عشق ماندگار  

آثارم را در این دفتر آذین بسته ام تقدیم به نگاههای بی منت و گرانبها ی شما

در قلبم بمان

 


تيك تاك ساعت عشقمان قدم به قدم نزديك و نزديكتر مي شود
 چقدر دوباره دلتنگ تو هستم
 دلم مي خواهد تمام شادي هايم را با نگاه تو تقسيم كنم
 چقدر حضور تو دوست داشتني تر مي شود وقتي در همه ي لحظه هاي تحويل عشق تو را مي خوانم
 جاي تو هست در همين جا در همين نزديكي در كنارم در كنار نفس هايم
 چرا كه قلب من سفره ي عيد منه
 انگار حتي اگر نباشي افكارمان كار خودشان را مي كنند
 در كنار هم عشق مي ورزند و هر روز هر روز هر لحظه با هر تيك تاكي اعداد دوستت دارم هايمان اضافه مي شود
 ديگر حد دوست داشتنت قابل شمردن نيست
 هيچ عشقي هر چه پيش مي رود به اين زيبايي به اين بزرگي به اين حد بي انتها نمي رسد
 دلم مي خواهد دوباره تو را در آئينه ي نگاهم ببينم
 حتي در نگاه مه گرفته هنوز هم تو زيباترين مجنون رويا هاي مني  
 زمستان هم در برابر اين عشق نجابتش را به ميان كشيد و نباريد
 تا وقتي مي آيي همه جا پر از همه ي پاكي ها باشد
 حالا ديگر وقت نفس كشيدن است فصل زندگيست  
 اي تمام لحظه هاي نابم كاش مي دانستي
 خيلي دوستت دارم خيلي خيلي 

 

http://dl.nicmusic.net/nicmusic/003/098/7%20Band%20-%20Booye%20Eyd%20%5BNicmusic.ir%5D.mp3

+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند ۱۳۹۶ساعت ۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

هفت سين من

 


مهربانم انگار سالهاي انتظارم دارد طولاني تر از انتظارم مي شود
 سالهاست همه ي زيبا يي ها را به صف كرده ام
 تا وقتي مي آيي زيباترينشان باشي
 نگيني بر انگشتري كه هيچ زباني گويا ي بهايش نيست
 سالهاست در سر همين كوي نشسته ام
 تا شايد بتوانم ببوسم خاك پاي بي منتت را
 سالهاست عشق را با تو معنا مي كنم
 اي تنها مهربان خستگي هايم
 اي تنها مهربان روزگارم
 به ياد شما گلهاي گلدان هاي عشق را سپرده ام كه حق پژمردگي ندارند
 اي تمام آرامشم
 سالهاست
 در زير سايه ي پر خير شما احساس جاودانگي و صبوري مي كنم
 شما تمام هستي من هستيد
 اي مهربان تك تك لحظه هايم
 كسي ندانست كه شما تنها عشق ماندگار من هستيد
 و آني گفت و آني بر تبل رسوايي كوبيد
 كه بر گناه خودش افزود
 مهربانم اي مهدي موعودم اي منجي روزگارم
 سالهاست جاده هاي دلم را پر از عطر شب بو ها مي كنم
 به خاطر شما تمام بدي ها و غمها را به نابودي مي سپارم
 چرا كه هفت سين من شماييد
 باز هم بر سر سفره ي عشقم نشسته ام
 تا بيايي اي همه ي دوستت دارم هاي عشق فدايت
 اي همه ي زيبا يي هاي عالم قربانت
 اي كاش آشتي كني باهمه ي  دلسپرده هايت
 اي كاش آشتي كني با تك تك اشكهاي جاري شده برايت
 اي مهربانم از غم تا شادي هاي بي وصف برايت نوشتم
 و چه بي نظير خواندي و آرامم كردي
 سالي ديگر گذشت و من هنوز منتظرم تا بيايي و به واسطه ي شما عشق را به قلب منتظرم هديه كنم
 اي تنها عشق ماندگارم تمام هر چه در صفات عاشقانه ام مي نگارم فداي يك نگاه ماندگار شما تا ابد

http://dl.beepmusic.org/music/94/12/MohsenChavoshi-Lebas-No.mp3

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۶ساعت ۴ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

شب بوي من تويي

 

