موسيقي عشق
مهربانم مي گويند براي عاشقي بايد لياقت عشق را داشته باشي بايد صداي تپش هاي قلبت را بشنوي
مهربانم همان روزي كه بي خيال از هر احساسي با دلي پر از همه ي درد ها قدم بر مي داشتم با تلاقي يك نگاه صداي قلبم را شنيدم و هرگز نمي دانستم نام اين موسيقي زيبا چيست و آن را اضطرابي ساده ترسي اتفاقي معنا كردم ولي نه اينها نبود چون هر لحظه وجودم را بيشتر فرا مي گرفت هميشه از خودم مي پرسيدم چرا هر وقت نامي از او مي شنوم يا ردي از او در زندگيم پيدا مي شود تمام وجودم متلاطم مي شود ؟ دلم هر لحظه بي تابتر مي شد براي بهانه اي كه نمي دانستم چيست هر روز دلتنگ كسي مي شد كه نمي دانستم كيست هر لحظه احساسم پر شور تر مي شد براي مسائلي كه نمي دانستم دليلشان چيست باور كن نمي دانستم
نمي دانستم چرا هيچ حس ديگري از جانب هيچكس برايم زيبا نيست وقتي خودم را با آنهايي كه در دوران من بودند مقايسه مي كردم مي ديدم مسائلي كه آنها را به وجد مي آورد مرا نگران و ناراحت مي كند وقتي دليلش را مي پرسيدند هيچ جوابي نداشتم باور كن نميدانم ؛ تنها پاسخم بود
مهربانم هميشه انگار گمشده اي داشتم كه آنها نبودند و نمي توانستند باشند و همين گاهي بسيار آزارم مي داد از خدا مي پرسيدم
خدايا چرا نمي توانم بفهمم وجودم از دوري چه گوهر گرانبهايي رنج مي كشد ؟ خدايا به من بگو چرا ديگران چنين نيستند ؟ و آن روز
آن روز وقتي دوباره از تو شنيدم آرامشي در وجودم جاي گرفت و آنوقت فهميدم گمشده ام را يافته ام گمشده ام فقط عشق تو بود و آن موسيقي زيبا ي تپش هاي قلبم عشق بود عشق
خدايا از اينكه لياقتم دادي عاشق باشم از تو ممنونم از اينكه گمشده ام را به من باز گرداندي از تو ممنونم اميدوارم لياقت نگهداشتنش را هم داشته باشم
خدايا به تو قول مي دهم اين بار مواظب احساس پاك و وفادارم باشم خدايا آيا گمشده ي من هم چنين بوده ؟ چنين هست ؟