بانوی شرقی
نوشته بود برایم
بانوی شرقی دلم
برایتان رنج زحمتی دارم جسارت نباشد
دلم از شما خواسته ای دارد
بانو جانم
می شود به جای ماسک های این روز ها بر صفحه ی دلبری ما رو بنده بگذارید ؟
هر چند چشمان دلفریبتان کمان ابروی عاشق کشتان
به واسطه ی پوشش این روز ها حتی ذره ای از جذابیت شما کم نمی کند
بانوی شرقی دلم
می شود به جای دستکش این روز ها
نشان عشق بر انگشتان رنج کشیده تان منقوش کنم ؟
آخر می گویند فقط عشق مصیبت این روز ها را می تواند نابود کند
بانو جانم
می شود در کنار تمام قدم های شما
قدم های پر از آرامشم را برایتان همراه کنم ؟
بانوی شرقی دلم
نگاه ناوک انداز شما هنوز در پشت همه ی پوشش های این روز ها نجابت دارد
در غم پنهان نگاهتان قربان شوم
نکند باران نگاهتان را ، لحظه ای احساس کنم
بانوی شرقی دلم
هنوز لیلایی در جهانم به وسعت حریم حیا ی شما نیست
هنوز دستانی به پاکی حریم دستان شما نیست
هنوز کلامی جرات نکرده از وجودم دوستت دارم را
به پای قدم های نابتان از ترس شکستن
گلبرگ ظریف احساستانبه صفحه ی مهربانویی چون شما اسائه ادب کند
برایت می نویسم
مهربان شرقی دلم
کجای جهانم جوانمردی چون تو در واقعیت بود ؟
کجای جهانم
آدمها حریم را نشکستند و جسارت نکردند
جز تویی که در باور هایم یگانه بودی ؟
مهربان شرقی من
هنوز نجابت درون شرم گونه هایت یادم هست
هنوز فراموش نکرده ام که هرگز نپرسیدی
چرا بی نگاه شدی ؟
هنوز در بهت آن لحظه ها مانده ام
که به خاطر بی نگاهی حرفی از رفتن نزدی
و با همان شوخ طبعی همیشگیت که عمریست عاشقش هستم , از لحظه های خوشمان گفتی
فراموش نکرده ام که با تکرار خاطرات سال های دورمان گفتی
به من بیاموز چگونه بیشتر و بیشتر عاشقت باشم
مهربان شرقی دلم
جسارت نباشد
در این وانفسای بودن یا نبودنت
اسیر هیاهوی این دل پریشانم
برای آرامش وجودم , تکیه گاهم باش و دیگر هیچ
