شناخت جهان نیازی به سفر های طولانی مدت نداره
همین جا با یه قدم زدن ساده میتونید بفهمید
حال جامعه خوب نیست
برخی از آدمای رهگذر برای دیده شدن دارند
از انسانیتشون میگذرند
مکان های تفریحی طبیعی
پر شده از دود زا های انسانی
انقدر شدید که نمیشه به راحتی نفس کشید
دود زا هایی که فقط باعث آلودگی هوا نیستند
روح و روان کم سن ترین افراد جامعه را هدف گرفته اند
سرویس های بهداشتی عمومی
از جرم و جنایت های عادی جهان گذشته
فقط با یک حساب سرانگشتی
میشه فهمید
حال آدمای جامعه ی ما خوب نیست
چرا به اینجا رسیدیم که امکانات تفریحیمون
فقط مصیبتی برای چند برابر شدن
اضطراب والدین شده ؟
اتفاقی که کاملا ذهنمُ درگیر کرد
بسیار فجیع بود ولی
متاسفانه نمیتونم واضح براتون تعریف کنم
مسئله ای دردناک تر از همه ی سالهای پر اضطراب
جنگ و امثالهم بود
حال جامعمون اصلا خوب نیست
درست زیر گوش قانون
در پارک ها و سرویس های بهداشتی عمومی
بدترین اتفاقات غیر انسانی رخ میده
ولی افسوس هیچ کاری نمیشه کرد
چون علف های هرز جامعه
هرگز نابود نمیشن
همیشه بودند , همیشه هستند
فقط باید از کم سن ترین افراد جامعه محافظت کرد
فراموش نکنید
مواظب ارتباطات فرزندانتون با افراد جامعه باشید
چون حال آدم های جامعه اصلا خوب نیست
خدایا یاریمون کن
+ نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
بعضی وقتا
همخون ترین آدمای زندگیت باهات غریبه میشن
بعضی وقتا درست از اونایی که هیچ انتظاری نداری
طوری ضربه می خوری که بی خیال همه ی دنیا میشی
واست فرقی نمیکنه دقیقا
کیی ؛ کجا
داره از روی احساست با تموم نفرتش رد میشه
دیگه وجودت دردُ احساس نمیکنه
انقدر بی خیال میشی
که دیگه برات هیچی مهم نیست
حتی بی خیال همه ی اونایی میشی
که به خاطرشون ؛ به خاطر داشتنشون
یه عمر خدا رو قسم دادی
شاید الان توی همون موقعیتم
همین الان
که بی خیال آدمای گذشته شدم
که بی خیال همه ی خاطرات خوب و بدم شدم
همین حالا
که کسی داره با فریاد
دوست داشتنشو بهم می فهمونه
ولی من نمیشنوم
بهت عجیبیه
دیگه از هیچ کلامی خسته نیستم
دیگه وجودم از هیچ شکستنی درد نمی کنه
حالا که
کسی داره وادارم میکنه
حرف بزنم
انگار هیچی برای گفتن ندارم
بهت عجیبیه
یه نفر درست وقتی بیاد
که ویران شده باشی
بهت عجیبیه
فقط دلت می خواد باشه بهش زل بزنی و بگی
تو رو خدا تو دیگه دروغ نباش
دیگه توانی واسه شکستن ندارم
تو رو خدا تو دیگه بمون و این
ویرانه رو آباد کن
انگار این سکوت لعنتی
میخواد وادارم کنه
با اگر ها و شاید های ذهنم بجنگم
من دیگه حتی تحمل ایستادن ندارم
خدایا چرا
آدمای خوب زندگیمُ
درست وقتی میفرستی که باور بودنشون برام سخته ؟
آره من دیگه
صدای عشقُ نمیشنوم
گفتی وادارم می کنی بشنوم
ولی افسوس
برای داشتن و شکستنی دوباره
مبهوت مبهوتم
و حالا چقدر به معجزه ی بودن نیازمندم

