مهربانم امشب حال غريبي دارم از هجوم افكار دستهايم يخ زده هجوم افكاري كه تمام پريشانيم را رقم زده
مهربانم افكار پريشاني كه از هر طرف مرا به سمت خود مي كشند توان عظيمي براي تحمل مي خواهند
مهربانم يك سو تو يك سو ريشه اي كه گوش هايش حرفهايم را نمي شنود
وقتي در بين افكار در هم به دنبال افكار مربوط به تو ميگردم حال بدي پيدا مي كنم چون ريشه ها نمي فهمند چگونه گلبرگشان را دارند به دست پژمردگي مي سپارند
مهربانم بگذار راهي را كه مي خواهم انتخاب كنم تا وقتي تو هستي دلم به هيچ راهي رضايت نمي دهد لطف كن ديگر حتي سراغ سايه ام را هم نگير
مهربانم دلم براي نگاه هاي پر از احساست تنگ شده دلم تنگ شده براي دستهايي كه تمام اميدواريم بود حالا از همين دستها تقاضاي رها كردنم را دارم لطفا بپذير تا به روال عادي زندگيم برگردم
من معتقدم خوشبختي حق هر دوي ماست اما اگر خدا بخواهد
+ نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت ۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم پاي اعتراض كه بيايد وسط يعني ديگر نمي تواني سكوت كني ديگر كسي در انتظار تصميم شايد يك روزي تو نيست
مهربانم ديگر از تمام سكوت هاي تو خسته شدم مي داني آدم هاي عاشق وقتي اعتراض مي كنند كه آني نباشند كه تو مي خواهي ديگر نمي خواهند باب ميل تو باشند
راستش من به همينجا رسيده ام يا مي شود يا نمي شود
اعتراض عشق را مي شناختم و مي دانستم چيست آرزو داشتم هيچوقت به مرحله ي اعتراض عشق نرسيم ولي افسوس كه رسيديم
ديگر نمي توانم در برابر خوشي هاي تو و سختي هاي خودم سختي ها را انتخاب كنم راستش دلم براي شيطنت هاي عشق تنگ شده
كمي مي خواهم صداي اعتراضت را بشنوم راستي هنوز هم حاضري براي يك محبوب ساده ي بي رنگ يك عاشق واقعي باشي ؟
خوب كه اطراف تو را نگاه مي كنم بعيد مي دانم با اين همه عروسك رنگي تو بتواني به اعتراضم پاسخي بدهي
آهاي مالك دلم صاحب عشقم من به روش عشق ورزي شما اعتراض دارم آيا مي توانيد براي يك دل خسته ي ترك خورده كاري بكنيد ؟
تازه فهميدم آدم هايي كه بر خلاف ميل باطنيشان دست به هر كاري مي زنند عاشق بودند و حالا به اعتراض عشق رسيده اند و اگر محبوبشان نتواند به اين اعتراض پاسخي بدهد فقط او را به دست نابودي سپرده اند
چون حتما بد تر از او هم هستند كه به چنين مرحله اي رسيده باشند
مهربانم اعتراض عشق در اين دوران تنها كاريست كه مي شود كرد تا به كسي كه سالها دوستش داشتي بفهماني حق زندگي كردن داري حق عشق ورزيدن داري
مهربانم هر چند براي تو سخت ترين راه ممكن را انتخاب كرده ام اما ديگر اعتراض عشق مي تواند تكليف عشق ما را تعيين كند
راستي هنوز احساس تو رنگي نشده آخر حس كردم هنوز برايم تعصب خاصي داري كه عمريست به چنين تعصبي با تمام وجودم به آن افتخار مي كردم
مهربانم عشق ما درخت كهنسالي نيست كه ما تازه به آن رسيده باشيم عشق ما درخت كهنساليست كه سالها براي رشد پاكش تلاش كرديم پس هرگز كسي نمي تواند به اين آساني ها ريشه اش را بِبُرَد
خلاصه مهربانم تازه فهميدم بعد از اعتراض عشق اگر محبوبت هنوز در نقاب هراسش پنهان شده باشد مي تواني تصميم جديد بگيري ديگر ترس از دست دادن محبوب نداري ديگر اضطراب پير شدن و نيامدن نداري مي خواهم مثل تو كه شايد مهربانو هاي رنگين را انتخاب مي كني من هم سراغ مهرباني بروم كه فقط حاصل انتقامم از توست و ظاهرا عاشقي خواهم بود كه باطنش معواي ديگريست
