بازی عجیب
محبوبم
بر سر اثبات دوست نداشتنت با خدا شرط بسته ام
یا من ثابت می کنم تو اشتباه زندگی من بودی
یا خدا به من ثابت می کند درست ترین مسیر زندگی من بودی
سالهاست در این می شود نمی شود ها
دل به تسبیح عبادت هایم سپرده ام
انگار خدا هم از این دلنوازی لذت می برد
اما هنوز نفهمیده ام چرا
نه عشق تو را از دلم می گیرد
و نه می بخشد ؟
بازی عجیبیست
این باور دوست داشتنت
هنوز گاهی مواقع از خودم می پرسم
اگر نباید باشد پس چرا آمد ؟
اگر باید باشد پس چرا رفت ؟
دو راهی حیرت انگیزیست
که الهی هیچکس دچارش نشود
حالا دیگر بی خیال دو راهی عشق شده ام
همین روزها خودم را بازنده ی شرط بندی خدا اعلام می کنم
آنوقت مطمئنم باز هم
در مسیری دیگر در پایان رسیدن هایم
خدا تو را برایم نگهداشته
اما من کجای زندگی تو هستم ؛ نمی دانم
هر چه فکر می کنم
هیچ ربطی بین ما نیست
اما به این هم اعتقاد دارم
صلاح خداوند اشتباه نیست
حالا بی خیال دلدادگی شده ام
می دانی چرا ؟
چون مقصر همه ی شکستنهایم ؛ همه ی نداشتن هایم
مقصر هر جایی که کسی بی عشق بودنم را به مضحکه کشید
هر جایی که کسی داشته های طبیعیش را به رویم آورد
فقط تویی و دیگر هیچ