عشق ماندگار  

آثارم را در این دفتر آذین بسته ام تقدیم به نگاههای بی منت و گرانبها ی شما

عشق من در دستان توست

 

 

از دستان تو سقفي ساخته ام پر از عشق پر از تمام دوستت دارم ها

  با دستان پر از عشقت رويا هاي مرا ورق بزن تا برسي به تمام بودنها تا بفهمي مي شود عشق را در دستانمان به زنجير بكشيم

 ديگر دنياي مملو از با هم بودن ها را مي شود با لبخند مهرباني رنگين ترش كنيم

 مي شود با تمام ايثارمان بر صفحه ي آسمان عشقي ماندگار را نقش ببنديم

 دستان تو مي تواند دنيا ي شگفت انگيز  مرا از رويا به واقعيت بكشاند

 تو مي داني عشق زيبا ترين نعمت الهيست من از صاحب اين عشق سپاسگذارم كه تو را به قلب پر دردم بخشيد

 اي عشق زيبا ي من اي سايبان خستگي هايم

 دستاتو يه لحظه هم ازم نگير

+ نوشته شده در  سی ام بهمن ۱۳۹۵ساعت ۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

اي عشق

 

مهربانم دلم گرفته تر از تمام عقاقي هاست

 كاش بودي و تكيه گاه غصه هايم مي شدي كاش بودي و اعتماد به نفسم مي شدي كاش بودي تا ديگر در بين اين ريشه ها و گلبرگ ها چنين افسرده نباشم

 مهربانم گلبرگ كوچك و تك تاز دارند به ميل روزگار بر تمام غرورم مي كوبند چه كنم وقتي نمي دانند چرخ دنيا هميشه به نفعشان نمي چرخد ؟

 مهربانم انقدر كلافه ام كه بغض هايم طغيان كرده اند

 نمي دانم چرا در بين اين آدمها غرورم دست از ترك خوردن بر نمي دارد

 مهربانم چقدر به عشقي كه بي منت داشت نسيبم مي شد دور شده ام

اين آدم ها به خاطر منافعشان هر گلي را نابود مي كنند حالا برايشان فرقي ندارد عزيزشان باشد يا دشمنشان

 براي له كردن انسانيت قدم بر مي دارند تا فقط به منافع شومشان برسند

 خدايا قدري مانع به هدف رسيدن بنده هاي بد تينتت باش لطفا

 خدايا به من بياموز چگونه غرور خورد شده را پيوند مي زنن

 آري فراموش كرده ام انسانيت را محبت را مهرباني را

 مهربانم اي سايه ي خوشبختيم مي ترسم از روزي كه ديگر تواني براي ايستادن هم نداشته باشم

 مهربانم لحظه هاي زيباي عشقمان فراموش شدند

 مگر بي نگاهي چه جرميست كه هيچ عفويي شامل حالش نيست ؟

 مهربانم از خدا خواسته ام عشقم را به من بازگرداند هر چه زودتر ديگر تحمل اين كلام ها و سرزنش ها را ندارم

 خدايا توكلم به توست اما اي كاش در كنار اين توكل ها كمي نگاهم مي كردي شايد غصه ها از روزگارم پر كشيدند

 من تمام انتظارم را به عشق بخشيدم اما چه سود ؟  ؟

+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن ۱۳۹۵ساعت ۴ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

من بنده ي عشق توام خدا

 

 

مهربانم امروز در فكري عميق فرو رفتم مي داني كمي خنده دار است از خدا پرسيدم ؟

 خدايا چرا هر چيزي من ازت مي خوام ميدي به بغلي ؟

 واقعا به محض اينكه چيزي را مي خواهم خداي مهربونم دقيقا به اويي مي دهد كه در آن محيط دعايم بوده

 مي دانم خنده دار است اما براي من امروز افسوسي عميق به بار آورد

 حقيقتش را بخواهي قدري هم با باران هم نواز شدم

 مهربانم از هر چيزي كه بگويم دقيقا لحظاتي بعد ديگري دريافت مي كند

 امروز زير آسمان خدا گفتم

 خدايا من من ازت خواستم لطفا به حرفام گوش بده اون آرزوي من بود چرا دادي به اين ؟

 خدايا ديگر در خواسته هايم هم گاهي شك مي كنم

 در كتاب معجزه ي ذهن خواندم هر آرزويي را بايد در ذهن تصور كرد آنوقت طولي نمي كشد برآورده مي شود

