عشق ماندگار  

آثارم را در این دفتر آذین بسته ام تقدیم به نگاههای بی منت و گرانبها ی شما

تو كه هستي ؟

 


كسي گفت بنويس برايم از همان حس ترك خورده
 گفتم كجاي دنيا آدمها حس ترك خورده مي خرند ؟
 گفت
 حس تو اگر ترك خورد از نا مردمي ها بود
 از بي لياقتي آدمها بود
 از بي مروتي تبر هاي بي ريشه بود
 گفتم حسي كه شكست ديگر شكسته
 آدمها چه مي فهمند در زير همه ي شكستن ها چه مي گذرد
 گفت در متني از خودت خواندم
 عشق واقعي را آدمهايي مي فهمند كه دنبال دل شكسته اند
 گفتم شايد آن روز ها در نگاهي غيرت ديده ام
 گفت آنچه تو ديدي غيرت نبود
 مهربان نمايي بود منفعت پسند
 گفتم آدمها را چه سخت مي شود شناخت
 گفت روزگار هر بدي داشته باشد
 يك خوبي هم دارد
 گفتم خوبي ؟
 گفت آري
 روزگار در سختي ها ذات واقعي آدمها را نشان مي دهد
 گفتم تا تهه شكستن يعني نشان دادن ؟
 گفت آري
 روزگار تو را مي شكند و تكه هايت را سر راه آدمهايي مي اندازد
 كه دنبال خوشبختي هستند
 گاهي بايد دل شكسته خريد
 من با تمام مهربانيم بند مي زنم دل شكسته ات را
 گفتم دل شكسته زيبا نيست
 گفت
 دلي كه نشكند اعتباري به آن نيست
 هر لحظه امكان جفايش هست
 گفتم خوب من تو كيستي كه انقدر مرا مي فهمي ؟
گفت من
 هماني هستم كه بي ريا دوستت دارم
 بي منت حمايتت مي كنم
 و بي هوس به تو عشق مي ورزم
 گفتم فهميدم
 تو خداي من هستي و بس

+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت ۱۱ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   |