هستم هاي بي فايده
مهربانم مي داني آدمها بد قول بودند بدتر شدند
ديگر نمي خواهم روي هستم هاي كسي حساب كنم ديگر نمي خواهم باور كنم كسي اگر با من هم قدم شد تا پايان هست
مي داني بار ها از كودكي ديده ام هستم هاي بي دوام را
بار ها ديده ام آدم ها به شرط انسانيت قسم مي خورند اما خيلي زود روي انسانيتشان هم پا مي گذارند
ديگر مي خواهم فقط با توكل به خداي مهرباني ها قدم بردارم
مهربانم تو اگر گفتي هستي و رفتي خوبيش اين بود كه توانستم به واسطه ي نام تو
با دلم زنجيري ببافم از كلمات و آنها را روانه ي احساس ديگران كنم
مهربانم مي ترسم از ترديدي كه سالهاست به خاطر عهد هاي بي دوام روحم را آزار مي دهد
ديگر نمي توانم به هيچ آدمي اعتماد كنم چون آدم هاي اطرافم تا خوبند هستند همين كه روزگارشان كمي نا هموار شد
يا آدم هاي بهتري را براي همقدم شدن پيدا كردند رفتند
مهربانم تنها يي به من آموخت نبايد به آدم ها تكيه كنم
تنهايي به من آموخت آدم ها شعار زياد مي دهند اما مرد عمل هرگز نبوده و نيست
خدا را شُكر در احساس هم فراوان ديده ام آدم هاي نا اهل بي تعهد
مهربانم نمي دانم چرا هر چه با قدرت تر روي قدم هايم براي ياري ديگران تكيه مي كنم آنها را ضعيفتر مي بينم
شايد در هر كاري حتي عشق آنها شدند اعتماد به نفسم اما همين كه سر نا سازگاري گذاشتند غرورم شكست و افتادم
حالا ديگر نمي خواهم به هستم هاي كسي اعتماد كنم حتي عزيز ترين آدم هاي زندگيم
چون در حقيقت در مسير زندگي پر تلاطمم هيچكس نيست كه براي اين سقف ترك خورده ستوني باشد از اميد از ايمان
خدايا توكلم به توست فقط به تو در تك تك قدم هايم باور كن تا پايان مسيري كه مي دانم هواي دلم را داري
خدايا دوستت دارم بي منت بي ترديد من هرگز نا اهل بي تعهد نيستم اگر تو بخواهي فقط تو