بودن يا نبودن ماندن يا نماندن مسئله اين است
مهربانم نمي دانم از اين كه هستي شاد باشم يا از اينكه گاهي هستي اميدوار
گاهي وقت ها خنده ام مي گيرد از اينكه مي دانم نيستي اما مي خواهم كه باشي
مي داني بايد به روزگار بگويم
آهاي روزگار به مهربانم فرصت بده آخه مي دوني چرا ؟
فرصت مي خواد تا تكليفش با خودش معلوم بشه نه با خود خودشا با آدماي مربوط به خودش
آهاي روزگار مهربون من مي خواد ببينه اگه بشه چي ميشه طاقت اگه نشه را هم اصلا نداره مي فهمي اصلا
آهاي روزگار مهربونه من خيلي مهربونه مي دوني چرا ؟
چون طاقت نداره كسي جايگاه عشقيشو بگيره اراده هم نداره سر جاش بشينه يه مهربون واقعي باشه بازم ميدوني چرا ؟
چون مهربون من فقط يك گلبرگ از يك دشت پر از گل هاي مختلفه بايد همشون بخوان نخوان نميشه حتي اگه يكي هم بگه نه ميگه چشم هر چي شما بگين
خلاصه
آهاي روزگار مهربانم نمي داند تو سنگ دل تر از اين حرفهايي نمي داند تو با اين بي ارادگي ها يك كوه مي سازي كه بر دوش هر دوي ما هر روز سنگين تر خواهد شد
آهاي روزگار مهربانم را به تو مي سپارم تو مي داني سالهاست جايگاهش را گم كرده پس هرگز نگذار در بين همه ي جايگاه هايي كه فرهنگش اسالتش و تمام وابستگي هايش نشانش دادند لحظه اي هم به آنچه كه روزي تمام آرزويم بود فكر كند
آهاي روزگار تو مي داني امروز به مهرباني كه نيست نبوده مي خواهم بگويم
مهربانم اي تمام تصورم اي عشق ماندگارم روزي تمام اين دست نوشته ها را به آسمان وجودت تقديم خواهم كرد تا بداني اين روزگار با مهربانويت چه كرده
فقط قول بده هرگز هيچگونه ترديدي به خود راه ندهي چون خداي روزگارم مي داند در برابرت چيزي جز صداقت ننوشته ام و اميدوارم قدر اين همه دوستت دارمها را بداني
يك متن تلفيقي از آميانه و ادبي اينم خودش هنريه ههههه