درون احساسي كه پر از تمام گذشته ها و گذشت هاست گم شده ام
 هنوز دلم عاشق بوي عطر شب بوهاست
 هنوز به ياد هفت سين عشق سين ها را كنار هم مي چينم
 چقدر سين سعادت تو را كم دارم
 هنوزم مثل همان شب بو ها عاشق شب هاي
 بي قرار قدم زدن در كوي پريشاني تو هستم
 هنوز هم در بين همه ي نگاههاي پر از احساس
 به دنبال برق نگاه تو مي گردم
 آدمها مبهوت مي شوند در نگاهم
 و نمي دانند من معنا ي تو را گم كرده ام
 هنوز در سر همين سفره از خداي لحظه ها عشق مي طلبم
 عاشق گلدان شب بوي اتاقم هستم
 نفس هاي عميقي در وجودم هست كه با خاطرات زيبا ي تو همنشينند
 اما همه ي اين آدمهاي ظاهرا عاشق نمي دانند
 هيچكس قادر نيست عشق تو را از وجود پاكم بگيرد
 هنوز هم اين آدم هاي در زمزمه ها عاشق نمي دانند 


 هيچكس قادر نيست منو از عشق تو برگردونه 

http://dl.nicmusic.net/nicmusic/010/063/Goldoon.mp3

+ نوشته شده در  بیست و ششم اسفند ۱۳۹۶ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

چه فرقيست بين اين دو

 


مهربانم از وقتي وارد دنيا ي بي نگاهان شدم
 تازه فهميدم چقدر فاصله بين اين دو هست
 آدم هاي بي نگاه فقط فقط وقتي به كسي اعتماد مي كنند
 كه باور كنند در وجودشان پاكي هست لياقت هست
 آدم هاي بي نگاه شايد يا هرگز از حس درونيشان نمي گويند  
 اما وقتي گفتند جز صداقت نيست و همين احساس پاك بي انتها‌ست
 كه آدم ها را دچار وجدان درد مي كند
 آدم هاي بي نگاه بسيار بسيار سخت كلام دوستت دارم را به زبان مي آورند
 چون نگاهي نيست ، كه به قول  نگاهداران نگاه اولين قدم در عشق هست
 اما وقتي اين كلام را به زبان سپردند تا پاي جان از حرمتش نگاهداري مي كنند
 و به همين خاطر آمار طلاق ؛ تشنج و هر آنچه آفت هاي پيونديست درونشان بسيار بسيار پايين است و يا اصلا نيست
 روزي از مهربانوي بي نگاهي پرسيدم چرا دوستش داري  در حاليكه بعد از  بي نگاهي تو عشق را به فراموشي سپرد
 گفت مگر مي شود تا وقتي بيداري كسي را دوست داشته باشي ؟ و وقتي پلكهايت را بستي و خوابيدي ديگر دوست داشتني در ميان نباشد ؟
 آدم هاي بي نگاه راه رسيدن به انسانيت را خوب مي دانند
 و اين همان مسئله ي بغرنج نگاهداريست
 اينكه يك انسان واقعي باشي هزار بار ارزشمند تر از اين است كه يك انسان پر افتخار
 تحقيق مي كردم
 نگاهداران عقيده داشتند
 بي نگاهان مجبور به چنين بودن هستند
 وقتي سنجيدم
 فهميدم هيچ اجباري در ميان نيست
 چرا كه براي بدي هرگز داشته ها شرط نيست
 گاهي مي شود با نداشتن كه همان كمبود فردي و اجتماعيست بد شد
 دنياي   بي نگاهي دنياييست براي خودش
 در هنگام نگاهداري فقط در افسانه ها شنيده بودم
 زيبا ترين عشق پيوند وجود است
 و اين همان چيزيست كه در دنياي  بي نگاهي لمس كردم
 عاشقي در بين اين آدمها يعني
 پيوند دو روح بي خيال از تمام مسائل خوب و بد جسم
 و اين مسائل را من نمي گويم بلكه شناخت واقعي از اين آدمها ثابت مي كند
 وقتي براي پيوند بي نگاهان تلاش مي كردم
 با آدم هايي روبرو شدم كه اصلا معناي انسانيت را نمي فهميدند
 از پيوند بي نگاهان جلوگيري مي كردند چرا كه اين حق را برايشان صحيح نمي دانستند
 در حاليكه خداوند اين حق را به هر موجودي بخشيده
 پدر و مادر هايي بودند كه بي خيال از روح و احساس فرزندشان تا پاي تمام جاهليتشان مانع پيوند ها مي شدند
 هنوز هستند در بين بي نگاهان آدم هاي عاشقي
 كه به خاطر فرهنگ غلط اجتماع و حفظ آبروي آدم هايي كه خودشان به خواسته هايشان رسيده اند دارند تباه مي شوند
 و گاهي در تحقيقات پيوند ها
 آدم هاي بي اطلاع و داراي فقر فرهنگي مانع رسيدن يك بي نگاه به آرزوهايش مي شدند
 روزي تمام اتفاقات پيوند بي نگاهان را به چاپ خواهم رساند
 تا شايد آدم هاي بي اطلاع از بي نگاهي بخوانند و بفهمند
 گناه كبيره فقط دروغ ؛ غيبت و ... نيست
 همين مانع آرزوي ديگران  شدن
 همين از روي جهل اطلاعاتي را به ديگران دادن
 همين  باعث نابودي يك بي نگاه در تهه تنهايي و غم شدن
 نه تنها گناه كبيره هست بلكه عذاب الهي در انتظارشان خواهد بود
 وقت آن رسيده كه هر كسي را لايق بي نگاهان ندانيم
 وقت آن رسيده كه كمي از عقل كمك بگيريد
 و بفهميد اگر شما هم بي نگاه بوديد يعني لياقت خوب زيستن نداشتيد ؟
 اگر شما هم بي نگاه بوديد بايد به هر ذلتي تن مي داديد ؟
  بياييد اگر بي نگاهي در اطرافتان هست
 براي خوب زندگي كردنش تلاش كنيم
 در برنامه اي مجري جمله ي  خيلي خوبي را گفت
 فاصله ي بين سلامتي و معلوليت به اندازه ي يك نفس است پس دلخوشي هاي هيچكس را از او نگيريد   