 براي من هم برآورده مي شود اما ديگري دريافت مي كند

 خدايا نميدانم حكمت اين كار تو چيست ولي حتما رازي هست كه من نمي دانم

 از اين به بعد مي خواهم بگويم

 خدايا فلان آرزويم را به ديگري كه در اين محيط هست  بده شايد خودم دريافت كردم

 واقعا در حيرتم

 حتي عشق تو هم يكي از آرزو هايم بود كه ديگري صاحبش شد

 كاري را خواستم دقيقا همان ديگري صاحبش شد

 مقطعي را مي خواستم دقيقا همان ديگري به آن رسيد

 و خلاصه علت اين ديگري را نفهميدم فقط خنديدم و گفتم خوش به حالت اي ديگري

 چقدر آسان به خواسته هاي من رسيدي

 مهربانم دلم براي آرزو هايم  تنگ شده آرزو هايي كه حالا برايم حسرتي بيش نيستند

 وقتي آرزو هايم را در دستان آدم هايي مي بينم كه اصلا نمي دانند قبله كدام طرف است

 حسرتم دو چندان مي شود و گاهي باز از خدا مي پرسم

 خدايا به من نگو كه مرا آفريدي براي برآورده كردن آرزو هاي ديگران

 آيا مي توانم از تو بخواهم آرزو هايم را به خودم بدهي ؟

 خدايا اگر از تو نخواهم از كه بخواهم ؟

 و ديگر اينكه خدايا از من نخواه آدم هايي كه باعث حسرت خوردنم شدند را ببخشم چرا كه حقي را از من سلب كردند كه سهم من بود

 خدايا مي دانم تو يك حق به بنده هايت داده اي من در قسمت  حق بنده اي خودم ؛ نمي گذرم از كساني كه باعث حسرت خوردنم شدند پس لطفا تو هم نگذر اگر هنوز لايق بندگيت هستم لطفا   

+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن ۱۳۹۵ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

عشق را بياموز

 

اي كاش اولين بار اولين كلمه اي را كه به من مي آموختند عشق بود

 اي كاش آموزگار من مي دانست يك زندگي خوب بدون تمام نا همواري ها نياز به عشق دارد

 عشقي كه اگر معنايش را خوب درك مي كرديم آنوقت امروز گلبرگ هاي روزگارمان را در آغوش فنا شدن مشاهده نمي كرديم

 آموزگار به من آموخت بابا نان داد ولي هرگز نگفت بابا عشق داد

 آموزگار به من گفت مادر آب داد ولي هرگز نگفت مادر با عشق آب داد

 آنها به گلبرگ هاي نورسته آموختند عشق خوب نيست و عشق يعني گناه

 آنها آموختند زندگي فقط در تهيه ي نان و آب خلاصه مي شود و اينگونه بود كه گلبرگ هاي ما نياموختند عشق چه معناي زيبايي دارد

 آنها به گلبرگ ها آموختند عشق يعني افتادن در چاه نابودي عشق يعني فقط وصال

 اما هرگز نگفتند عشق يعني يك دوستت دارم ساده نه تنها به جنس مخالف نه تنها در هنگام وصال

بلكه به هر كسي كه مي تواند در سرزمين محبتمان جايي براي خودش بيابد

 حالا مي فهمم عشق تنها وصال و نفرت تنها جدايي نيست

 اي كاش آموزگار به گلبرگ هاي ما بياموزد

 بابا با عشق نان داد

 مادر با عشق آب داد

 تا امروز گلبرگ ها با بي حيايي در برابر ريشه ها نگويند وظيفه داريد و تمام

 وقتي پاي عشق در ميان باشد

 ديگر نگاه بي ناموسانه ي فرزند نا خلف همسايه از پنجره ي جهلش برايم عذاب آور نيست

 وقتي پاي عشق در ميان باشد ديگر هوس هاي بد تينتان برايم مهم نيست

 وقتي پاي عشق در ميان باشد مي دانم هست و بودنش مرا بي خيال كرده نسبت به  تمام آدم هاي بيمار صفت روزگارم