مهربانم به اعتراض عشق من خوش آمدي به اميدي كه پاسخي قانع كننده به اعتراض من بدهي اگر خدا بخواهد
+ نوشته شده در بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت ۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم بعضي وقتها يك كلمه يك جمله مي تواند در سرنوشت آدمها تاثيري بگذارد كه فكرش را هم نمي كنيم
مهربانم وقتي كودك محصل بودم بسيار تند مي نوشتم بسيار تند مي خواندم بسيار پر شور و هيجان درس مي خواندم هر كسي به من توجه مي كرد مي گفت
چه خبر است مگر كسي دارد دنبالت مي دَوَد كه اينطوري مي نويسي و مي خواني ؟
حالا كه خوب فكر مي كنم مي فهمم و دلم مي خواهد به همه ي آنها بگويم
آري كسي به دنبالم مي دويد كه حالا فهميده ام نامش روزگار بود حالا فهميده ام كه اگر مي گذاشتند همانگونه به سرعت از لحظه هايم استفاده كنم اين روزگار حسود به گرد پاي روياهايم هم نمي رسيد
حاسدان روزگار نادانسته مانعي شدند بر سر راه رسيدن هايم تا اينكه روزگار به من رسيد و با تمام حسادت و بدتينتيش يك سييلي محكم بر تمام روحم كوبيد
و حالا هر چند جلوي روزگار به لطف خداوند هنوز كم نياوردم اما توانست ريشه ي تمام هيجان ها و شوق هايم را بِخُشكاند
مهربانم گاهي نبايد از هيچكس حتي انتقاد كرد شايد سرنوشت دستش را گرفته و او را مي دواند تا روزگار
بد تينت به او نرسد
سرنوشت من به خاطر حسودي بد تينتان روزگارم قدرتش كافي نبود سرنوشت من هر قدر تلاش كرد نگذاشتند قدم هاي سعادت پيشه ام را بردارم
مهربانم اگر خداي بي همتايم نبود اگر صبوري به من نمي بخشيد نمي دانم با اين سييلي روزگار چه بر سرم مي آمد
مهربانم وقتي باران مي بارد تمام سرنوشت خوبم را از خدايم درخواست مي كنم
مدتهاست كه ديگر برايم هيچ حسي زيبا نيست دوست دارم به سبك رنگين صفتان زندگي كنم
من فكر مي كنم ديگر بايد دست از وفاداري به عشقي كه ريشه اش منت و آخرت طلبيست بردارم ديگر وفاداري من براي هر مهرباني به پايان رسيده ديگر مي خواهم به سبك شاد ترين آدمها زندگي كنم
آخر مي داني اين روزها آدم ها براي خوبي ها فقط تماشاچي خوبي هستند اين روزها آدمها بدي ها را زودتر از خوبي مي بينند مي پسندند
پس هرگز از من خورده نگير من مي خواهم ديگر به سبك روياهايم زندگي كنم بدون تو بدون تمام گذشته بدون هر آنچه كه تصور تو و حاسدان روزگارم است
من مدتهاست عشق تو را به طوفان زمستان سپرده ام و حالا نسيم پاك خوشي هاي بهار را با تمام وجودم حس مي كنم من دوباره به سبك آدمهاي خوشبخت شروع خواهم كرد و معتقدم زندگي بدون عشق زميني هم زيباست و تا شقايق هست زندگي بايد كرد
+ نوشته شده در بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت ۳ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم باران عشق ما دوباره باريدن گرفته چقدر لحظه ها تكرار مي شوند
مهربانم يادت هست اين باران را ؟
اين باران شاهد عشق ما بود وقتي كه مي توانستيم ثانيه ها را در نگاه هم خلاصه كنيم
راستي من نمي فهمم اگر روزگار فراق ما را مي خواست پس اين تداعي احساس چيست ؟
باران هاي بهار هميشه يادآور خاطراتت براي من بود
آهاي بهار آيا در زير همين باران ابر هايت نگاه هاي ما را به هم متصل مي كنند ؟
چقدر پيغام بار ابر هايت كردم آيا ابر هايت پيغام هاي او را مثل باران به من مي رسانند ؟