+ نوشته شده در  بیست و سوم اسفند ۱۳۹۶ساعت ۷ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

آتش عشق روشن بمان

 

امروز براي تو دوباره مي خواهم مثل تمام چند روز گذشته بدي ها را از روزگارم بزدايم
 امشب تمام زردي ها را به آتشي خواهم سپرد كه سالها فراق تو را نسيبم كرد
 دوباره سرخي آن و شادي بي وصف را به دنيا ي مهرباني ها دعوت خواهم كرد
 امشب در مراسم قاشق زني
 بايد خانه ي فقرا را رنگين كرد
 به جاي گرفتن هر چه دوست دارند
 به آنها بدهيم شادي هايي كه دوست داريم
 امشب در مراسم فالگوش
 اي كاش همه از خوشي و شادماني و هر چه دنيايمان را زيبا مي كند بشنويم و بگوييم
 چرا كه كلام ما در گوش ديگريست و كلام ديگري در گوش ما
 امشب ستاره هاي عشق از گرماي آتش شادي
 گرم خواهد شد
 نگاهت را در آتشي كه نگاهم را مبهوت كرده بسپار مي خواهم نگاهمان در گرماي رقص آتش تلاقي شود
 امشب در اين جشن ملي ؛ جشب استاني
 آريايي بودنمان را بايد ثابت كنيم
 هر آنچه نشانه ي اجداد آريايي ماست نشان گر فرهنگ بي انتهاي ماست
 الهي تا ابد آتش عشقمان گرم بماند
 و اما آرزو ها
 آرزو دارم جشن هاي باستاني ما مليت ايراني بودن پيدا كند
 تا وقتي ديگران اين جشن ها را به نام خودشان ثبت نكرده اند
 بايد هويت ايراني بودنمان را ثبت كنيم
 آرزو دارم
 روزي در اين جشن ملي
 مثل همه ي كشور ها ي جهان كه جشن ملي دارند
 مكان هايي در هر محله اي براي ساكنين محل تهيه شود
 و اين جشن ها توسط افرادي متخصص اداره شود
 تا ديگر شاهد حوادث نا گوار نباشيم
 آرزو دارم
 شادي آدم هاي سرزمينم براي پاس داشت فرهنگ ايراني بودن
 روزي به يك تحول اساسي تبديل شود مثلا افرادي به بهتر برگزار شدنش بدون هر گونه خطري ياري برسانند
 آرزو دارم
 آدم هاي سرزمينم شادي بي وصفشان هميشگي باشد
 چه خوب مي شد براي شادي دل آدم هاي سرزمينم تلاش كنيم چرا كه لبخند از دل آدم هاي سرزمينم فراموش شده
 چه خوب است دعا كنيم
 آدم هاي سرزمينم ديگر غمي نداشته باشند
 اي آتش بسوزان همه ي غمهاي آدم هاي سرزمينم را لطفا

