حداقل كلام خودت را درك كن
مهربانم از كوچه ي احساس كه مي گذرم عابر ها را نميشناسم نمي فهمم چرا نميدانم
مهربانم در اين كوچه انگار عابر ها آمده اند تا هدفشان را به هر قيمتي به دست بياورند انگار اين به هر قيمتي شده عادت يك اصل در زندگيشان
انگار نمي فهمم چه مي گويند انگار هيچ صدايي دلنشين تر از صداي تو نيست هر قدر تلاش مي كنم تا عشق تو را از ذره ذره ي وجودم جدا كنم نمي شود نمي شود باور كن
خدايا كمكم كن تا بتوانم خواهش مي كنم خدايا
مهربانم اينها فقط نامشان مهربان است از انتخابشان پشيمان مي شوم چرا نمي دانم
شايد احساسشان دروغ است شايد كلامشان دروغ است
خدايا به من كمك كن فراموش كنم مهرباني كه نمي فهممش اينها مي خواهند از بيراهه به آنچه مي خواهند برسند مهربانم تو مي داني اهل بيراهه نيستم اينها مي خواهند از احساس مهربانويي نردباني بسازند براي رسيدن به اهدافي كه مي دانند گناهي بيش نيست
خدايا به من كمك كن تا ثابت كنم مي شود حتي در جهنم هم يك بهشتي بود اما چه كنم كه نمي فهمند آن چرا كه در ذهنشان به باطل پرورانده اند