باران عشق من ببار چون ديگر اين بارش ها از سر شوق عشق نيست اين باران ها از سر گم شدن در راه عشق است دست هايي كه دستانم را در زير باران رها كردند و حالا گم شده ام حاسدان مي گويند با دستان ديگري پر شده
باران عشق من ببار و نهال هاي تازه را بپروران و داستان عشق باران زده ام را برايشان تعريف كن شايد خدا به داد عشق نونهالان عاشق برسد البته اگر خودش بخواهد
+ نوشته شده در بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت ۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم امروز با سال هاي فراق رمان دالان بهش اشك ريختم
من لحظه لظحه ي آن درد ها را كشيدم انگار تمام سالهاي درد اين رمان را در ذهنم تصوير سازي مي كردند
رمان دالان بهشت تمام لحظه هاي بي تابيم را مرور كرده بود تمام درد ها تمام زجر ها انگار لحظه هاي سخت دوري را در قالب يك رمان در حضورم مي نوشتند
مهربانم اي كاش پايان قصه ي غمگين عشق ما وصال نباشد چون نه تو آن عاشق گذشته اي نه من محبوب بي گذشت تو ديگر آدم هاي قصه ي ما بزرگ شده اند با يك بار پر از سختي و درد آدم هاي قصه ي ما دوباره بعد از اين همه سال روبروي هم قرار گرفته اند اما مطمين باش از آن همه عشق تو در وجودم ديگر ذره اي هم باقي نمانده ديگر تو فقط يك رهگذري كه از تمام احساسم گذشتي ديگر نه تاب عاشقي دارم نه توان انتظار تو را
مهربانم اميدوارم دالان بهشت ما ديگر رهگذري از جنس تو نداشته باشد چون تازه فهميدم عشق تو تنها يك خودسري ساده بود يك بي قراري بچگانه
نمي دانم تقدير براي ما چه مي خواهد ولي اميدوارم ديگر نتواني خود را در جاده ي احساسم وارد كني چون ديگر حتي طاقت صبوري هم ندارم
مهربانم به اميدي كه خدا صلاحش را هر چه زودتر براي ما به عمل برساند تا شايد اين انتظار تمام شود
+ نوشته شده در بیستم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت ۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم وقتي نمي توانم تمام تو را بفهمم نگران مي شوم
مهربانم وقتي اشاره هاي تو مانعي مي شود براي نفهميدنت وقتي تمام وجود تو در نگاهت خلاصه مي شود وقتي شك مي كنم به نگاهت كه با كلامت هماهنگ نيست وقتي نگاه تو بي حريم در سكوتت خلاصه مي شود
به من حق بده تو را نفهمم به من حق بده از پريشاني و نگراني حال خوبي نداشته باشم
تازه فهميدم چقدر بين ما فاصله هست فاصله ي ما همين نگاه است نگاهي كه براي تو تمام شاد بودنها را ساخت و براي من تمام غمها را
مهربانم وقتي تو با نگاهت حرف مي زني وقتي نمي تواني بي نگاه به كسي عشق بورزي تازه مي فهمم تمام عشق فقط احساس نيست
و اين مسئله همان چيزي است كه مرا به سوي مهرباني مي كشاند كه احساسش در كلامش معنا مي شود
مهربانم وقتي كسي ياد نگرفته در حضورم بي خيال تمام نياز هاي نگاهش شود پس هيچ تقصيري هم ندارد كه نتواند با من ارتباط برقرار كند
حضور تو به من ثابت كرد آنچه شكست خوردگان عشق برايم مي گفتند حقيقت دارد آنها مي گفتند
هرگز يك با نگاه نمي تواند با يك بي نگاه عاشقانه زندگي كند
آري دير فهميدم اما اين مهم است كه فهميدن من براي كساني كه نمي خواهند بفهمند چه ارزشي دارد ؟
مهربانم وقتي فهميدم امثال شما به ندرت از كلامشان براي عشق ورزيدن استفاده مي كنند با خودم گفتم
اي كاش زودتر مي فهميدم اي كاش در اين جمع عذاب آور صداي شكستن استخوان هاي احساسم را نمي شنيدم
اما ديگر براي من تو همان رهگذري من مي خواهم تا وقتي خدا مي خواهد بي خيال آدمهاي نگاه پرست شوم