 اي كاش اگر آموزگار هراس داشت از آموختن عشق به من و گلبرگ هاي امروز

 ديگر نگذاريم آدم هاي جهل صفت از ناداني گلبرگ ها به نفه هوس هايشان سود ببرند

 اي مهربان سرزمينم اي مهربانوي سرزمينم

 عشق واژه ايست مقدس كه اگر خوب دركش كني راه خوشبختي را مي يابي اگر خدا بخواهد    

+ نوشته شده در  بیست و ششم بهمن ۱۳۹۵ساعت ۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

روز عشق

 

 

دوباره روز عشق آمد و اين همه بي قراري قوي تر شد دوباره خاطرات تو دوباره تويي كه نيستي

 روز عشق خاطرات خوب و بد عشقمان را برايم تداعي مي كند

 راستش را بخواهي حالم خوب نيست نمي دانم دلم چرا انقدر برايت تنگ شده نمي دانم از كدامين راه از كدامين سوي بايد به دنبال تو بگردم

 تويي كه يك روز تمام دنياي من بودي تمام غرورم تمام اقتدارم حالا در برابرم اين همه عاشق و جعبه هاي قلبي كه درونشان پر از عشق هاي اعتباريست پر شده اند

 من نه اين گل ها نه اين جعبه هاي قلب نما نه تمام تزئينات اين روز را مي خواهم

 من روز هاي عاشقي خودمان را مي خواهم

 عشق من روزاي خوبمونُ  برگردون

 نمي دانم چگونه به تو اين ولنتاين  را تبريك بگويم دستانم خاليست از هر رنگ و تزئيني كه اين ليلي ها و مجنون هاي اعتباري از آن دم مي زنند

 دستانم پر شده از بي ريايي محبت و عشق و دوستت دارم

 اما حيف كه اينها نمي توانند تو را به من بازگردانند

 اين روز ها عشق را درون جعبه هاي تزوير زنداني مي كنند و با شكلات هاي فريب شيرينش مي كنند و با رُبان هاي نمادين دوستت دارم تزيين مي كنند

 جعبه هايي كه معلوم نيست چند روز چند ساعت يا چند دقيقه ي ديگر در دستان ديگري قرار داده شود

 من هيچكدام از اين همه تزوير و ريا هاي دورانم را نمي خواهم

 من عشق را با وجود خالي تو سالهاست كه جشن مي گيرم

 عشق من از اين فاصله هاي دور تبريك خالصانه ي مرا بپذير و بدان دوستت دارم تا آخرين دوستت دارم يك عشق پاك اگر خدا بخواهد

 ولنتاين مبارك  

+ نوشته شده در  بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

باور عشق من تويي

 

 

سايه ي دلم در تابلوي عشق روزگار تصوير مي كشد و تعبير مي خواهد تعبيري در عمق ناباوري ها

 امروز در نقطه ي ناباوري ها ايستاده ايم روزي همين امروز در باورمان نبود

 دلم در تابلوي عشقش چه رويا هايي را تصور مي كند هنوز هنوز

 افسوس كه در رويا هاي دلم آينده ي باور يك نگاه نيست

 نمي دانم در كدامين نقش و نگار بايد ناباوري نگاهم را بيابم

 اما مي دانم در تابلوي عشقم نقشي به نام باور تو هست ؛ هست تا باورم شود زندگي هنوزم جريان دارد

 من عشق را با باور عشق تو شناختم وگرنه تابلوي عشقم هيچ نقشي را نمي شناخت

 من در صفحه ي سفيد تابلوي روزگار نوشتم عشق نوشتم مهرباني تا يادم نرود تو تنها مهربان عاشق روزگارم بودي و هستي

 دلم تابلوي عشقي كشيده كه نظيرش نيست در تمام روزگارم

 هنوز هيچ موجودي را نديده ام كه چنين عاشقانه به تو عشق بورزد كه من

 هنوز در تمام نقش هاي روزگارم عشقي به نجابت دوستت دارم واقعي در هيچ تابلوي عشقي به تصوير رويا هايم نرسيده

 آري تابلوي عشق را با قلم احساسم نقش مي بندم و با تمام لبخند هاي زيبا ي مهرباني به تصوير مي رسانم و تعبير مي كنم اي باور عشقم من هنوز هم دوستت دارم تا تمام ابديت 

+ نوشته شده در  بیستم بهمن ۱۳۹۵ساعت ۶ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

ثانيه هاي عشق

 

 

مهربانم بايد در گوي زمان غلتيد آنقدر چرخيد و چرخيد تا بتوان در جايي از همين زمان خوشبختي را احساس كرد  

