رویا ی کودکی
گاهی از کلمات ناهمگون آدمها مبهوت میشوم
گاهی آنقدر در حیرت روزگار فرو می روم که سکوت خانه نشین قلبم می شود
گاهی نمی دانم پاسخ چرا های ذهنم را
چگونه بدهم که هیچ اما و اگری باقی نماند
آدمها پیچیده تر از حد تصور من بودند و افکارشان ناخوانا ترین
تصورات من نابود شدند و موهومات ذهنم رویا
آدم هایی که آمدند و فقط از روی احساسم رد شدند
واقعی بودند یا نه ؟
آدمهایی که آمدند و به دروغ عاشق بودند
واقعی بودند یا نه ؟
هنوز در رویا ی کودکی مانده ام
حالا می فهمم چرا
هیچ رویایی نتوانست بهتر از رویا ی کودکیم باشد
آدم های بعد از تو همه
دروغ بودند همه کابوس
حالا می فهمم چرا نمی توانم
معنای کلام این آدمها را بفهمم
آدم های بعد از تو فناگران احساس بودند ؛ تصورات دوروغین من
و تو هنوز ؛ هنوز در تهه رویا های شیرینم
از همان دور دست ها برایم لبخند می زنی
چقدر از فاصله ها متنفرم ؛ چقدر از کلام نابودگران احساسم متنفرم
حالا بهار دیگریست
من هنوز به افق چشم دوخته ام
ای کاش باز هم برایم
آن همه دوست داشتنت را معنا کنی
