من و بی نگاهی
این روز ها همدم حال بدم بودم که
خبر دادند بی نگاهی این بار چمدانش را محکمتر بسته و برای همیشه قصد رفتن از روزگارم را دارد
دوباره مبهوت شدم
به یاد افکار آدم های دوران بی نگاهی افتادم
افکار آدم های ظاهرا سالم اما از درون معلول
اصلا کاش معلولیت های باطنی هم وجود داشت
گاهی وقتها بسیاری از آدمها
ظاهرا هیچ کمبودی ندارند
اما از درون یک معلول واقعی هستند
کسی که مشکل اخلاقی ؛ فکری ؛ کلامی دارد
در نوع خودش یک معلول محسوب می شود
اما قانون گذاران ما متاسفانه
چنین افرادی را معلول نمی دانند
به یاد آوردم
آدم هایی را که با افکار بیمارشان چگونه روحم را آزردند
به یاد آوردم آدم هایی را که در کلام بیمار بودند اما خودشان را زرنگ و با دل و جرات می دانستند
به یاد آوردم زنی را که می گفت
پسر یکی از اقواممون مشکل ذهنی شدید داره ولی ارث زیادی بهش می رسه تو هم که بی نگاهی بیا قبول کن باهاش ازدواج کن حداقل مستقل شدی
به یاد آوردم پیرمرد عیالواری را که به خاطر هوسرانیش می خواست برای چندمین بار به سنت پیامبرش احترام بگذارد
به یاد آوردم
همکلاسیم را که سرم فریاد کشید
بی نگاهی که باش کمک کردن به تو وظیفه ی من نیست برو به خانوادت بگو یه کاری برات بکنند
به یاد آوردم زمستانی را که
مادرم از سرما در مسیر پیشرفتم می لرزید اما برای رسیدن به اوج یاریم می کرد
به یاد آوردم
آدم هایی را که ظاهرا دوستم بودند اما در خفا دشمن واقعی
به یاد آوردم
هر جایی در مسیر بی نگاهی غرورم شکست تحقیر شدم
مادرم دستم را گرفت و گفت من کنارتم غصه نخوریا
حالا که بی نگاهی قصد رفتن دارد
مادرم نیست که خوشحالیم را در آغوشش جشن بگیرم
در دوران بی نگاهی
به هر کسی از روی ادب سلام کردم
گفت عاشق دیگری هستم
محبوبم می دانی چرا
هنوز دوستت دارم ؟
چون تو تنها کسی بودی که هرگز نگفتی
عشق دیگری داری
راستی مگه میشه بعد از این همه سال دوری عاشق نشده باشی
چرا هرگز نگفتی عاشق دیگری هستی ؟