 به قول فروغ ديوار رابطه ها تاريك شده

 انگشتانم حتي ميل لمس ستاره ها را ندارند

 انگار از لمس دوستت دارم بر صفحه ي آسمان ترك خورده مي هراسم

 انگار مهربانم از همه غير تو خستم

 نمي دانم چرا به اين خستگي مي گويند عشق ؛عشقي كه در انتها ي وجود خوابش ببرد عشقي كه در كور سوي زمان گم شود جز يأس و پشيماني هيچ فايده اي ندارد

 انگار آدم ها نظاره گر انتهاي يك پريشانيند انگار كسي توان ياري كردن ديگري را ندارد

 آدم ها به دنبال قلب هاي ترك خورده مي گردند تا خالي كنند عقده هاي درونيشان را

 آدم ها از درد دل يكديگر تبري مي سازند براي نابوديش چقدر رابطه ها تاريك و مبهم شده

 انگار آدم ها در يك خوشبختي نا مفهوم فرو رفته اند چه بد مي شود به كسي ثابت كرد دوستش داري

 انگار ثانيه ها دست به دست هم داده اند تا نگذارند به آنكه يك عمر آرزويش را داشتي برسي

 از اين همه چسباندن حروف به هم شايد قصدم اين است از تو بپرسم

 راستي حالت چطور است ؟

+ نوشته شده در  هجدهم بهمن ۱۳۹۵ساعت ۷ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

نگاه عاشقانه ي من

 

 

مهربانم دلم براي نگاه تو بد جور تنگ شده

 يك نگاه بي منت يك نگاه آرام در انتها ي نا باوري هايم آري گم كرده ام جنس نگاه تو را

 در بين اين مهربان ها نگاه خودم را جستجو مي كنم ولي اين مهربان ها نمي دانند نمي فهمند سوالي را كه در چشمهاي ترم بي قراري مي كند

 نگاه مرا شما نديده ايد ؟

 مهربانم چقدر از نگاه تو دور شده ام چرا كسي نمي فهمد جنس نگاه تو طلب انسانيت داشت نه هوس

 چرا كسي نمي فهمد نگاه تو از جنس دوستت دارم با حجو و حيا بود بوي نجابت مي داد

 انگار كسي نمي تواند بفهمد منم حق دارم وفادار باشم انگار در فهم اين آدم ها نيست كه عشق سهم منم هست

 مهربانم معناي نگاهم را فقط تو فهميدي نگاهي كه به دنبال يك شانه براي گريستن مي گشت

 نگاهي كه ترك خورد شكست از تيشه ي كج فهمي ها

 حالا در هر جايي نگاه تو را جستجو مي كنم نگاهي بي درد نگاهي پر از افتخار دوست داشتنم

 راستي مهربانم نگاه تو در كجاي سرزمين قلبم گم شد ؟

 نمي دانم به خدا نمي دانم

 حالا در اوج نگاههاي اين آدمها مي شنوم كه مي پرسند

 او با اين همه نگاه پريشان درونش چه مي خواهد ؟

اي كاش اين آدم ها بفهمند نگاه من از سر عشق به آنها نيست من نگاهم را بين اين آدم ها گم كرده ام و

 مي يابمش اگر خدا بخواهد

+ نوشته شده در  هجدهم بهمن ۱۳۹۵ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

عشقي بي مانند

 

 

مهربانم گاهي اتفاقات در حد تصور هم نيستند

  وقتي نمايشنامه ي نگاه را مي نوشتم نمي دانستم عكس العمل قشري كه از بيان مشكلات خود هم مي ترسند چه خواهد بود

 اما بر خلاف انتظارم از اينكه چه خواهند كرد با داستان هاي جديدي روبرو شدم كه فكرش را هم نمي كردم

 تازه فهميدم اين قشر يك درد پنهان دارند ولي جرات بيان ندارند

 چرا كه از تيشه ي زبان آدم هاي بيمار صفت هراس داشتند

 وقتي برايم گفتند آنچه را كه من ذره اي از آن را نوشته بودم فهميدم پشت اين سكوت ها چه اشك هايي پنهان شده

 مهربانم من حسرت نگاه را در تك تك نظرياتشان ديدم

 من حس كردم كه چقدر خوب مي توانم از زبان قشري بنويسم كه در اوج نا باوري بي ياري اسير شده اند