+ نوشته شده در سی ام اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت ۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
بعضی مواقع کلا به هیچ چیزی نمیشه اعتماد کرد
مثلا همین بسته های اینترنت اپراتور های تلفن همراه
پیامی ارسال میکنه
مشترک گرامی فلان میزان حجم اینترنت رایگان
به مناسبت فلان روز به شما تعلق گرفت
این پیامُ دریافت کردم کلی خوشحال شدم
که بالاخره این اپراتور مورد نظر , منم دید
خخخخ
با کلی اعتماد به نفس و پُز دادن به اطرافیا
که من بسته ی رایگان گرفتم به شما ها نداده رفتم برای مصرف بسته ی مورد نظر
یک ماهی شادمان بودم که
خدا برای هیچ مشترک بی گناهی نخواد
پایان دوره چند عدده بی ادب , پشت سر هم صف کشیدند
که مشترک مورد نظر
صورت حساب این ماه شما
این غول بی شاخ و دم شده
خخخخ
منو میگی
هاااااا
هی میگفتم
خودت گفتی رایگانِ ؛ خودت گفتی هدیه فلان مناسبتِ
خلاصه دیگه کلا هر پیامی از اون اپراتور اومد نخونده حذف کردم
واقعا به هیچ پیامک تخفیف و هدیه ای اعتماد نکنید
یه بار گفتم حتما من اشتباه کردم
ولی بازم اون بلا سرم اومد
تازه میفهمم اعتماد کردن به مسائل این روزها از کنکور بدون سهمیه ای هم بسیار سختتره
خخخخ
تا دنیای خنده وانه های بعدی من
مواظب آرامش دلهاتون باشید
+ نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
نوای اردیبهشت , زاده ی گلُ نیلوفران آبی
ای ترنم باران , عطر گلهای به اوج رسیده ی بهار
همچو آفتاب فصل بهار , مهربانیُ , مثل قهرمان عشق پر اقتدار
بهشت را در فراسوی زمان , سهم وجودت کرده ای
زاده ی اردیبهشت
از عاشقیت عشق آموختمُ , از وفاداریت وفا
از بخششت دنیا را به وجد می آوریُ , از رقابتت , حیرت جهانی را به میدان می کشانی
زاده ی اردیبهشت , مهربانِ فصل بهارم تولدت مبارک -
این اجرای زیبا رو میتونید
با صدای هنرمند برجسته ی کشورم
#نرگس_منکاوی #
با وارد شدن در لینک زیر
بشنوید

+ نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
آهای
صدای مرا بشنو
تو همانی که
بگویم یا نه ؟
تو آری تو همانی که
در گفتنش هنوز قاصرم
نمی دانم تا کجا تا کی
نمی دانم تا چقدر ؟
نمی دانم تو همانی که
وقتی دنیا به کامت بود
بی خیال همه ی دیگرانت شدی
حالا آمدی که چه ؟
مگر فراموش کردی که
یک قدم تا دریا مونده بود ساحلُ وارونه کردند ؟
من همه ی پل های رو به تو را نابود کردم
تا هرگز نتوانی راهی به من بیابی
حالا تو هنوز آن سوی گذشته ای
دیگر هیچ راهی در روزگارم پایانش قلب تو نیست
تو هر قدر پلهای آینده را
نابود کنی باز هم به خواست خدا می سازم
بدان و فراموش نکن که
من تنهایی بدون تو را آموخته ام
پس مرا از هیچ راه نرفته باکی نیست
تا وقتی هنوز به آدمهای آینده ایمان دارم
پس آدم های گذشته را مثل آن روز های خودت فراموش خواهم کرد
تو به جرم بی نگاهی من
من به جرم نا مروتی تو

+ نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
میدونی همسفر واقعی کیه ؟...

