبديل شده
به همين خاطر مي گويم هميشه
به اندازه ي توان خود آرزو داشته باشيد
و هرگز به آرزوهايتان اجازه ندهيد به حسرت تبديل شوند
چون اگر حسرت شدند نابودي سختي در انتظارتان خواهد بود
حالا آموخته ام براي آرزو هايم در حد توانم حد و مرزي تعيين كنم
خدايا آرزو هاي مردم سرزمينم را در حد توانايي هايشان برآورده كن اگر صلاح مي داني
+ نوشته شده در یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|