درياي عشق
دوباره دريا ي عشقم خروشان بود
آنقدر بر روي ساحل زيبايش قدم زدم تا بداند من هم مثل او پريشانم
دريا مواج بود و مي گفت تمام درونم را به دنيا
بر روي ماسه ها تمام آرزو هايم را نوشتم و به دست موج دريا سپردم تا برساند به دست اويي كه مي تواند بر آورده شان كند
من قدم زدم تا گاهي آرزو هايم را كه اين همه روي هم انباشته شده بود زمزمه كنم برايش
اين بار برايش اشك هايم را هم همراه آرزو هايم به دستانش سپردم
امانتي به دستش دادم و او را قسم دادم به جان عشق كه امانتدار خوبي باشد
دريا هنوز هم زيبا ترين تابلوي نقاشي ذهن پر از تلاطمم هست
اين بار همه ي خوبي ها بودند
همه ي دوست داشتني ها بودند
جاي تو خالي نبود آخر قلبي كه جاي توست خالي نمي شود كه
اين بار ياد تو بود خاطراتت بود اين بار تمام تو بودي
اما اي كاش عشق تو هم بود آن وقت ديگر خوشبخترين آدم ساحل نشين روزگار بودم باور كن