مهربانم وقتي چنين مسئله اي را فهميدم انقدر حال بدي داشتم كه نمي دانستم كجا بروم و چه كنم
ولي گاهي وقتها بعضي شكستها يك درس جديد زندگي مي شوند شايد اين هم درسي بود كه خدا به من آموخت
خدايا وقتي از اين درس ها به من مي آموزي لطفا تحمل و صبر دوران يادگيري را هم به من بده
مهربانم آنچه را كه تو با نگاه و اشاره به مهربانو هايت مي گويي همان ضربه هاي تيشه هاييست كه بر جان احساسم مي خورد
اميدوارم ديگر تو را در مسير زندگيم حتي حس هم نكنم
خدايا به من عشقي را ببخش كه هيچ نگاهي درونش نيست و من مطيع صلاح تو هستم اگر تو بخواهي خوشبختي تكميل است خدايا پس بخواه اگر صلاح مي داني لطفا
+ نوشته شده در هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم گاهي معنا ي نگاه ها و زمزمه ها را نمي فهمم
مهربانم گاهي وقتها نمي دانم چه كسي اشتباه مي كند من يا تو ؟
اين روز ها هر كسي را مي بينم در وجودش چيزي به نام حريم شناسي نيست چيزي به نام حفظ نجابت نيست انگار آدمها براي پيش رفتن خود را نيازمند گناه مي بينند
نمي دانم چرا به حريم شناسي من مي گويند افكار پوسيده و به گناه علني خودشان مي گويند روشن فكري
مهربانم من هيچ كسي را با هر دو خصوصيت انساني نديده ام
ايمان و روشن فكري
انگار آدمها براي رسيدن به يك خوي حيواني دست از تمام ايمان و روشنفكري شسته اند اما چرا ؟
انگار عشق در صندوقي پنهان شده و هر كسي در حال زمين زدن ديگران است تا رمز اين صندوق را پيدا كند و صاحب عشقي شود كه برچصبيست بر دهان حاسدان بيمار صفت
مهربانم كلافه ام چون هيچكسي به دنبال يك عشق پاك نيست آدمها حتي عشق را با تمام آلودگي ها ي غير اخلاقي مي خواهند
يادش بخير مادربزرگ مي گفت
اگر هرگز نگذاري ديوار حريم ايمان و نجابتت شكسته شود به انسانيتت افتخار كن و اگر فقط براي يك محبوب اين ديوار حريم را فرو ريختي باز هم به انسانيتت افتخار كن
اما امروزه آدمها به خاطر بستن دهان حاسدان بي خيال انسانيت هم مي شوند
من نمي دانم حاسدي كه به بيماريش اطمينان داريم چه نيازي هست به خاطر بستن دهانش يك بارِ گناه نا بخشودني را بر دوش بكشيم ؟
مهربانم وقتي در برابرت مهرباناني صف مي كشند كه هيچكدام نه شرمي در نگاهشان دارند و نه حيايي در زبانشان و نه نجابتي در وجودشان و نه ايماني در قلبشان
خيلي سختتر مي شود وجود حاسد بد زباني را به خاطر نفهميش تحمل كني
راستي مهربان هايي كه با صد مهربانو دست رفاقت مي دهند چگونه در در دام يكي مي افتند و تا آخر عمر بدبختيشان را تقاص احساس مي دانند ؟
مهرباني را ديدم كه در دام مهربانويي دارد مي افتد كه نمي داند آن مهربانو ظاهرا پاك چه بد نابودش خواهد كرد
اما چه مي شود كرد وقتي آن مهربان مثل اكثر مهرباناني كه ديده ام دست از انسانيتش كشيده و در بين مهربانو ها همچنان دست به دست شده تا به اين مهربانو رسيده
گاهي وقتها داستان آن ملخ معروف را باور مي كنم و آن مهربان هم انگار به دام مهربانوي داستان ملخ رسيده
برايش دعا نمي كنم خدا نجاتش دهد بلكه وقتي كسي ذره اي به اتفاقات آينده فكر نمي كند ذره اي دلش براي انسانيت خودش نمي سوزد بايد گذاشت در دام جهالتش نابود شود
خلاصه مهربانم اوضاع خوبي را در بين اين مهربانان و مهربانو ها نمي بينم جهلشان به جايي رسيده كه باور هم نمي شود كرد
وقتي ما نمي توانيم به خام صفتان روزگارمان بفهمانيم روزگار پر از دام هاي باور نكردنيست چگونه مي توانيم آمار طلاق و اعتياد را پايين بياوريم ؟
