عشق ماندگار  

آثارم را در این دفتر آذین بسته ام تقدیم به نگاههای بی منت و گرانبها ی شما

یادگار سالهای دور


یه وقتایی باید , باید خودت نباشی
یعنی مجبوری بی خیال تصمیمای گذشتت بشی
یه وقتایی از آدمایی که هیچ انتظاری نداری رفتار ها و حرفهایی رو میبینی و میشنوی
که باور نمی کنی
بعضی آدما میتونن با یک رفتار غیر قابل پیشبینی تموم تصوراتتو به هم بریزند
مثل مادرِ کسی که بعد از بیست سال قهر دیدمش
مثل کسی که باور نمیکردم رفیق لحظه های سختم باشه
مثل کسی که بغلم کرد و گفت رفیق از همون دور هم حواسم بهت بود
مثل خوابی که دیدم
مادرم گفت
یادم نمیاد دختر ضعیفی تربیت کرده باشم

تو انقدر قوی بودی که خودمم باور نمی کردم
دستمو گرفت از روی زمین بلندم کرد و گفت
من هر لحظه و هر جا هنوز تکیه گاهتم دعای من همیشه پناه امن زندگیته
توی این مدت انقدر اتفاقات عجیب برام افتاد
که فکر می کنم تجربه های زندگیم هزاران برابر بیشتر شد
حالا اتفاقات این چهل روز را که از ذهن می گذرونم
تازه می فهمم
آدمای زندگیم دیگه اون قبلیا نیستند
شاید از یک مرحله به مرحله ای دیگر منتقل شدم
حتی معنای عشق برام تغییر کرد
حالا معنای عشق برام اینطوریِ
آدمی که توی سخت ترین لحظه های زندگیت نیست , عاشقت نیست
به قول روانشناس معروفی
به موقع بودن مهمتر از بودنِ
و تو به موقع نبودی , لطفا حالا هم نباش
خداحافظ یادگار سالهای دور

+ نوشته شده در  نوزدهم شهریور ۱۴۰۲ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط پرستو ی مهاجر   |