عشق ماندگار  

آثارم را در این دفتر آذین بسته ام تقدیم به نگاههای بی منت و گرانبها ی شما

خانه تکانی دل

در اتاقم دوری می زنم

غبار تمام وسایل اتاقم را پر کرده

دستی بر شیشه ی پنجره می کشم چه غباری بوی خاک نمیدهد

بوی تمام خستگی هایم تمام تنهایی هایم تمام انتظارم را می دهد
پرده را کنار می زنم تا نوری که مدتها از آن غافل بودم وارد اتاقم شود

چقدر تابش نور خورشید زیباست تمام اتاقم را روشن کرده آری بعد از مدتها پرده ی خشم را کنار زده ام

نور مهربانی دوباره در اتاقم می تابد باید همه ی اتاقم را گرد گیری کنم

از همه ی بدی ها از همه ی چه کنم ها از همه ی آنچه که جوانیم را سپری کرد

از همه ی آنچه که مرا از خودم گرفت

برای عید برای روزی نو اتاق ذهنم را آماده کنم

چرا که
عید نزدیک است بهار پشت در خانه ی ذهنم ایستاده

مجال ورود می خواهد

پس برای ورود میهمان عشق باید وجودم را از همه ی خستگی ها بزدایم

برای شروع بهاری پر از عشق دست به کمر می زنم

و از جا بلند می شوم و می گویم
یا علی مدد

+ نوشته شده در  بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ساعت ۹ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   |