اما
خدايا اگر ذره اي خوبي و پاكي هنوز در وجود آن مهربان هست كمكش كن تا بتواند از دام مهلك چنين مهربانو هايي نجات بيابد البته خدايا اگر خودت مي خواهي اگر نه بگذار راهش را برود تا ابدِ نابودي
+ نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت ۳ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم اي رهگذر لحظه ها تو درست فهميدي
گاهي وقت ها درست وقتي هيچ كاري از دستم بر نمي آيد حتي دلم مي خواهد از واژه ها هم انتقام بگيرم
آري تو درست فهميدي واژه ها تنها دارايي هستند كه انقدر مظلومند كه هر بلايي سرشان مي آورم هيچ اعتراضي نمي كنند
رهگذر بودن خوب است اما براي تو نه براي من چون من ياد نگرفته ام به همين آساني دل بشكنم و رد شوم و بعد بگويم آي من رهگذر بودم ديني به شما نداشتم
ولي گاهي بيا انتقادم كن دلم تنگ شده براي كمي انتقاد از بس تعريف و تمجيد هاي روبه صفتانه شنيدم حالم بد شده
اي كاش مي فهميدي اين واژه ها چه دردي را با من به دوش مي كشند
اي كاش مي فهميدي مي شود منتقد خوبي بود اما هميشه در زير صفحه ي اشتباهات نا آگاهي نيست
گاهي بعضي ها اشتباه مي كنند تا ديده شوند تا رهگذري با يك انتقاد بگويد درست باش حواسم به تو هست
آنوقت با ساختن يك روياي پوچ ديگر خوبتر شد
خلاصه تا واژه ها هستند مي نويسم مي نويسم شايد مهرباني بخواند و انتقاد كند
+ نوشته شده در چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت ۳ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم دلم براي آن دختر كوچولوي ناز كودكي هايم تنگ شده
دلم تنگ شده براي آن قدم هاي كوچكي كه در خيالم از كوچه بزرگترين جاده ي دنيا را مي ساخت
براي آن دامن چين چيني كفش تق تقي براي غلطيدن روي چمن براي تاب هاي كوچولو تنگ شده همان تاب هاي خالي كه تو با تمام قدرتت برايم نگه مي داشتي تا من برسم تو در تمام رويا هايم شهزاده ي من بودي و من تنها پرنسس رويا هاي تو
دلم تنگ شده براي آن دختر پانزده ساله ي عاشقي كه تمام كوله بارش يك دفتر شعر بود و بس
اي كاش مي شد واقعيت ها را هم مثل رويا به اين راحتي بسازيم
تو تنها قهرمان رويا هايم بودي دلم براي باران يك چتر مشترك تنگ شده
دلم براي باران عشق تو تنگ شده دلم براي يك قدم زدن آرام و بي دغدغه زير چتر عشق تو تنگ شده
اگر گفتم دوستت دارم اگر گفتم تو تنها تكيه گاهم در زير باران پر تلاطم عشقم هستي اگر گفتم تا ابد با تو مي مانم بدان هرگز دروغ نگفتم
مهربانم چقدر دلم مي خواهد دوباره به آن روز هاي پر احساسم بازگردم تا دوباره از تو بپرسم
اگر روزي در سرنوشت زمين خوردم آيا رهايم مي كني يا دستت را براي برخاستن دوباره به سويم دراز مي كني ؟
مهربانم حالا تو وقتي به من رسيده ايي كه ديگر براي هر پرسشي دير شده
اي كاش مي دانستي هر شب خواب تو را مي بينم
اي كاش مي توانستم يك شب باز هم در نگاه تو غرق شوم و در همان سكوت خوابهايم از تو بپرسم هنوز هم مي تواني مثل آن روز ها و اندازه ي همان روز ها دوستم داشته باشي ؟
مهربانم روحم ترك خورده اگر بگويي آري منت معنايش مي كنم اگر بگويي نه بي وفايي
مهربانم ديگر فراموش كردم راه باور كردنت را از تو مي خواهم به من صداقت بدهي اطمينان بدهي من در ميان موج هاي منفي حاسدان گم شده ام مرا بياب اي تنها جوينده ي عاشقانه ام
+ نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت ۷ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم من سالها كه عشقي پاك در وجودم بود عاشقي بعد از رسيدن ها را عشق كاغذي مي ناميدم
من سالها هيچ اعتقادي به عشق كاغذي نداشتم منظورم اين است كه معتقد بودم يك كاغذ رابطه ي آن را به هم وصل كرده در حاليكه هيچ احساسي متولد نشده
اما عاشقي قبل از رسيدن را خيلي دوست داشتم چون باور داشتم يك احساس مثل يك بذر در وجود طرفين در حال رشد است تا به ثمر برسد
سالها گذشت اين اعتقاد من پا بر جا بود تا اينكه خبر بي وفايي تو به من رسيد
با خودم فكر كردم و فهميدم چقدر عشق كاغذي پا بر جا تر و محكمتر از تمام عشق هاست
درست است بعضي ها مي گويند اگر آن كاغذ پاره شود چه مصيبت ها در بر دارد چه مي شود كرد وقتي ما آدمها فقط به نوشتن هايمان پايبنديم و تا تاريخ يك عشق ثبت نشود اجازه ي هر نامروتي را به خودمان مي دهيم
عشق كاغذي هنوز هم اعتقاد من نيست چون گاهي وقتها به راحتي مي شود از آن گذشت اما نبايد هرگز يادمان برود كه بر روي همين عشق كاغذي كساني هستند كه براي تضمينش انسانيت و آبرو گذاشته اند
در حاليكه عشق احساسي هيچ ضمانت يا آبرويي در بر ندارد مثل يك لبه ي پرت گاهي مي ماند كه هر لحظه امكان سقوط هست
خدايا عشق احساسي را تنها به كساني ببخش كه اراده ي كاغذي شدنش را دارند
و بگير احساس هاي پوچ رهگذر را كه پايانش سقوط و نابوديست
+ نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت ۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم دلم مي خواهد از تمام احساسم برايت بنويسم
اما وقتي نگاه هاي پر از پرسش آدمها ي فضول روزگارم را مي بينم تمام نمي دانم ها و چرا ها به ذهنم هجوم مي آورند
مهربانم انگار بعضي ها جز سرك كشيدن در حريم خصوصي ديگران هيچ كاري در دنيا ندارند به هر راهي خود را مي كوبند تا بفهمند اويي كه در سكوتش فرو رفته چه مي كند
به قول معروف
خوب اگر مي خواست تو بداني كه بيمار نيست سكوت كند
مهربانم وقتي مي بينم آنها با اين رفتار ها خود را زاهد و پاك سرشت هم مي دانند عصبي تر مي شوم
دلم مي خواهد به آنها بگويم
آيا شما قوانين زهد و پارسايي را مي دانيد يا نه ؟
به نظر من كسي كه از رفتار و گفتار خود تيشه اي ساخته تا بر وجود ديگران بكوبد نمي تواند نمي تواند انسان پاك سرشتي باشد
اين آدمها با تمام بي حيايي دلها را در سر راهشان مي شكنند و نابود مي كنند و بعد در پايان راهشان دم از كلام الهي مي زنند
خدايا تو در دين من لااقل مرز بين گناه و ثواب را مشخص كرده ايي
اما بعضي ها گاهي بايد به دفتر اعمالشان كه در دلهاي ديگران نهفته شده نگاهي بيندازند
اي كاش يك روز از اين تقويم شلوغ در هممان را به نام حلاليت طلبي مي گذاشتند
در آن روز هر انساني خود را مجبور مي كرد تا به رفتار هاي يك سال گذشته اش فكر كند شايد بار گناهانش كمتر شود
مهربانم بعضي ها فكر مي كنند با دادن صدقه مي توانند گناه هاي كبيره ي خود را هم تبديل به پاداش كنند
درست است خدا ارحم و راحمين هست اما يادمان باشد به اين آساني ها هم نمي بخشد اگر چنين بود كه هر كسي هر گناهي دلش مي خواست مي كرد بعد از خدا طلب بخشش مي كرد
مهربانم من اين بار از دست ظاهر پارساياني پريشانم كه در باطن گرگ صفتي بيش نيستند
چه خوب است در باطن و ظاهر يك زاهد يك خدا پرست واقعي باشيم
مهربانم من هميشه در دعاهايم از خدا مي خواهم گناهان انسان هاي پاك سرشت واقعيش را ببخشد