 مهربانم مي داني از خدا خواسته ام ياريم كند تا آنچه را در دنيايشان مي گذرد حتي اگر توان ساخت نمايش را نداشتم حتي اگر هيچ گروهي با من همكاري نكرد بنويسم

 تازه فهميده ام مي شود از سكوت هاي پر دردشان چه كتاب قطوري را به جامعه اي كه زبانشان را نمي فهمد هديه كرد

مهربانم برايم دعا كن تا با توكل به خدا و تكيه بر يك عشق بي مانند

 با قدرت قلم بنگارم آنچه را كه بسياري مي توانستند و نخواستند

 مهربانم با عشق مي شود دنيايي را به تصوير كشيد اگر خدا بخواهد  

+ نوشته شده در  شانزدهم بهمن ۱۳۹۵ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

راه عشق

 

 

مهربانم ديگر مي دانم كه خدا مي خواهد راهم را به من نشان بدهد

 دوباره در اتفاقي مهرباني به مهربانويي بي نگاه گفت كه تو مرا دوست نداري چرا كه يك موجود  راهنما مي خواستي

 دوباره در فكر فرو رفتم گمان مي كردم فرهنگ فكري اين مردم قدري تغيير كرده

 اما نه

 افكار پوسيده هرگز تغيير نمي كنند

 به آن مهربانو گفتم

 وقتي كسي احساس تو را به اين شكل معنا مي كند پس مي خواهد به تو بفهماند دوستت ندارد از دنيايش بيرون برو

 چرا كه مهرباني شايد فقط به لحظه هاي كوتاه دوست داشتن نيست

 اگر توانستي حتي در شرايط سخت كلام دوستت دارم را از او بشنوي

 بدان افكار پوسيده ي اطرافيانش تاثيري در وجودش نگذاشته اند

 آن مهربانو در تعجبي عميق فرو رفته بود و از من ياري مي خواست

 به او گفتم احساس تنها چيزيست كه نگاهداران نمي فهمند يا بهتر بگويم به شيوه ي خود از آن استفاده مي كنند

 به او گفتم

 به دنياي بي نگاهان بازگرد و با غرور خاص انسانيت مهربان بي نگاهي را به احساست دعوت كن

 گفت نمي گذارند

 گفتم اگر موانع سر راهت هر قدر هم قوي باشند ولي اگر  مطمين باشي كه آن سوي اين موانع مهربانت هست

 خداوند و اراده ات به تو كمك خواهند كرد پس با توكل به خداوند به دنياي بي نگاهي باز گرد

 خداوند هرگز بنده هاي پاك تينت خود را تنها نمي گذارد هنوز مي شود عشق را با سايبان ايزد منان زيبا تر خواست اگر خدا بخواهد

+ نوشته شده در  دهم بهمن ۱۳۹۵ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

براي من نا مهربان نباش

 

 

مهربانم چه بد بعضي آدمها انسانيت خود را تباه مي كنند

 مهربانم امشب كلافه ام به خاطر مهربانويي

 مي داني وقتي روح لطيف يك مهربانو را مي بينم كه با شيطان صفتي يك نا مهربان به زجر و رنج كشيده مي شود واقعا با خودم مي انديشم و مي پرسم

 آن نامهربان بد تينت چگونه مي خواهد پاسخ اين اشكها و اين آه ها را بدهد

 مهربانم وقتي آن مهربانو برايم اشك مي ريخت صد افسوس كه مجازات آن نا مهربان را از سوي پروردگارم نزديك مي ديدم

 ماجرا اين بود

 مهرباني گرگ صفت به قصد وصال مهربانويي بي نگاه را به آوازي از عشق و احساس دعوت كرده بود

 بي خبر از اينكه آن نامهربان در پنهان روزگارش مهربانويي و گلبرگ هايي دارد معصوم

 خلاصه اين مهربانو ي بي نگاه از آن نامهربان تكيه گاهي ساخت و به او تكيه كرد خوشحال و سرمست از اين همه خوشبختي

 و حالا كه هنگام وصال رسيده آن مهربانوي بي نگاه روزگارش تيره و تار شده چرا كه خداوند آن نامهربان را رسواي زمانه كرد

