صدقه ي عشق
مهربانم دارم ستاره هاي خوشبختيمان را ميشمارم چقدر زيادند يعني اين ستاره ها قدرت نابودي فاصله ها را ندارند ؟ يعني نمي توانند بايستند و دستهاي ما را به هم پيوند بزنند ؟
عشق من ديگر از ما اين گونه عاشقي ها گذشته ولي نه انگار هنوز دلهايمان مثل همان روز ها با يك نگاه و يك صدا به تلاطم مي افتند راستي خدا دلهاي خوبي به ما داده چقدر براي اينكه سختي ها باعث نابوديشان نشوند طاقت آوردند چقدر با صبوري هايشان جاي زخم تيشه ي حاسدان را التيام بخشيدند چقدر چقدر
عشق من خدا را شكر شنيده ام روزگارت بد نيست دوباره بعد از آن شكست به زندگي برگشته اي حالت خوبه خوب است برايم دعا كن حال منم مثل تو خوبتر شود روزگار منم بد نيست خدا را شاكرم خداي مهربونم
بد جور هواي دلم را دارد راستي تو با خدا سر عشقمان عهدي بسته اي كه اينگونه براي قدمهايم به سوي دل ديگري مانع مي سازد مانع ؛ يعني آن مسير را طوري مسدود مي كند كه هيچ راهي براي عبورش
پيدا نمي كنم
مهربانم بعد از اولين نگاه و خلاصه آغاز اين عشق براي همين روزهايم چه روياهايي را در ذهنم ترسيم كرده بودم
چه مي دانستم قرار نيست آن رويا ها جامه ي عمل بپوشند چه مي دانستم دست روزگار قوي تر از
دستهاي ماست
مهربانم نميدانم خدا كدامين حاجت يا آرزويم را برآورده كرد يا دلش براي كدامين اشك يا ناله ام سوخت كه تو را دوباره به من بازگردانده
مهربانم وقتي عشقم صدايم كردي يك لحظه تمام وجودم لرزيد چون ديگر مدتها بود سعي كردم حتي به خاطراتت هم فكر نكنم ديگر به اين نتيجه رسيده بودم كه فاصله ها حتما از پا فشاريشان از ايستادگيشان قصدي داشته اند كه من نفهميده ام باور كن اصلا انتظار ديدارت را نداشتم دايما با خودم زمزمه مي كردم حتما او هم به همين نتيجه رسيده كه اين انتخاب اشتباه بوده داشتم به دنبال انتخاب بهترم مي گشتم كه تو با آمدنت تمام پيش بيني هايم را نقش بر آب كردي
مهربانم ارزش عشق ما به اندازه ي صدقه هاي تو نيست من براي اين عشق هيچ قيمتي را مناسب و در شعنش ندانسته بودم اما تو با همين زمزمه ها به من فهماندي بايد براي حفظ اين احساس براي رفع قضا بلاي عشق به محبوبت صدقه بدهي
مهربانم از تو خواهش مي كنم هرگز به داراييت غره نشو اگر گذاشتي اين زرق و برق ها لباس احساست شوند ديگر عشق ساده مان برايت زيبا نخواهد بود
مهربانم ما با دست خالي عاشق شديم نميدانم چه شده كه تو امروز عشقت را با اسكناس هاي درون دستت
مي خواهي حفظش كني نميدانم چه بر سر احساست آمده كه دايما داراييت را به رخم مي كشي تا تنها دليل انتخابت باشد
مهربانم خدا را شكر هنوز تن به ذلت زرين شدن نداده ام هنوز تو را همانگونه ساده بي ريا دوست دارم بدون تمام زرق و برق هاي امروزيت
مهربانم بايد به تو بگويم عشقي كه توكلش به خداست و با نام خدا آغاز شده بركتش هم از جانب اوست پس هرگز نخواه من تو را به خاطر جسم زرين شده ات دوست داشته باشم من تو را به خاطر روحي دوست دارم كه با صفات زيبا زرين شده است براي من فرقي ندارد تو امروز چه موقعيتي داري تو براي من همان مهربان پاك ساده اي هستي كه فقط مرا به خاطر سادگيهايم دوست داشت و هر لحظه اگر نقصي در ظاهرم ميديد دوان دوان براي تذكر دادنش خود را به من نميرساند راستش را بخواهي تو داري از آن مهرباني كه من دوستش داشتم دور مي شوي به تو گفته بودم تو هرگز نمي تواني مرا شبيه عروسكان رنگي اطرافت كني پس خوب بنشين با خودت فكر كن آيا مهربانويي به اين سادگي مي تواند خوشبختت كند يا نه ؟
مهربانم حتي اگر روزي دستانت را در دست همين عروسكان رنگي ببينم در دلم خواهم گفت خدايا از اينكه توانست راهش را درست انتخاب كند از تو ممنونم هر چند مطمئنم هيچكدام از آن عروسكان رنگي بيشتر از من تو را دوست نخواهند داشت
مهربانم تو يادگار روزهاي خوبم هستي اما آنها هيچ خاطره اي از تو ندارند و اگر ذره اي از اين موقعيتت پايين بيايي حتما رهايت خواهند كرد اميدوارم بتواني راهت را درست انتخاب كني من تسليم
صلاح خداي خوبم هستم
خدايا تو مي داني صلاح بندگانت چيست پس سرنوشتم را آنگونه قرار بده كه صلاح خودت است