گاهي وقتها انسان هاي پاك سرشتي هستند كه در شرايط بد گناه قرار گرفته اند ولي عذاب وجدانشان رهايشان نمي كند
خدايا ببخش بنده هاي پارسايت را اگر مي شود لطفا
+ نوشته شده در یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت ۷ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم هميشه دوست داشتن يك احساس نيست
مهربانم فكر مي كردم دوست داشتن يك نگاه يك لبخند حتي بي معناست اما حالا مي فهمم يك دوستت دارم ساده را اگر پاسخ دهي يك طوفان عظيم در انتظار توست كه اگر در اين طوفان دوام نياوري حتما نابود خواهي شد
مهربانم حالا مي فهمم دوستت دارم دريچه ي تمام سختي هاست اين بار اين جملات را با تمام اعتماد به نفسم مي گويم
مهربانم سر در گم شده ام راستي چرا هيچ عشقي بدون سختي نيست ؟
چرا آدمها با نفرت هايشان به خوشبختي ديگران حسادت مي كنند و گاهي باعث نابودي خوشبختيش مي شوند ؟
چه دنياي در هميست دنياي ما اصلا نمي فهمم چرا وقتي مي خواهيم از يك دوره وارد دوران جديدش بشويم تا پاي نابودي مي كشاندمان ؟
مهربانم روزگارم خيلي خدا را شكر خوب است اما نظاره گر اشكهايي هستم كه شايد حق صاحبشان نيست
مهربانم دلم مي خواهد براي صاحب آن اشك ها كاري مي توانستم بكنم اما جز مبهوتي هيچ نسيبم نيست
گاهي در حقشان دعا مي كنم تا خدا طاقتشان بدهد تا از اين مسير پر تلاطم زندگي عبور كنند
مهربانم نكند دوستت دارم هاي ما هم چنين طوفاني را در بر داشته باشد ؟
خدايا من و مهربانم طوفان را بارها تجربه كرديم پس به احساسمان بفهمان از هيچ طوفاني نمي هراسيم
مهربانم نمي دانم آنها چرا از اين همه سختي رها نمي شوند با پايان يكي سختي ديگري آغاز مي شود
بيا براي عاشق هاي روزگارمان دعا كنيم
خدايا از عشق پاك عشاق روزگارمان محافظت كن و هرگز نگذار طوفان هاي روزگار مانع خوشي هايشان شود
مهربانم اميدوارم خدا هواي هر عشق پاك و ماندگاري را داشته باشد چون عشق نعمت پر ارزشيست كه خداوند نسيب هر كسي نمي كند
اي كاش خود عشاق هم لياقت نگهداشتنش را داشته باشند اگر خدا بخواهد
+ نوشته شده در نهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت ۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
دلم براي كوچه ي عشق تنگ شده دوباره دوباره دوباره
ديگر كوچه عشق مثل آن روز ها دلپذير نيست همه آرامش است و آرامش
خدايا تو آن زماني كه هنوز زبانم با كلام آشنا نبود عشق را به من آموختي ولي خوبي هاي عشق را شناختم اي كاش همان گونه كه دستم را گرفتي تا از آغاز اين راه نترسم
به من مي گفتي چقدر در سر نوشتم زمين خوردنهاست اما تا وقتي تو كنارم بودي و هستي هرگز از اين افتادن ها نمي هراسم
مهربانم امروز پاي درد دل مهربانوي بي نگاهي نشستم او مي گفت
خيلي سخت است وقتي همه بتوانند و تو نه خيلي سخت است كه همه بدانند و تو نه
وقتي در جمعي همه توانايي خود را در برابر تو پيروزي مي دانند و تو نمي تواني به آنها بفهماني خداوند به هر موجودي قدرت در حد تواناييش را بخشيده خيلي سخت است
وقتي در بين كساني هستي كه از تو صندوق خيريه ي سيار ساخته اند نا خداگاه از همه ي آنها متنفر مي شوي
انگار تو صندوقي هستي كه در هر جمعي مي چرخانندت تا بلاهايشان را در درونت خالي كنند فكر نكن كه از نظر مادي مي گويم بلكه خيلي ها غمهايشان را درونت خالي مي كنند تا خدايي نكرده حسرت خوشبختي هايشان را نخوري
آن مهربانو آنقدر معترض بود كه اشكهايش بي اراده جاري مي شد