http://up.shamsipour-ac.ir/uploads/files/1396/38_Ali-Molaei-

 

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم اسفند ۱۳۹۶ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

مادرم عاشقتم  


مادرم اي معناي تمام خوبي ها
 اي ترنم همه ي احساس ها
 صبوري را به من آموختي وقتي نگاه پر از افسوس نادان ها را مي ديدي و برايم باور مي شدي
 تو به من فهماندي آدم ها در حد شعورشان درك دارند
 تو بودي كه عشق را ذره ذره در وجودم آبياري كردي
 تا بفهمم معناي عشق ماندگاري كه فهميدنش براي بسياري سخت است
 مادرم عشق در تمام صبوري هاي تو برايم معنا شد
مادرم در شكستن هايم مرحم شدي
 در خستگي ها سايبان  
 تو مي دانستي راه سخت و دشوار است
 در بين آدم هايي كه عشق را برايم پر توقعي مي دانستند
 تو به من آموختي هر انساني حق عاشق شدن دارد
 مثل خودت كه يك عمر عاشق فرزندانت بودي  
 مادرم تو تكيه گاه محكمي بودي برايم
 در برابر آدم هايي كه هر لحظه استقامتم را متزلزل مي كردند
 مادرم اي تمام هستي من
 عشق با تو زيباست ؛ صبر ؛ پيمودن سختي ها و هر آنچه كه نشانه ي ماندن و ادامه دادن است
 با تو مي شود يك دنيا مي شود يك دريا مي شود يك سعادت هميشگي
 مادرم اي نيمه ي وجودم اي همي  هست و نيستم
 متواضعانه مي بوسم دستاني را كه
 قدم به قدم تكيه گاهم شد تا برسم به آرزو هايي كه اگر تو نبودي غير ممكن مي شد
 مادرم دوستت دارم شايد كلمات در وصف دوست داشتنت كافي نباشد
 ولي مي دانم عشق تو ماندگار ترين عشق دنياست
 مادر خوبم روزت مبارك

 

http://up.shamsipour-ac.ir/uploads/files/1396/3e_Reza-Nik-

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

توي اين روزا

 

توي اين روزاي آخر سال مي خوام بهت بگم
 چقدر دلم برات تنگ شده به اندازه ي تموم نبودنهات ، تموم ثانيه هايي كه به يادت بودم
 به اندازه ي تموم خواستنها و تموم لحظه هايي كه مي شد باشي
 اما نميدونم شايد يه اتفاق ، يه نگاه ، يه حرف ، يه اصلا ولش كن
 اما همون كه نميدونم چي بود
 تو رو از من گرفت و منو با همه ي حسرت هام تنها گذاشت
 توي اين روزاي آخر سال مي خوام بهت بگم يك سال ديگه به تحمل درد فراقم اضافه شد
 اين اعداد هستند كه تغيير مي كنند
 وگرنه همه ي گذشته همه ي خاطرات همه ي احساس هاي نابم هيچ تغييري نمي كنند
 توي اين روزا مي خوام واسه هميشه ببخشمت ببخشيم
 و بازم واسه ي هميشه به خاطرات بسپارمت
 چون تا وقتي كسي را دوست داشته باشي تبديل ميشه به عذاب
 اما وقتي هيچكس را دوست نداشته باشي تبدي ميشه به همون بي خيالي همون بي تفاوتي همون روشي كه احساسم را با آن فريب داده ام
 توي اين روزا بايد كمي آدم ها را سنجيد
 كسايي كه دلمون را شكستند
 كسايي كه دلشون را شكستيم
 كسايي كه هنوز هنوز نفهميدند
 چقدر رفتارشون زبونشون زشت و غير قابل تحمله
 كسايي كه نمي خوان بپذيرند زندگي حق هر موجودي هست و استفاده از اين حق را اونا تعيين نمي كنند
 كسايي كه بد بودن و بدي كردن را زرنگي ميدونن
 و كسايي كه خوبند و آدم بهشون به داشتنشون افتخار مي كنه
 كمي به خودمون بياييم كمي فكر كنيم به يك سال گذشته
 كمي فكر كنيم به سالهاي رفته به آدم هايي كه بودند به قصه هايي كه مي شد قشنگ بشه اما زشت تمومش كرديم
 به اينكه هرگز علم و ثروت انسانيت نمياره
 به اينكه هرگز تحولات زندگي مايه ي فخر فروشي به ديگران نيست
 به اينكه كسايي كه محبتمون مي كنند يا محبتشون مي كنيم
 حتما عاشق نيستند
 به اونايي كه ميشه باهاشون به آرامش برسيم
 اما آدم هاي روزگار حسودي و مانع تراشي مي كنند
 به كسي كه عاشقش هستيم ، بوديم يا خواهيم شد و بهش ثابت كنيم با عشق ماندگار فقط روزگار قشنگترين خواهد شد
  خلاصه بايد بخشيد هر آنچه كه گذشت شايد خداوند در مهرباني هايش كليد خوشبختي ما را هم به دستمان داد

