بهت عاشقانه
گاهی مواقع یه آدمایی درد دلتو می فهمند که هیچ انتظاری ازشون نداری
سه روز پیش برای ششمین بار به آنفولانزای شدید مبتلا شدم
از همون سه روز پیش خوابیدم و توی سکوت سختی فرو رفتم
امروز بابا اومد پتو را از روی سرم زد کنار نشست کنارم
زل زد توی چشمام
گفت نمی خوای حرف بزنی نزن ولی به حرفام گوش بده
چشمامو بستم و سرم را به نشونه باشه تکون دادم
گفت
چشماتو باز کن دیدم قرمز شده
بهش نگاه کردم
گفت
تو میدونی دوست داشتن واقعی چطوریِ
سرمُ به نشونه بله تکون دادم
گفت نمیدونی مطمئنم
چون اگه میدونستی بغض گلوتُ به بهونه بیماری توی سکوت و تنهایی به چشمات نمیسپردی
گفتم حالم خوب نیست می خوام بخوابم
گفت اومدم بهت بگم دوست داشتن واقعی
اینطوریِ که وقتی یکی غمگینِ طرف دیگه پریشون و بی قرار میشه
خودشو به آب و آتیش میزنه که حال اون یکی خوب بشه درد عشقشو توی تموم جونش حس می کنه
به یاد قصه لیلی مجنون افتادم
مجنون شلاق می خورد و لیلی از درد فریاد می زد
گونه هام از حرفاش خیس شد
گفت
تو به خاطره کیی داری اینطوری خودتو نابود می کنی ؟
گفتم هیچکس فقط حالم خوب نیست این ویروسِ بی خیال من نمیشه
خندید و گفت
آره عشق وقتی از حد یک طرفه بودنش بگذره میشه ویروس میشه تنهایی میشه سکوت
با گریه گفتم چیکار کنم ؟
گفت
من به شدت عاشق مادرت بودم یعنی دیوانه وار
هر کاری کردم که بهش برسم یعنی هر کاریا
اون زمانا که این مسخره بازیا ی پیج و پیام نبود
کسی که عاشق میشد مثل مرد می رفت تو میدون میگفت می خوامش تا تهشم ایستادم
با لبخند گفت
به هیچکس زندگیت بگو عشق جوونمردی می خواست که تو نتونستی ثابت کنی
گفتم اعتقاداتش کلا با من فرق داره
بلند شد ایستاد
این حرفا بهونست عشق با همین سختیا ثابت میشه
بهش بگو تا حالا نبودی بعدشم نباش
با تعجب نگاش کردم
گفت اینطوری نگام نکن
کسی که توی غمای زندگیت پناهت نبوده
کسی که ایستاد و خورد شدنتو به دست غمای زندگی تماشا کرد لایق عشق تو نیست
و من
در این بهت عاشقانه فرو رفتم
و پدر یک درس دیگر از زندگی را به من آموخت