 مهربانم حالا اين مهربانوي بي نگاه شكست ؛ خورد شد ديگر اميدي به ايستادنش نيست

 من با تمام وجود صداي شكستنش را شنيدم

 مهربانم امروز من هم پا به پاي او اشك ريختم نه به خاطر شكستنش بلكه به خاطر اينكه مي بينم نا مهربان هاي روزگار هر روز تعدادشان بيشتر از قبل مي شود

 نمي فهمم

 آخر چرا يك انسان كه مي تواند به انسانيتش افتخار كند چنين وجودش را به گرگ صفتي مي سپارد

 مهربانم وقتي مي دانم هنوز تكيه گاهم هستي وقتي مي دانم شايد شايد هرگز مثل او نشكنم

 ولي باز هم مي ترسم نكند امروز آن مهربانو آينده ي من باشد ؟

 خدايا من تا به حال هزاران بار شكستم خورد شدم اما دوباره تو دستم را گرفتي و مجبورم كردي كه دوباره بايستم

 حالا از تو مي خواهم علاوه بر اينكه آن نامهربان را به سزاي عملش مي رساني كاري كن كه آن مهربانو با يك مهربان واقعي خوشبخت باشد

 خدايا دستش را بگير و مجبورش كن دوباره بايستد

 خدايا مواظب مهربانو هاي سرزمينم باش نگذار نامهربان هاي روزگار حتي قدمي به سمتشان در راه شكستن غرورشان بردارند

 مهربانم من از صاحب عشقمان خواسته ام اگر روزي خواست تو را رسواي زمانه كند

 آن روز روزي باشد كه ديگر دوستت ندارم من طاقت شكستن در راه عشق را ندارم

 مهربانم به اميدي كه ريسمان عشقمان به حرمت حجو و حيا ي بينمان هر روز محكمتر و با دوامتر شود البته اگر خدا بخواهد

+ نوشته شده در  هفتم بهمن ۱۳۹۵ساعت ۱۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

هستم هاي بي فايده

 

 

مهربانم مي داني آدمها بد قول بودند بدتر شدند

 ديگر نمي خواهم روي هستم هاي كسي حساب كنم ديگر نمي خواهم باور كنم كسي اگر با من هم قدم شد تا پايان هست

 مي داني بار ها از كودكي ديده ام هستم هاي بي دوام را

 بار ها ديده ام آدم ها به شرط انسانيت قسم مي خورند اما خيلي زود روي انسانيتشان هم پا مي گذارند

 ديگر مي خواهم فقط با توكل به خداي مهرباني ها قدم بردارم

 مهربانم تو اگر گفتي هستي و رفتي خوبيش اين بود كه توانستم به واسطه ي نام تو

 با دلم زنجيري ببافم از كلمات و آنها را روانه ي احساس ديگران كنم

 مهربانم مي ترسم از ترديدي كه سالهاست به خاطر عهد هاي بي دوام روحم را آزار مي دهد

 ديگر نمي توانم به هيچ آدمي اعتماد كنم چون آدم هاي اطرافم تا خوبند هستند همين كه روزگارشان كمي نا هموار شد

 يا آدم هاي بهتري را براي همقدم شدن پيدا كردند رفتند

 مهربانم تنها يي به من آموخت نبايد به آدم ها تكيه كنم

 تنهايي به من آموخت آدم ها شعار زياد مي دهند اما مرد عمل هرگز نبوده و نيست

 خدا را شُكر در احساس هم فراوان ديده ام آدم هاي نا اهل بي تعهد

 مهربانم نمي دانم چرا هر چه با قدرت تر روي قدم هايم براي ياري ديگران تكيه مي كنم آنها را ضعيفتر مي بينم

 شايد در هر كاري حتي عشق آنها شدند اعتماد به نفسم اما همين كه سر نا سازگاري گذاشتند غرورم شكست و افتادم

 حالا ديگر نمي خواهم به هستم هاي كسي اعتماد كنم حتي عزيز ترين آدم هاي زندگيم

 چون در حقيقت در مسير زندگي پر تلاطمم هيچكس نيست كه براي اين سقف ترك خورده ستوني باشد از اميد از ايمان

 خدايا توكلم به توست فقط به تو در تك تك قدم هايم باور كن تا پايان مسيري كه مي دانم هواي دلم را داري

 خدايا دوستت دارم بي منت بي ترديد من هرگز نا اهل بي تعهد نيستم اگر تو بخواهي فقط تو  

  

+ نوشته شده در  دوم بهمن ۱۳۹۵ساعت ۱۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   |