 

http://up.shamsipour-ac.ir/uploads/files/1396/15_4-195521479842988089.m4a

+ نوشته شده در  چهاردهم اسفند ۱۳۹۶ساعت ۱۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

جار چي شهر من

 


در شهر قدم مي زدم
 آري قرار است دوباره همه ي كهنگي ها فراموش شود
 جارچيان فرياد مي زدند آن رقم هاييرا كه بايد جزو آدم هاي رنگي باشي تا بفهمي
  وگرنه كهنگي هاي ظاهرت را  با كمي خانه تكاني نو شدن بايد گول بزني
 جارچيان  از هزينه هايي مي گفتند
 كه در آدم هاي ساده نديدم
 در آدم ها ي بي ريا كه اصلا
 در بين قدم ها مي شنيدم زمزمه هاي
 مردم چي ميگن
 مي ديدم حسرت هاي در نگاه غرق شده ي  آدم هاي ساده ي روزگار را
 جارچيان فرياد مي زدند و مي طلبيدند آنچه را كه شايد در دنيا ي خودشان هم حسرت بود
 اي كاش روزي بتوانم قصه ي جارچيان شهرم را بنويسم
 تا بدانم چقدر صاحبان رنگ و لعاب روبرويشان
 براي لرزيدنشان در سرما و تكيده شدنشان در گرما ارزش قائلند ؟
 جارچيان شهر كاري را براي رسيدن به آبرو انتخاب كرده اند
 كه شايد كمتر كسي مي پذيرد
 جارچيان شهر صداي مراكز فروش نيستند
 آنها آدمكان شهر قصه ي رويا ها هستند
 و چقدر حسرت درون نگاهشان جا مانده
 و نمي دانند عابران همان عابراني كه شايد بگويند
 بيچاره
 سيلي محكمي بر آبروي جارچي شهرم كوبيده اند
 صداي جارچيان شهر من خسته شده
 اگر اين صدا آينده اي نداشته باشد ؟
 جارچي شهر من بدونه اين صدا چگونه به فكر لبخند كودكانش خواهد بود ؟
 جارچيان شهرم صدا به حراج گذاشته اند
 تا همه ي   عابران بدانند مي شود بي خيال زمزمه ها و نگاههايشان شد
 چه خوب است به جاي نابود كردن آدمكان قصه در كنار پياده رو
 فكري كنيم براي آرامش خيالشان
 فكري كنيم براي بهتر شدن حسرت هاي فرو خورده شان
 جار چي شهر من گفته اند
جاي تو را به صدا هاي رباطي خواهند داد
 اما بدان جاي تو در نزد بنده هاي خدا نيست روزي تو را خداي مهرباني ها مي دهد
 آرزو دارم
 روزي جارچي هاي شهرم
 در نگاه  صاحب انديشي بيايند
 تا نگراني آينده ي نا معلومشان باعث بحران وجوديشان نشود
 جار چي شهر من فرياد بزن آنچه را كه در برابرت مي فروشند

