تو چه مي گويي ؟
پاي عاشقي كه وسط مي آيد همه مي خواهند خود را عاشق نشان بدهند
همه مي خواهند به ديگران بفهمانند چه خوب معناي عشق را مي فهمند
اما آيا مي داني بين عشق تا هوس يك دنيا فاصله هست ؟
آيا مي داني اگر نتواني ثابت كني براي هوس هاي پوچت وارد اين ميدان نشدي تا ابد بايد تقاص پس بدهي ؟
من بار ها برايت نوشته ام معناي احساست را بفهم تو نفهميدي اما من بوي متعفن هوس هاي تو را فهميدم
اين براي يك مهربانو بدترين وضعيت است كه اعتمادش از مهربانش سلب شود
اين فهميدنهاست كه آزارم مي دهند تو نتوانستي باور كن نتوانستي به شيوه ي يك انسان واقعي عاشق باشي
بدان اگر شرايط ريشه ها مانعم نمي شد حالا تو در جايگاه خودت در آرامش نبودي
تو غروري را شكستي كه سالها براي ترميمش سخت ترين شرايط را تحمل كرده
اي كاش لااقل از مهربان هاي روزگارم مي پرسيدي
آيا مهربانوي شما توان تحمل چنين توهيني را دارد يا نه ؟
خدايا كلافه ام از دست آن نالايقاني كه خود را به اجبار مي خواهند مهربان من نشان بدهند
اي كاش مي فهميدي در همين دو راهي خاطراتي در من مدفون شده كه ياد آوريش تمام وجودم را مي لرزاند حالا تو در همين دو راهي تازه از راه رسيده اي چه بگويي ؟
خاطرات روز هاي بدون سختي نه اصلا بهتر بگويم خاطرات روز هاي با نگاهي سوهان روحم شده اند
خاطرات حتما از عاشقي نيستند گاهي خاطراتي هستند از دوران هاي دور كه
وقتي باز مي گردي و نگاهشان مي كني
تازه مي فهمي چقدر آن روز ها خوشبخت بودي
من نميدانم تو رهگذر تازه از راه رسيده بي خبر از همه ي درد هايم چه همدردي مي تواني با من داشته باشي
تو هرگز درك نخواهي كرد خاطرات خوب من چه بودند
من نميدانم تو تلافي كدام گناهت را مي خواهي با احساس من تسويه كني ،من نميدانم آخر اينطور وقتها كساني به سراغم مي آيند كه تنها گزينه ي انتخابشان منم
كمي بفهم آن مهرباني كه سالها از او نوشتم ديگر تو نيستي مهربان من مي دانست روح من چقدر نازك است
و با كوچكترين هوسي خواهد شكست
مهربان من مي دانست چگونه مرا ياري كند تا ذره اي هم از شعن انسانيم كم نشود من تو را نميشناسم
تو از جنس مهربان من نيستي
بفهم كه بايد به دنبال مهربانويي از جنس خودت بگردي
خدايا به نامهربانان روزگارم بفهمان من نمي توانم تنها راه بخشش گناهانشان باشم
خدايا از من بگير مهر مهربان هايي كه هر گناهي خواستند مرتكب شده اند حالا مي خواهند با احساس من
به تو برسند
به من حق بده انقدر ناراحتم كه نمي دانم چگونه بايد از افكار شوم تو فاصله بگيرم
انقدر حالم بد هست كه نمي دانم چگونه ريشه هايم را متقاعد كنم تو بره اي هستي در پوست گرگ
اي خدا هوس رانان روزگارم را به تو حواله مي كنم خدايا چرا اين آدم ها طاقت ندارند بگذارند كسي
با درد هاي خودش سرگرم بماند ؟
خدايا از تو آرامش مي خواهم از تو صبر مي خواهم در برابر همه ي كوته فكران روزگارم من براي عشقي كه تو در وجودم نهادي هنوز احترام زيادي قايلم من مي دانم تو بهترين عشق را برايم در نظر داري
و اگر صلاح بداني به من خواهي سپرد خدايا پس من مطيع صلاح تو هستم تا هر وقت تو بخواهي