با خودم انديشيدم و پرسيدم چرا بعضي آدمها گناه را نقدا براي خود مي خرند ؟
گاهي وقتها با يك عمل خير از ديد صاحبش يك گناه كبيره را به دفتر اعمال مي افزاييم و صاحب آن رفتار نابخردانه خرسند مي شوند كه يك ثواب به اعمالشان افزوده اند
مهربانم بزرگي مي گفت
اگر كسي خوشبختيش را به زبان آورد بدان خوشبخت نيست و اگر كسي غمش را به زبان آورد هم بدان بدبخت نيست چرا كه آنها فقط كلام ذهنشان را جاري كرده اند
و با اين كلام فهميدم كه
آن مهربانو خوشبخت است چرا كه نشانه هاي بي خردي و بدبختي اطرافيانش را فهميده بود
خدايا به هيچ انساني اجازه ي رد شدن از حريم خصوصي هيچ موجودي را نده لطفا
+ نوشته شده در هفتم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت ۱۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
مهربانم نمي توانيم لحظه ها را با فريب دادن شاد نشانش دهيم
مهربانم وقتي در تمام گلبرگ هاي گلستان زندگيمان مي نگرم انگار گلبرگ ها هم خواسته اقدام به ساختن كينه ها مي كنند
مهربانم اي كاش مي شد بفهمم ريشه ها چه گناهي مرتكب مي شوند كه گلبرگ هايشان با وجود آفت هاي جامعه كه دچارش شده اند احساس خوشبختي مي كنند
و اين است كه مي گويم حتي با زيبا ترين نقاب ها هم نمي توان لحظه ها را فريب داد تا شايد ديگران بفهمند كه آن گلبرگ خوشبخت است
مهربانم گلبرگ تك تاز هر روز بر توان آزارش مي افزايد و انگار هيچ مانعي نمي تواند در برابرش بايستد تا شايد دست از آزارش بر دارد
گلبرگ كوچك با تمام آفت هايش بر ديگر گلبرگ ها فخر مي فروشد و ريشه ها از او تيشه اي ساخته اند بر غرور ديگر گلبرگ ها
و اما گلبرگ زرين طلب همچنان نهايت تلاشش را به كار مي برد تا به همه ي گل هاي اطرافش بفهماند هيچكس به زريني او نخواهد رسيد
و گلبرگ منفعت طلب روزگارش زياد خوب نيست او براي رسيدن به آنچه كه روزي داشتنش را آرزو مي كرد در راه زندگيش گم شده و مثل پريشان شده ها به هر راهي خود را مي كوبد تا شايد راهي به سمت آرزو هايش بيابد اما دائما زمين مي خورد و با ياري ديگر گلبرگ ها به خوشبختي فريبنده اش افتخار مي كند
و اما ريشه ها را بگويم به خوبي در وجودشان خستگي را حس مي كنم اما با تمام خستگي هايشان باز هم به من تكيه كرده اند و من را اسير همان دو راهي عذاب آور كرده اند
مهربانم نمي دانم چرا خدا عشق تو را به من داد شايد براي صبور تر شدنم شايد هم نه براي اينكه يكي از اين دو راهي ها راه توست كه خدا به من نشان داد و من نتوانستم باور كن نتوانستم انتخابت كنم
خلاصه مهربانم وقتي به گلها و ريشه هاي گلستان روزگارم مي نگرم هيچكدام خوشبخت واقعي نيستند اما تلاش مي كنند حسرت و حسادت يكديگر را برانگيخته كنند
من فكر مي كنم گاهي وقتها هر كسي به يك همدرد نياز دارد تا بار سنگين مشكلاتش را با او تقسيم كند اما اين گل ها و ريشه ها همچنان غرور يكديگر را زير پا له مي كنند و به خواسته هايشان مي رسند
مهربانم بيا به هم يك قول بدهيم
كه هرگز غمها و شادي هاي يكديگر را از هم پنهان نكنيم در لحظات غم غمخوار يكديگر و در لحظات شادي همراه يكديگر باشيم
مهربانم نمي دانم اين آدمها نهايتا با زندگي پر از كينه و دلخوريشان چه خواهند كرد اما من هرگز نمي خواهم ما ذره اي مثل آنها باشيم اگر خدا بخواهد
+ نوشته شده در یکم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت ۹ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|