عشق ماندگار  

آثارم را در این دفتر آذین بسته ام تقدیم به نگاههای بی منت و گرانبها ی شما

آبادي عشق تو  كجاست

 

               

حالم خوب مي شود وقتي مي دانم براي كسي ناز مي كنم كه خريدار نازنينيست حالم خوب مي شود وقتي مي دانم كسي هست كه بيشتر از هر همنفسي به دوست داشتنم افتخار مي كند آري عشق با همين فراز و نشيبها زيباست اگر يكنواخت شود عشق خوبي نيست دلزدگي مي آورد چقدر خوب است وقتي بيشتر از هر عزيزي برايم عزيزي

انگار دلگير شدنم از تو فقط به اندازه ي يك نفس كشيدن است و بعد تمام خوشي هاي تو وجودم را فرا مي گيرد راستي چرا فقط از تو فقط از تو انقدر زود دلم از بديها پاك مي شود ؟ به من حق بده پريشاني هايم را سرت خالي كنم چون گاهي زمزمه هاي حاسدان و كوته فكران روزگارم پريشاني ديوانه كننده اي به من مي دهد و دلم مي خواهد فقط به تو بگويم و هيچ كس ديگري ..

اي كاش بفهمي چقدر به داشتنت نياز دارم من ديگر ياري سايه وار تو را نمي خواهم تو را به خدا دست از اين عشق نسيه اي كه  به من داده اي بردار من نقد تو را مي خواهم من تمام افتخار داشتنت را مي خواهم باور كن تنها ياري تو دردي از من درمان نمي كند اي حكيم عشق من

ديگر نمي تواني به من بگويي عجولم بي صبرم ديگر تابي برايم نمانده من تمام جوانيم را به پاي روياي بود و نبود تو حرام كردم آري حرام ؛من بهترين شور و شوق با تو بودن را به فراموشي سپردم ديگر دلخوشي هاي باقي مانده ام را از من نگير

اي تمام دلخوشيم به دلدادگيم ايمان بياور و عشق مرا باور كن تا اين خورد عقلان كودك سرشت مرا به نابودي نكشانده اند به سرزمين عشق من بيا من سايه سايه تا ويرانه هاي عشق رفته ام به آبادي تو فقط تو نياز دارم باورم كن

عشق تو از من زليخا ساخت اي يوسف گمگشته ام

+ نوشته شده در  بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت ۱۲ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   |