بي نگاه دروغگو
مهربانم روزگار عجب باهوش است گاهي در بازي هاي روزگار مي مانم
مهربانم امروز يكدفعه مهرباني را ديدم كه خيلي وقت بود خود را از تبار بي نگاهان به من معرفي كرده بود حالا دست در دست عروسكي رنگي بي خيال از بازي هاي روزگارش برتريش را فرياد مي زد
دلم مي خواست به او بگويم شايد بتواني يك بي نگاه خوب فقط در گفتار باشي اما هرگز نمي تواني يك بي نگاه صداقت پيشه و با جرات باشي
انگار تمام دنيا روي سرم خراب شد واي نه تو
تويي كه از بي نگاهي و اعتماد به نفس بالايت مي گفتي ؟
حالا گفتي چه اتفاق جديدي افتاد ؟ همين كه امروز رسوا شدي و نفهميدي خودش براي يك عمر شادي ابلهانه ات كافيست
مهربانم وقتي او را ديدم ناراحت نشدم از دروغهايش باور كن فقط صدايش در ذهنم تكرار مي شد و تكرار مي شد
چقدر خدا را به خاطر همين حد بي نگاهي شُكر گزار بود چقدر از برتري هايش در عين بي نگاهي مي گفت در آخر هم دليل دور شدنش از من را درگذشت نيمه ي وجودش مي دانست و رها شدنش را غم فراق عزيزش
مهربانم از نظر من دروغ هر قدر هم كوچك باشد بالاخره دروغ است يك بذر نابوديست اگر آن را در وجودت كاشتي ديگر بدان در وجودت هست و اگر به رشدش كمك كردي بدان ديواري مي شود بين تو و تمام آرزو هاي مجازيت
مهربانم اصلا برايم مهم نبود كه آن عروسك رنگي در كنارش چه مي كرد چون من كه هيچ عشقي را در وجودم راه نمي دهم فقط اين برايم مهم بود كه بپرسم چه چيزي او را مجبور به گفتن اين همه دروغ كرده بود ؟
خلاصه يكبار ديگر از خدايم تشكر كردم
خدايا از تو ممنونم كه نقاب بد تينتان روزگارم را در برابرم از ظاهرشان بر مي داري
تا به من ببفهماني دليل نزديك شدن يا دور شدنشان به من چه بوده
اي كاش آن بي نگاه دروغگو لااقل به عروسك رنگيش دروغ نگفته باشد چون خدا به هر كسي نعمت رسوا شدن بدتينتان روزگارش را كه نمي دهد
مهربانم دروغ همان هراسيست كه آتشش را بارها در زندگي گلبرگ هاي پيونديم ديده ام و از به پا شدنش بين خودمان مي ترسم
حالا آن بي نگاه دروغگو با اينكه همين چند قدميست برايش دعا مي كنم كه
خداوند به راه راست هدايتش كند اگر هنوز اميدي به هدايتش هست