عشق حق هر موجوديست
مهربانم انگار آدم ها را وقتي خودت نباشي بهتر مي شناسي
مهربانم وقتي در مسير حل مشكلات ديگران مي ايستم تازه مي فهمم واي چقدر از كل دنيا عقب مانده ايم
وقتي با آدمهاي افكار پوسيده روبرو مي شوم فقط سكوت مبهم وجودم را فرا مي گيرد
مهربانم بعضي ها انقدر افكارشان پوسيده كه از پوسيدگي رو به نابودي هستند
من نمي دانم در برابر افكار پوسيده ي اين اكثريت آدمها چه بايد بگويم
مهربانم مدتيست در مسير حل مشكل يك بي نگاه قرار گرفته ام نيمي از راه را رفته ام اما مي ترسم از آدم هايي كه نمي دانند بي نگاهيم را
و هر آنچه را كه دلشان مي خواهد مي گويند تازه مي فهمم كه خدا چرا نخواست جاده اي براي وصال ما ساخته شود
نه اينكه بخواهم به تو جسارت كنم اما آدم هاي اين ديار نمي خواهند قبول كنند حق ندارند شرايط يك زندگي خوب را از هر موجودي بگيرند
آدم هاي اين ديار نه تنها بي نگاهان را با افكار پوسيده ي خود مي كوبند بلكه هر موجود نابغه اي كه يعني از نظر آنها يك كمبودي در جسمش باشد حق زندگي سالم را ندارد
آن بي نگاه عاشق شده اين حق هر موجوديست عشق نيازي به جسم سالم ندارد
اما آدم هاي اين ديار حتي عشق را برايش يك توقع بي جا مي دانند
آن بي نگاه مي خواهد به سبك خودش زندگي كند مي خواهد به سبك خودش شادي كند اما آدم هاي اين ديار نمي گذارند از حق انسانيتش كه خدا به او بخشيده بهره ببرد
مهربانم اگر از عشق تو مي نويسم فكر نكن زمزمه هاي اين آدم ها را نمي شنوم
فكر نكن فقط قصدم نوشتن است نه
مي خواهم با قلمم به اين دسته از آدم ها بگويم عشق حقيست كه خداي من به من بخشيده پس واكنش شما برايم بي معناست
مهربانم حالا به خوب نتيجه اي رسيدم حالا دليل پنهاني احساس تو را مي فهمم
حالا خيلي خوب مي دانم چرا مخفيانه آمدي و وقتي به تو گفتم بمان دست به دامان دروغ شدي تا فرار كني
حالا خوب تر از تمام 16 سال گذشته مي فهمم چرا بدون تو به اين نقطه از زندگيم رسيده ام
آري درست فهميدي انقدر كلافه ام كه نمي داني
دلم از دست افكار اين خام انديشان گرفته خيلي بد هم گرفته
آدم هاي اين ديار با نادانيشان مي خواهند من و امثال من را به دنياي جهلشان بكشانند مي گويند
اگر نداري حق هم نداري
مهربانم زماني دلم مي خواست سقف زندگيم را با تو تقسيم كنم اما حالا دلم مي خواهد دنيايم را از دنياي تو جدا كنم
من عشقي را مي خواهم كه براي ماندگاريش هر دو تلاش كنيم اما كسي كه ماند و شكست فقط من بودم فقط من
مهربانم ديگر اين روز ها كسي به جمله ي خودمان مي دانيم و خودمان انتخاب كرده ايم هيچ ايماني ندارد
اين روز ها آدم ها مي گويند وصال فقط به خاطر آينده ي نا معلوم
تكليف احساس هم كه به درك احساس را چه كسي اهميت مي دهد ؟
ديروز در رسانه زني با جرات مي گفت عشق بعد از وصال خوب است در حاليكه نه همسر داشت نه خوشبختي
دلم مي خواست به آن زن بگويم تو كه بعد از وصال عاشق شدي چنين وضعي داري واي به عاشق هاي يك قرنيه قبل از ازدواج
خلاصه مهربانم با افكار پوسيده ي اين جماعت هرگز نمي شود كنار آمد بعضي وقتها عصباني كه مي شوم
مي گويم
عشق را ميسپارم به آدم هاي ناقص عقل ظاهرا سالم
بعد مي گويم عشق هم نوعي ديوانگيست يعني اين آدم ها ديوانگي را جزء آن فهرست بي ها نمي دانند ؟
بي نگاهي هر چيزي كه برايم نداشت شناخت آدم ها را برايم واضحتر كرد
خدايا يه چيزي ازت مي خوام لطفا اجابت كن
خدايا دست آدم هاي افكار پوسيده ي روزگارم را براي همه رو كن شايد يه نفر يه نفر بين اين آدما تونست بفهمه من چي ميگم
مهربانم اميدوارم بفهمي با اين همه فراق كه به من دادي به من ثابت كردي تو هم عشق را لايق من ندانستي
باور نمي كنم از حالا اگر بگويي زود قضاوت كردم
خدايا دوستت دارم بي منت بي ترديد