+ نوشته شده در بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت ۸ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
هر جای این دنیا رو که بگردی
هنوز یه قلب شیشه ای هست پشت یه ویترین که ...
این اجرای زیبا رو با صدای
دوستان عزیزم هنرمندان برجسته ی کشورم
اسماعیل رضایی ؛ ملیحه همدل ,
با وارد شدن در لینک زیر
بشنوید
ضمنا
از همه ی نظر های خصوصی پر از محبت و لطفتون متشکرم
ممنونم که حمایتم می کنید

+ نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت ۹ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
به اون روزایی فکر می کنم که بعد از سالها دیده بودمت
اولین بار یه علامت سوال بزرگ توی ذهنم درست شد تا اومدم بگم بالاخره اومدی
ذهنم درگیر اون علامت سوال شد
حالا این سوال پرسیدن داره ؟
خودت که جوابشو میدونی ؛ میدونی
چرا رفت
دلش می خواست درست زمانی که
هنرمند واقعی شده
محبوبش بهش بگه بهت افتخار می کنم
اون روز وقتی اومدی روی صندلی روبروم نشستیُ زل زدی توی چشمام
دلم می خواست فریاد بزنم از منو زندگیم چی می خوای ؟
به خدا این روزگاری که آدمای نفهم میگن ذلت واسه من خوشبختیه
ولی از اون خوشبختیا که یه غمی ته دلش هست
هر بار که فکر میکردی نمیشناسمتُ
تموم اون مسیرو بهم زل زده بودی
توی وجودم مثل بارون اشک می ریختمُ
می نالیدم
خدایا چرا اینطوری داری مجازاتم می کنی ؟
اون همه سال اومدیُ نشستی نزدیکم تا بشی دلیل آرامشم
ولی عشق سالهای دورم دیگه اون روزا بر نمی گرده
چون تو طاقت شنیدن حرفای آدمای بیمارُ نداری
عشق تو زیبا ترین لحظه های زندگیم بود
ولی نشد خدا نخواست دلیلشم بهم نگفت
لطفا توی اوج خوبیات بمون منم از همین جا هر بار که برگشتیُ نگام کردی بهت میگم
بهت افتخار می کنم

+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
این دفعه از مسائل اجتماعی ؛ اقتصادی خلاصه هر چی به نظرم بود رو بررسی کردم
به این نتیجه رسیدم که چند تاییشو انتخاب کنم براتون بنویسم
اول اینکه بحث داغ این روزا ماکارونی هست
خخخخ
اصلا ماکارونی خودش فکرشو می کرد یه روزی اینطوری خواهان داشته باشه
تازه مگه چیه که توی فروشگاه ها
مرد و زن و بچه شیرجه میرفتند توی قفسه ی ماکارونی ؟
درسته میگم فقر و گرسنگی نوع خوراک براش مهم نیست
ولی مگه چند تا ماکارونی توی ماه مصرف میکنید که پنجاه تا پنجاه تا میبردید ؟
خنده دار ترین نکته ای که توی فروشگاهی نظرمو جلب کرد این بود که
یه نفر برای کل فامیلش توی صف زنبیل گذاشته بود
خخخخ
برای ماکارونی ییییییی
اینطور مواقع نباید خرید وقتی جنسی نایاب میشه
باید صبر کرد تا مسئولین امر مشکلُ حل کنند
اینطوری تولید کنندگان کالا پرو میشن تازه بدتر دست به احتکارُ این حرفا می زنن
به خدا قسم با حمله کردن به فروشگاهها مشکل اقتصادی ما حل نمیشه
توی این سرزمین هیچوقت چیزی کمیاب یا نایاب نشده
به نظر من فقط با نخریدن هست که میشه به آرامش این سرزمین کمک کرد
طرف انقدر ماکارونی بارِ زنُ بچش کرده بود
که توی ماشین آخرین سیستمش جا نمیشد
خخخخخ
آخه شمایی که ماشینت آخرین مدل هست
مگه چند تا ماکارونی می خوری ؟
اصلا چنین چیزی جزء برنامه ی غذاییت هست ؟
مسئله ی دوم خرید نان با کد ملی
من که کل خبرا رو خوندم آخرش نفهمیدم یعنی چی
شاید منظورشون اینه که میری توی نانوایی
میگی لطفا با کد ملی من دو تا نون
یا شایدم میگی
لطفا با کد ملی پدربزرگم نون بدین
خخخخ
چه دعوایی بشه سر نووووووون خوردن حالاااا
خخخخخ
فکر کن
خانواده همدیگه رو سر خوردن سهم نون هم بزنن
خخخخخ
یا یه نفر سهم نون خودشو خورده باشه
بقیه بهش نون ندن
خخخخخ
اصلا از هر طرف به این قضیه فکر کردم
درست نشد که نشد
یه نفر میگفت
نفرین جدید 1401 میدونی چیه ؟
گفتم نه
گفت الهی هر کسی سهم نون منو خورد
وجودش
دچار شپشک آرد گندم بشه
آفت زدگی ولش نکنه
خخخخخ
تا دنیای خنده وانه های دیگه
مواظب خودتون باشید
+ نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
برای داشتن یک قلب باید تلاش کرد یک لحظه تردید عاقبتش فقط میشه جدایی
این اجرا رو میتونید
با وارد شدن در لینک زیر بشنوید
اینستاگرام من : faheemeh.rajabi

+ نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
این نمایش یکی از آثار برتر مسابقه شد
از گروه قویمون متشکرم
و به همتون تبریک میگم

+ نوشته شده در چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت ۳ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
برای شنیدن
اجرای این متن
روی لینک زیر کلیک کنید
ضمنا نظر فراموش نشه
از حمایت های خوبتون ممنونم

+ نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت ۹ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
گاهی از کلمات ناهمگون آدمها مبهوت میشوم
گاهی آنقدر در حیرت روزگار فرو می روم که سکوت خانه نشین قلبم می شود
گاهی نمی دانم پاسخ چرا های ذهنم را
چگونه بدهم که هیچ اما و اگری باقی نماند
آدمها پیچیده تر از حد تصور من بودند و افکارشان ناخوانا ترین
تصورات من نابود شدند و موهومات ذهنم رویا
آدم هایی که آمدند و فقط از روی احساسم رد شدند
واقعی بودند یا نه ؟
آدمهایی که آمدند و به دروغ عاشق بودند
واقعی بودند یا نه ؟
هنوز در رویا ی کودکی مانده ام
حالا می فهمم چرا
هیچ رویایی نتوانست بهتر از رویا ی کودکیم باشد
آدم های بعد از تو همه
دروغ بودند همه کابوس
حالا می فهمم چرا نمی توانم
معنای کلام این آدمها را بفهمم
آدم های بعد از تو فناگران احساس بودند ؛ تصورات دوروغین من
و تو هنوز ؛ هنوز در تهه رویا های شیرینم
از همان دور دست ها برایم لبخند می زنی
چقدر از فاصله ها متنفرم ؛ چقدر از کلام نابودگران احساسم متنفرم
حالا بهار دیگریست
من هنوز به افق چشم دوخته ام
ای کاش باز هم برایم
آن همه دوست داشتنت را معنا کنی

+ نوشته شده در هفتم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت ۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
به اطرافمون که خوب توجه می کنیم
بعضی آدما واقعا شگفت انگیزند
مثلا اون پدر مادرایی که از رفتارای فرزندانشون حتی به غلط استقبال مفید هم می کنند
اصلا بعضیا هر چی فرزندشون به سمت نادانی بیشتر حرکت میکنه بیشتر لذت می برند
بعضیا هم مثل یه جعبه ی جواهرات از فرزندشون مراقبت می کنند
که واقعا دست مریزاد دارند
افکارم به هم ریخت
به خاطر مادری که با لذت از رابطه ی دخترش با فردی نالایق با شادمانی تعریف می کرد
افکارم به هم ریخت از پدری که فرزندش را تشویق می کرد به رابطه های بی فایده
افکارم به هم ریخت از همقدم شدن والدینی که در رابطه های بی هدف
و پر از پوچی فرزندشان را همراهی می کردند
و چه تکیه گاهی بودند آن والدینی که
در کنار فرزندشان ایستادند تا مبادا اسیر خشم روزگار شود
حالا چرا اینا با اونا فرق دارند خدا عالمِ
قضاوت با شما
+ نوشته شده در چهارم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|