 شايد خدا هم فهميد شايد بنده اي هم فهميد تو هم نان آور آدم هاي همين قصه اي

+ نوشته شده در  دهم اسفند ۱۳۹۶ساعت ۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

احساس پاك من كجايي ؟

 

درون دفتر خاطراتم گم شده ام
 كجاي اين خاطره ها بد شروع شد ؟
كجاي اين نگاهها به گناه رفت كه نگاهم را در بيراهه ربودند
 در تمام اين قدمها تفكر مي كنم
 در عمق نگاه آدمها در لبخند مصنوعي آدمها
 در آنچه كه نيستند و تصور مي كنند
 در آنچه كه باورش سخت است
 روحم دوباره اسير تلاطم شده
 در بين افكار ساحل و دريا اسير شده ام
 دارم مسيري را مي روم كه ميل باطني من نيست
 عشق دارد درخواست بودن مي كند
 گفتي عشق را گدايي نكنم يادت هست ؟
 حالا در پس اين كوچه هاي اميدواريم
 احساس من دارد عشق را در نگاه آدم هايي در حال گدايي مي بيند
 كه روحم را زخمي مي كند
 از دوستت دارم بعضي ها متنفرم
 ولي چه مي شود كرد وقتي افكار آدم هاي روزگارم مجبورم كرده
 چه مي شود كرد وقتي لمس احساس در روزگار من مُرده
 و حالا بايد عشق آدم هايي را باور كنم كه روزي آدميت را نمي فهميدند
 در پس اين قدم ها ستاره ام گم شده
 مهربانم ستاره ي مرا بياب تا اين دريا ي افسار گسيخته مرا به ساحل نابودي نكشانده لطفا 

+ نوشته شده در  هفتم اسفند ۱۳۹۶ساعت ۴ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   | 

اين حريم سهم من است

 

انگار در دنيا ي خودمان بي قانوني كم شده
 گاهي مي شود قانون شكني كرد فقط در حريم خصوصي خودمان
 حريم سهم خودمان است و دنيا دنيا ي خودمان
 بيرون از اين حريم حق چنين كاري نداريم و نمي دانم چرا زبان ها هنوز هنوز مي شكنند اين حريم غير قابل تجاوز را
 و نمي دانم چرا نگاهها هنوز هنوز مي شكنند ديوار هاي دنيا ي ديگران را
 چه قدرتي دارند اين دو ، زبان و نگاه
 بي اجازه وارد دنيا يي مي شوند كه اجازه ي ورود ندارند
 چه خود سر شده اند اين دو
وارد دنيا ي مالكيت ديگران مي شوند
 و نمي شود حتي به خاطر قانون شكني اين دو شاكي شد
گاهي مي شود فقط در همين حريم تعيين شده به سبك خودمان زندگي كنيم
 حالا آن زبان و آن نگاه بي حيا در پشت پنجره ي   مالكيتمان چه مي كنند گناهشان پاي خودشان
 وقتي زبان كلام سواري وارد دنيا ي ديگران ميشود ، نمي داند
 تبديل مي شود به يك سنگ كه بر شيشه ي ظريف دل سقوط مي كند
 وقتي نگاهي از پنجره ي حريم وارد مي شود
 تبديل مي شود به يك تبر كه روحم را زخمي مي كند
 آري روحم روحم
 در پس اين حريم قانوني هست انسانيتي هست كه بايد بايد رعايت شود
 اما افسوس صاحبان زبان و نگاه افسار گسيخته چه مي فهمند قانون به چه معناييست
 حالا كه در حريم خودم گاهي بي قانون شده ام
 مي خواهم بي خيال تمام زبان هاي كلام سوار و نگاه هاي حريم شكن شوم
 دنيا ي بعضي ها زيادي قانونمند شده زيادي بي رنگ و لعاب
 خوب است گاهي خنديد به همه ي قانون هاي دنيايمان
 خوب است گاهي پا به پاي آهنگ روزگار رقصيد
 خوب است گاهي پا به پاي كودكان درونمان بدوييم
 اين دنيا ي من است اين حريم من است
 پس تا وقتي در دنيا و حريم كسي شريك نشده اي لطفا سكوت كن سكوت  

+ نوشته شده در  دوم اسفند ۱۳۹۶ساعت ۳ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   |